مسئله دست راست و چپ ما از آنجا آغاز شد که این دو تا دست صاحب نمرده با هم دعوایشان شد. یکهو ما به خودمان آمدیم دیدیم کار بالا گرفته، دست راست گره خورده و مشت شده و دنبال دست چپ گذاشته، دست چپ مان هم فرار میکرد و هر از گاهی شکلکی در می آورد و مسخرگی می کرد و حرص دست راست را بیشتر در می آورد. ما به عنوان ریش سفید و حکم رفتیم وسط، دست راست آمد به شکایت که: آقا! این دست چپ هی ما را انگولک می کنه، دست چپ شکلکی در آورد و گفت ما فقط داریم انتقاد سازنده می کنیم. دوباره دست راست در آمد که: ما هر کار میکنیم این میگه نکن، نخور، ورندار، ...
دست چپ گفت اصلا جامعه مدنی یعنی همین دیگر...
حسابی به فکر فرو رفتم.
دیدم از بچگی همیشه از هر دو دستم استفاده نمی کردم. با دست راستم خیلی کارها می کردم. غذا می خوردم (خیلی هم خوش اشتها بودم )، از جیب بابا پول کش می رفتم (خیلی هم تر دست بودم) ، توی دعوا مشت می زدم (خیلی هم خر زور بودم)...
از اینها گذشته، با دست راستم دست می دادم و همه سراغ دست راستم می اومدند. اصلا از اول این دست راست ما یک جورهایی خرش بیشتر از دست چپمان می رفت.
بعد فکر کردم دیدم از دست چپم هم به ندرت استفاده می کردم، مثلا وقتی با دست راست مشغول نوشتن بودم، همیشه پاک کن دست چپم بود و گند کاری های دست راست را جمع و جور میکردم. هر چه فکر کردم دیگر استفاده ای برای دست چپ پیدا نکردم. انگار دست چپ ما زیاد اهل عمل کردن و تکان خوردن نیست و کاربرد های عملی ندارد. به خودم گفتم حکم وجودی این دست بی دست و پا! که همه اش تصمیمات خوشگل خوشگل می گیرد ولی زورش به انجام هیچ کاری نمی رسد چیست؟
تصمیم گرفتم از یک مرجع معتبر سوال کنم تا تکلیف دست های چپ و راست ما را روشن کند، آخر عقل ما که به این مسائل قد نمی دهد. ما یک مشت ستوران سرگشته ایم که باید چارواداری راه را از چاه برای ما سوا کند.
آقای چاروادار (مرجع معتبر) ریش بلندش را خاراند و فرمود:
"اصولا دست چپ چیز زائدی است که از اول وجود نداشته و در اثر یک جریان انحرافی در بدن بوجود آمده است.من هنوز نفهمیدم خدای تبارک و تعالی با آن همه عقل و آن همه سوادش چرا دوتا دست به آدم داد؟ همان یک دستی هم می شد غذا بهتر خورد، هم می شد پول راحت تر برداشت، هم کتک خورها را بهتر کتک زد، هم می شد توی دهن آمریکا بهتر زد. والله مردم با یک دست رهبری هم می کنند! "
(گمانم منظور آقا رهبری ارکستر بود)
"این ها که گفتم طبق اصل اصیل اصالت وجود و قیاس مع الفارق! از جزء به کل یعنی دست چپ کاملا زائد و بی مصرف و قطع آن از ریشه واجب وجودی است"
دیدم حاج آقا مرجع معتبر زد کانال عربی و بندهء کمترین هم زیاد چیزی دستگیرم نشد، جز این که در انتها فرمودند:
"اصولا از قدیم گفته اند دست چپ فقط به درد طهارت کردن می خورد و بس!"
راکب این ستور
می گن حساسی، ایده آلیستی، خوش قلبی، ساده ای . . .
می گم دنیا رو بهتر از این ها می خوام. دوست دارم قشنگ تر و مهربون تر باشه، شاید سبزتر و شاید بدون ابرهای سیاه. می گن ابرها اگر نباشن، آسمون آبی معنی نداره. می گم کاش خورشید همیشه بدرخشه . . .
محیط اطراف ما تأثیرات غیرقابل انکاری روی ما می ذاره، درست. یکی به من بگه که نقش تصمیمات فردی تو ساختن دنیا چیه؟ بالاخره ما "اراده" داریم یا نه؟ انتخاب می کنیم یا نه؟ نیروی برتر هدایت کننده تو زندگی ما چه نقشی ایفا می کنه؟
.
.
.
این سوالات مدتها ذهنم رو مشغول کرده بودن. همون وقتها که تو هزارتا انجمن خیریه داد سخن می دادم درباره اصلاح بشریت و نقش مصلح اجتماعی در رستگاری جوامع جهان سوم. حالا اما . . . مثلا من بزرگ شدم. نوک ناوک تمام سوالاتم روز به روز بیشتر به سمت خودم می چرخه. حالا از خودم می رسم که من که هنوز تو شناختن دنیای وجودی خودم کلی کار دارم و تازه تازه دارم قسمت هایی از هستی خودم رو کشف می کنم، چه بلاهتی داشتم و چه سوداهایی که یکیش نجات دنیا بود!
اومدن به این کشور غریبه باعث شد اونقدر رنگ به رنگ آدم ببینم که تعجب کردن هام از رفتار آدمها کم بشه. بی توقع تر از قبل بشم و به دیگران حق بدم که باپیشینه و توانایی های ذاتی که دارن (یا شاید ندارن ) خیلی جاها اخلاقی، عقلانی و حتی منفعت طلبانه هم رفتار نکنن ( نمونه دم دستش خودم ).
الان اینقدر تو ذهنم درگیر "بودن" خودم هستم که دیگه از کلمه "من" بیزار شدم. سوال ذهنی من الان اینه که با اینهمه کمبود و کاستی های رفتاری که دارم ( مثل بقیه آدمها ) چطوری خودم رو ببخشم؟ چطور با خودم مهربونتر باشم؟ کاش می شد خودم رو بغل کنم . . .
خدا چیه؟ خدا کیه؟ مرکز تجمع انرژی های مثبت دنیا؟
چرا من که به همه انرژی می دم و باعث آرامش و خوشحالیشون می شم خودم از این انرژی مثبت بی بهره هستم؟
چرا خدای وجود من برای بقیه تجلی پیدا می کنه نه برای خودم؟
از چی فرار می کنم؟ چرا ذهنم رو به کار نمی گیرم؟
کاش آدم بهتر یا حداقل توانمندتری بودم . . .
غزلی که نمی دونه بانو هست یا نه
این روزها سر خونواده ما خیلی گرمه. خاله خانوم از بلاد کفر تشریف فرما شدن و بازار سوغاتی و این حرفها!
از جمله سوغاتی هایی که آوردن یکی هم یک عینک آفتابی مارک ورساچه بود برای "راکب این ستور" که متاسفانه معلوم نیست در جریان جابجایی سوغاتی ها از تهران به کرج کجا مورد سوء قصد نامردان قرار گرفته و مفقود شده. این شما و این مرثیه ی عینک مفقودی از زبان عزیز داغدیده خان داداش گرامی:
غزل بانو
.
.
.
"گلی گم کرده ام می جویم او را
به هر گل می رسم می بویم او را"
مرا بود عینکی روزی و شد گم
امان از این حسادت های مردم!
گل ما گشت پرپر وقت چیدن
ندارند این جماعت چشم دیدن!
تو عینک جان بدان هر جا که هستی
بدان گر سالمی یا گر شکستی
به جز تو عینکی در یاد ما نیست
"مرا مهر تو در دل جاودانی است!"
یادآوری: این یادداشت ها تو ایران نوشته شدن. در منتهای پوچی و خستگی. شاید نوشتنشون پاسخی باشه برای کسانی که همش تو این دو ماه ازم پرسیدن کجایی پس؟
الان؟ الان خیلی خوبم. اتفاقات قشنگ تو زندگی زیادن. مگه نه؟
.
.
.
این خاطرات رو می سوزونم؟ نمی دونم. هنوز نمی دونم. اگر فکر کنم می سوزونم هرچی تو دلم هست رو می نویسم. بر خلاف اونهای دیگه که با این فرض نوشته می شدن که یه روزی یه کسی می خوندشون و همش پر از سانسورهای عقلانی بودن. دل همیشه یه چیز می گه و عقل چیز دیگه! چرا اینجوریه؟ چرا دل من اینقدر قدرتمنده؟ یعنی واقعا من عوضی اومدم تو این دنیای عقلانی؟ تو این دوره که منافع عقلانی و محاسبات متکی بر اون، تمام مبنا و اساس روابط رو تشکیل می ده؟
فکر نکنم. من دچار خوش بینی مفرط هستم و به همین دلیل فکر می کنم واسه یه کاری اومدم. اما راستش اینه که هنوز نمی دونم واسه چه کاری! یه کم بی معنی نیست که آدمها برای این خلق شده باشن که مثلا معلم بشن یا حسابدار یا دکتر ؟ همین؟ خب که چی؟
.
.
خیلی تنبلم. خیلی زیاد. به طرز لج آوری سست هستم و جالبی قضیه اینجاست که همه می گن من خیلی فعال هستم! فکر می کنم چون هیچ تلاشی نکردم اومدم مالزی. شاید اگر یه کم به خودم زحمت می دادم الان جای بهتری بودم! نه؟
خب همیشه عقل من تابع دلم بوده و همیشه همه آدمها منو نهی کردن. در صورتیکه، به نظرم دل آدمها اونها رو هدایت می کنه که عاقل باشن و یا عاقلتر! اصلا سوال من اینه که چه کسی با چه معیاری تعیین می کنه که عاقل بودن یعنی چی؟ به چه کاری می گیم عقلانی؟ کاری که بیشترین سود رو برای خودمون و جامعه داشته باشه؟ خب اینکه می شه اخلاقی، نه عقلانی؟
شاید هم به قول استاد اخلاق در تجارت ترم گذشته ما "امر اخلاقی همان امر عقلانی ست" . خب بعید نیست، اما مسأله اینجاست که من وقتی با دلم تصمیم می گیرم، تصمیم به نفع همه س و کمتر خودم اما وقتی با عقلم تصمیم می گیرم، احساس خودخواهی می کنم. فکر می کنم به جامعه م خیانت کردم که دارم ازش منتفع می شم! حرف ابلهانییه که بخوای بگی من آفریده شدم برای اینکه خودم رو تو دردسر بندازم و برای بقیه فنا کنم تا دیگران (که همه عاقل هستن!!!) احساس راحتی و خوشبختی کنن!
راستش این احساس مسیح وار کلافه م می کنه اما اینجوریم! (کلافه شدنم البته شاید یه حرف عقلانیه چون اگر واقعا این مسأله عذابم می داد، لابد اینجوری نبودم! کسی مجبورم نکرده اینطوری باشم که! فقط این حس خودنمایی لعنتی که دوست دارم همه همش قربونم برن و به به و چه چه کنن، داره منو لجن مال می کنه. به نظرم یه جور مازوخیسمه از نوع مزمن و شاید درمان ناذیر)
حالا هر چی هست، مزخرفه! خیلی خلم؟ خب آره، هستم!
الان بیشترین احساسی که دارم، حس خستگیه! همش خسته و بی حالم. همش دلم می خواد بخوابم. یه روزهایی بود که 5 ساعت خواب برام بس بود اما الان هشت ساعت رو کامل می خوابم!
رودرواسی که نداریم، درگیرم بین اونچه که باید باشم و اونچه که هستم. بین نیازهام و دلم و عقلم و اخلاقیات و هزار تا چیز احمقانه دیگه . . . درگیرم، درگیر . . .
.
.
.
غزل بانو
حدیث نفس:
نوشته هایی که تو چند قسمت خواهید خوند در مدت اقامتم در ایران نوشته شدن. بی شباهت به هذیون هم نیستن. اگر می خواید وقتتون تلف نشه حتما از خوندنشون صرف نظر کنید. ممنون
.
.
.
فکر کنم هزار روزه چیزی ننوشتم (طبق معمول اغراق کردم)
اما خب به نظرم هزار روز می یاد. اینقدر تو ذهنم نوشتم که ذهن درد گرفتم. دو هفته س فرصت فکر کردن ندارم. فقط در حال زندگی می کنم. نه غصه می خورم نه خوشحالم. هر چی می بینم حرص می خورم لجم در می یاد و دو دقیقه بعد (حتی کمتر) فراموش می کنم. هی غر می زنم که مردم چقدر بد رانندگی می کنن (تازه نصف غرهام رو قورت می دم که نگن بابا دو سال رفتی مالزی چقدر پز می دی کشتی ما رو! حالا خوبه مریخ نبودی!! بی جنبه!) و حالا بعد از دو هفته دوباره مثل دو سال پیش لایی می کشم همش عجله دارم با همه دعوا می کنم کورس می ذارم فحش می دم . . .
خیلی راحت تاثیر این دو سال زندگی در عرض دو هفته از سرم پریده!
حالا به این فکر می کنم که تاثیر جامعه و فرهنگ محیط تو سنین پایین تر خیلی رو آدمهابیشتره (گل کاشتم اینو که عوام هم می دونن!). خب راستش این نتیجه گیری به این درد می خوره که بگم اگر بابام انتظار داشت بچه ش "یه چیزی" بشه بهتر بود زودتر منو جای دیگه ای می فرستاد تا تجربه "دیگر" بودن روم بیشتر اثر بذاره اما حالا که نصف عمرم رفته (ای که سی می رود و در خوابی ...) نمی دونم چقدر می تونم این شمشیر شکل گرفته رو تو کوره ببرم و چند تا ضربه پتک دیگه رو تحمل کنم که در نهایت اون شکلی رو که "باید" بگیرم.
شاید بتونم بگم که اگر روزی خواستم بچه ای داشته باشم (بیچاره اون بچه از دست من چل می شه) از ده سالگیش دو تا کوله واسه جفتمون می خرم تا با هم کل دنیا رو حسابی بگردیم (مثل اینکه باید بگم بیچاره بابای بچه!) از من که گذشت شاید بچه هام جهان وطنی بشن (گفته بودم یه زمانی دلم می خواست سه تا دختر داشته باشم؟)
.
.
.
جالبه که هر چی دفتر خاطره دارم به باد فنا دادم. هر کدوم رو تو یه مقطعی سوزوندم. اگر قراره این نوشته ها رو نیست و نابود کنم چرا می نویسم؟ سوال جدی تر اینکه چرا این نوشته ها رو می سوزونم؟ از چی فرار می کنم؟
فکر کنم جوابش رو خودم می دونم. از قضاوت دیگران درباره خودم می ترسم. فکرهای معمول که همیشه نوشته و خونده می شن به کنار اما فکرهایی که تو عمق خلوت و تنهایی آدم نوشته می شن تمام ذات درونی و کم و کاستی ها و ضعف های آدم رو به بقیه نشون می دن و من از همین می ترسم. افکار شیطانی ندارم اما خب زندگی خصوصی که دارم! می نویسم تا افکارم رو مرتب کنم و خودم رو نجات بدم و فکر می کنم اگر همه چیز رو بیان کنم بدتر خودم رو تو مخمصه انداختم! خب خصلت ما ایرانیان محترم نظر دادن و محکوم کردنه دیگه!
حالا موندم که مثل همیشه بنویسم یا بی پرواتر باشم. کدومش داروی درد تنهایی و بی سر و سامونی منه؟
غزل بانو
بنده به عنوان راکب این ستور، (راقم می گید چی می گید؟)
خلاصه، به عنوان راقم این سطور و بعضی سطور دیگر، تقاضا دارم در اسم شریف بنده یک تجدید نظری شود. آخر خواهر من، بنده شرمنده که 24 سال بیشتر ندارم، اسم بیهقی برای بنده یادآور سبیل های خون چکان آن آقایی است که خودت می دانی و اسمش را نمی آورم. (آقای ب.)
اسم ما را بگذار جوان رعنا، بگذار fashion boy !!، بگذار مانکن D&G ، چه ایراد دارد؟ هم خدا را خوش می آید، هم ما را ، (هم بیهقی را )
ها؟ آخر ما یک الف بچه درست است پا در گیوه های حاج آقا بیهقی کردیم، اما دیگر سرقت تخلص؟ نعوذ با...
(شعر دزد دیده بودیم، شاعر دزد ندیده بودیم.)
خلاصه اسم ما را بگذارید: راکب این ستور
خواهشمند است برابر قانون مطبوعات در همان صفحه و با همان فونت و در همان ستون و توسط همان تایپیست! درج شود. (به ما چه دخلی دارد که بلاگ شما یک ستون بیشتر ندارد؟)
چشمهای تو
چشمه سار شوق زندگی من است
دستهایت
آبشار سبزی را در من نقش می زند
که حتی گل های داوودی نیز از درکش عاجزند
نفس هایت
لرزشی به جانم می ریزد
و حضورت ...
حضور تو معنای تک تک نفس های این خسته دلتنگ است
حضورت را دوست دارم
حضورت را دوست دارم
حضورت را دوست دارم
*****
چند روز دیگه تولد مادرمه. گرانبهاترین گنج زندگیم. هرکار می کنم چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسه. هر چی می خوام بنویسم عاشقانه می شه بیشتر تا مهرورزانه. شاید برای اینکه احساس من نسبت به مادرم خیلی قویه. کمکم می کنید؟ اگر نوشته قشنگی که درخور یک مادر باشه پیدا کردید ممنون می شم برام بنویسید
بامهر
غزل بانو
یک روز / در خاطرم مرد / به همین راحتی / به سادگی خراب کردن تمام آرزوهایم و به روشنی تیره کردن همه رویاهای سبزم
من اما . . . فکر می کردم همچنان زنده ام / لرزش برگها را صبح به صبح در آیینه زرد رنگم می شمردم
وقتی منتظری / اعداد قهوه ای می شوند / انگار فراموش کرده باشی / اعداد را؟ / نه . . . انگار خودت را با همه دانسته هایت به گور سپرده باشی
حتی فانوس هم خانه ام را روشن نمی کند / برگها در گلدان پذیرایی پوسیدند / و تو چهار سالی می شود که مرده ای / من اما / هر بار که برایم لباس سپید می دوزند / به یاد پیراهن مشکی ام می یفتم / و می دانم که سیاهی این پیراهن تا ابد رنگش را به سپیدی تمام لباس هایم پس خواهد داد
چرا حماقت را می شود به این آسانی تکرار کرد؟ / چرا احمق ها می میرند و زنده ها احمق می شوند؟ / چرا سیر تسلسل بیگانگی تا ابد رنگین کمان ها را خاکستری می کند؟
"خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش"
******
با احترام به فروغ فرخزاد
غزل بانو
بعضی از آدمها عذاب می کشند
بعضی از آدمها بیشتر عذاب می کشند
بعضی از آدمها از عذاب کشیدن لذت می برند
بعضی از آدمها دنبال دلیلی برای عذاب کشیدن می گردند تا زندگی خالی خود را پر کنند از صورتکهای اخمو و بعد از دست روزگار بنالند که دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست
اما
خوب که نگاهشان می کنی
دوقدم که عقب تر می روی
می بینی خودشان را از پا آویزان کرده اند
تاب می خورند و از سرگیجه شکایت می کنند
چرا که به زعم آنان دنیا دارد می چرخد
راستی سرگیجه هم درد مزخرفیست
بعضی از آدمها سرگیجه دارند
غزل بانو
