تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

درگیرم

 

درگیر تمام دلهره های وطن و دلتنگی و امتحانات پایان ترم و پیدا نکردن خونه و استقرار تو خونه دوستم

 

من به سرگردانی باد را می مانم

 

درگیر اشک هایی که تموم نمی شن از وقتی شنیدم امیرحسین رو گرفتن و تو اوینه

می دونستم حتما می گیرنش

 

عجیب بود اگر به سراغش نمی یومدن

قشنگ فکر می کرد

خسته بود ولی امیدوار

امیدواری

جرم بزرگیه این روزها

تلاش برای تغییر اما انگار جرمی نابخشودنیه

دلتنگشم

ذهنم یاری نمی کنه بنویسم

بیشتر به فیس بوک سر می زنم برای خبررسانی و به اشتراک گذاشتن فایل ها

 

 

این روزها جز اشک چیزی معنا نداره

اشکی از سر درماندگی

هرچند می دونم اینقدر ناپخته م که اگر ایران بودم حتما سرم رو به باد می دادم برای یک لحظه دیدن امیرحسین

نه پشت میله ها

رها و خندان

مثل همیشه

.

.

.

قسم می خورم به بهای هر تار مویی که ازش کم بشه و هر کابوسی که قلب مهربونش رو به درد بیاره یک نفرتون رو بکشم

به همون خدای امیرحسین که از خدای شما بی خداها خیلی مهربونتر و حقیقی تره قسم می خورم

 

دیگه جایی برای مهرورزی نمونده

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:50  توسط غزل بانو  | 

 

بنچ مارکینگ یعنی اینکه بست پرکتیس دیگران رو می یاری تو ارگانیزیشن خودت ایمپلمنت می کنی

 

بازم نفهمیدی؟

ای بابا

خوبه دارم فارسی حرف می زنم ها!!!!!!!

 

پ.ن: امان از وقتی که کلاغها راه رفتن خودشون رو فراموش می کنن

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:58  توسط غزل بانو  | 

 

نوجوانی ی که سراسر به گوش سپردن به حماسه ها گذشت

ختم شد به منجلاب بی حماسگی و سکوت و خودفروشی

 

بر نوجوانان امروز

 

فردا چه خواهد گذشت نمی دانم

 

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:41  توسط غزل بانو 

 

طرف می گفت: تو که باید تا آخر عمر سوار فولوکس باشی. حالا چه فرقی می کنه که روش بوق بنزی هم باشه یا نباشه؟

می گفتم آقا اشتباه می کنی. فولوکس با بوق بنزی اگه خیلی بده حداقل از فولوکس بدون بوق بنزی که بهتره.

می گفت نه،  بهتره به جای بوق خریدن پولاتو جمع کنی، به موقعش یه حرکت بزرگ بکنی، یه هو همشو از بیخ و بن عوض کنی.

می گفتم آقا حالا نمی شه ما بوقو بخریم، بعد که دوباره پول داشتیم یه چیز خرده ریز دیگه بهش اضافه کنیم، همین جوری خورد خورد برسه به بنز؟

می گفت نه، اون طوری خیلی طول می کشه، یه هویی بهتره.

می گفتم آخه اون طور که تو می گی ریسکش بیشتره ها! یه موقع به خودت می آی می بینی این همه انرژی گذاشتی، همه اش هرز رفت. مگه یه بار این جوری نشد؟

می گفت نه، اون یه دفعه گول خوردم، این دفعه دیگه به آدم های موج سوار فرصت نمی دم.

می گفتم این طوری خطرناکه ها! عاقبتش معلوم نیست چی می شه ها! یه موقع دیدی پول جمع کردی، یه هو یه تیکه اش رفت این ور، یه تیکه اش رفت اون ور، نصفشو "کرد" برد، نصفشو "ترک" خورد، هیچی اش برا خودت نموند ها!

می گفت ول کن بابا! توام زیاد مقاله های دکتر یزدی رو می خونی!

.

.

.

خلاصه خیلی بحث کردیم. دست آخر قرار شد ما فولوکسمون رو سوار شیم، ایشون هم فعلا دست نگه داره تا فرجی بشه.

 

.

.

.

 

راکب این ستور

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:4  توسط غزل بانو  | 

 

گفته بودم رنگ دیوارهای خونه من سبزه؟ مثل در و دیوار امامزاده می مونه

 

چه عشقی میکنم هر بار یادم می یفته توی این امامزاده کوچیک

 

 فقط من

 

پادشاهم

.

.

.

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:24  توسط غزل بانو  | 

 

ای لعنت بر ....ی که وبلاگ با نام مستعار داشته باشه و تند تند آدرسش رو به هر دوست و آشنایی بده

 

نمی تونی توش چهار تا فحش بنویسی لااقل!!!!!!!!!!!!!!!!

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:20  توسط غزل بانو 

 

نم می کشه اینجا آدم. منی که خروس نخونده بیدار باش می زدم اینجا تا لنگ ظهر می خوابم. دیدی کبریت نم کشیده رو هرچی بکشی رو دیواره ش جرقه نمی زنه؟

 

خودمون که هیچی

ذهنمون هم شده عینهو کبریت بی خطرهای تبریز

 

پ.ن: عاقلان دانند

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:21  توسط غزل بانو  | 

 

فرودگاه کوالالامپور

صف تحویل بار

خطاب به مامور مالایی

 

مستر! مستر! تو رو گاد! آی ام پور. دونت جریمه پلیییییییییییییز

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:32  توسط غزل بانو  | 

 


شانسو می بینی تو رو خدا؟ یک ساعت تمام جلوی در اتاق همخونه چینی ت به دلیل دیدن یه مارمولک جیغ بزنی

آخرش مجبور شی در اتاقشو بزنی تا در بیاد

و بعد بپرسه

اوه! به خاطر مارمولک جیغ می زنی؟ فکر کردم داری آواز می خونی!!!!!!!!!!!!!!!!ـ

آخه گیجی تا این حد؟


پ.ن1: دلم خوشه همخونه دارم، تنها نیستم. یکی بیاد تو این خونه بخواد حساب ما رو برسه چی؟

پ.ن2: مقایسه کنید با هموطن های خودمون. کافیه دستتو بکنی تو ... راپورتت بره رو آنتن واسه پخش مستقیم

پ.ن3: منظورم از .... دماغ بود! ای بابا

 

غزل بانو

می الاحرام سنه نُه بعد از میلاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:59  توسط غزل بانو  | 

 

 

تو محل ما یه گربه بود،  بلانسبت خیلی پپه بود. یه کمی هم تنبل بود. آب هندونه هم خیلی دوست داشت. یکی دوتا حوض کوچولو داشت، پر ماهی. هر وقت گشنه اش می شد یکی از ماهیا رو شکار می کرد ، به دندون می کشید.

 

نه که پپه بود، تو محل ما هر چی آدم زرنگ و فرصت طلب بود می اومد یه چند سالی سوارش می شد و حسابی جیباشو خالی می کرد می رفت سی خودش. گربه بیچاره هم از زور بی حالی هیچ چی نمی گفت. نه دادی، نه بیدادی، نه جنبشی، نه فریادی.

 

این گربه ما چند تا همسایه هم داشت. همسایه پایینی اش خر بود، بهش می گفتن آقا حمار. همسایه بالایی اش یه خرس گنده منده بود، بهش می گفتن تپلف.

 

این دو تا خیلی گربه بیچاره رو اذیتش می کردن، گربه هه هم همه کاراشون رو با روی خوش تحویل می گرفت و به درگاه خداوند برای هدایتشون دعا می کرد. خره هر از چند گاهی یه جفتکی می انداخت، عرعری می کرد و دوباره می رفت علفشو می خورد. خرسه هم تا حواس گربه پرت می شد یه چیزی ازش کش می رفت. گربه هه هم می گفت خوب همسایه ام ان. بالاخره متحد منن. نه یه دمی سیخ می کرد، نه یه فش ای، نه یه فریادی، نه یه جنبشی.

 

خره و خرسه تو یه چیز خیلی شبیه هم بودن. هر دوشون زود به زود تشنه می شدن. انگار تمام آب های دنیا این دو تا رو سیراب نمی کرد. همه اش می اومدن سراغ یه مثقال حوض خونه گربه هه. گربه هه هم زیاد سخت نمی گرفت. آخه گربه ها همه از آب فراری ان. تازه حالش رو هم نداشت که سخت بگیره...خلاصه، هر دفه خره می اومد عرعر می کرد و جفتک می انداخت و آب حوض پایینی رو می خورد و می رفت. خرسه هم وقتی حواس گربه به عرعر خره پرت بود یواشکی می اومد هرچی آب تو حوض بالا بود تموم می کرد و می رفت.

 

.

.

.

همین دیگه. گربه هه از تشنگی و گشنگی مرد. ولی دم مرگ راضی بود که خلق الله رو به راه راست هدایت می کرده.

 

 

راکب این ستور

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:30  توسط غزل بانو  |