حکایت خود از آنجا می آغازم که روزی مرا در راه کسب رزق حلال بر دیار گوهر دشت گذری اوفتاد
بیت:
به گوهردشت می رفتم صباحی بیفکندم به دور و ور نگاهی
بدیدم سردری براق و مشکی بر آن بنهاده یک لوح زرشکی
به خط خوش طلایی رنگ بر آن امیرالمؤمنین باشد نمایان
باری, چون نیک به سردر نگریستم, پسرکانی بدیدم خوشروی با موی براق و سیخ! و موی بر چانه روییده و بر جای دگر نروییده . و ابرو پیراسته و چهره آراسته. پس نیک مردی بیامد در پیراهن آبی و ایشان را پند همی داد در باب محاسن ذوالشارب(ریش مع السبیل) و آستین و کمر پیراهن و الخ. و اینان یر خویشتن میژکیدند
و هیچ نمی گفتند.
پس قصد دخول کردم که نیک مردی دیگر بیامد و گریبان من بچسبید که تو را باید که کارت به من بنمایی و اگر جز آن باشد تو را اذن دخول ندهم. پس به صد التماس و زاری گریبان از چنگش برهانیدم, و مرا از پند پیران یاد آمد که گفته اند:
چو دیدی سمبه را پر زور ای دل
نمی باش از زبان چرب غافل
پس کمر همت بر بستم و به چرب زبانی و گردگیری پرداختم تا وی را رضایتی عظیم حاصل آمد از من و مرا در کنار بگرفت و سپس مرا اذن دخول بداد, و به دانشگاه شدم.
پس جماعتی را بدیدم بر طرف چمن بنشسته و یساط سیگار فراهم آورده و کبریت زده و روشن کرده. و خوبرویانی بدیدم که ایشان را پاجامه کوتاه می بود و بالاپوش تنگ. و غمی عظیم مرا در بر بگرفت که اینان چه جماعتی باشند که بدین خوبرویی از مال دنیا بی بهره اند و بهای پارچه نداشته.
پس به قصد کمک به ایشان پیش بیامدم و صدا بزدم: آبجی! و مرا در دست پولی می بود تا از آن کفش و کلاه سازند. پس آبجی پیش بیامد و مرا سیلی بزد به خشم, و بسی ناسزا بر من بار بنمود که تو نادان باشی و بی ادب باشی و.... . و علی الظاهر او را شرم بود از فقر خویش و مرا از این سیلی بزد و باطن را خدای داند. والله اعلم.
پس چون از کتک خوردن فارغ آمدم, بر قصد اطراق بر لب جدول تکیه زذم که بناگاه آبی از آسمان بیامد و مرا خیس بنمود.
بیت:
چه خوش باشد اگر در فصل سرما
بخیسانند ناگه کله ات را
و چون نیک نگریستم آب از سمت چمن بیامد و چرخید و رفت. و دور بزد و دیگر بار به من نزدیک آمد تا حقیر به طرفه العین جل و پلاس جمع نموده و کتک خورده و خیس شده رخت خویش از این سرای بربستم و از دانشگاه بگریختم.
پس این حکایت را نقل از آن کردم که تا خوانندگان را تجربه ای حاصل آید و در دل اثری کند. و باشد که همگان بدانند که دانشگاه منزلگاه چه خطر هاست و
بیت:
ای که از سردر دانشگه ما میگذری
بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
بیهقی
