تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

 حکایت خود از آنجا می آغازم که روزی مرا در راه کسب رزق حلال بر دیار گوهر دشت گذری اوفتاد

بیت:

             به گوهردشت می رفتم صباحی            بیفکندم به دور و ور نگاهی

            بدیدم  سردری  براق  و مشکی             بر آن بنهاده یک لوح زرشکی

            به خط خوش طلایی رنگ بر آن            امیرالمؤمنین باشد نمایان

 

باری, چون نیک به سردر نگریستم, پسرکانی بدیدم خوشروی با موی براق و سیخ! و موی بر چانه روییده و بر جای دگر نروییده .  و ابرو پیراسته و چهره آراسته.  پس نیک مردی بیامد در پیراهن آبی و ایشان را پند همی داد در باب محاسن ذوالشارب(ریش مع السبیل) و آستین و کمر پیراهن و الخ. و اینان یر خویشتن میژکیدند 

و هیچ نمی گفتند.

پس قصد دخول کردم که نیک مردی دیگر بیامد و گریبان من بچسبید که تو را باید که کارت به من بنمایی و اگر جز آن باشد تو را اذن دخول ندهم. پس به صد التماس و زاری گریبان از چنگش برهانیدم, و مرا از پند پیران یاد آمد که گفته اند:

            چو دیدی سمبه را پر زور ای دل

                                                  نمی باش از زبان چرب غافل

پس کمر همت بر بستم و به چرب زبانی و گردگیری پرداختم تا وی را رضایتی عظیم حاصل آمد از من و مرا در کنار بگرفت و سپس مرا اذن دخول بداد, و به دانشگاه شدم.

پس جماعتی را بدیدم بر طرف چمن بنشسته و یساط سیگار فراهم آورده و کبریت زده و روشن کرده. و خوبرویانی بدیدم که ایشان را پاجامه کوتاه می بود و بالاپوش تنگ. و غمی عظیم مرا در بر بگرفت که اینان چه جماعتی باشند که بدین خوبرویی از مال دنیا بی بهره اند و بهای پارچه نداشته.

پس به قصد کمک به ایشان پیش بیامدم و صدا بزدم: آبجی! و مرا در دست پولی می بود تا از آن کفش و کلاه سازند. پس آبجی پیش بیامد و مرا سیلی بزد به خشم, و بسی ناسزا بر من بار بنمود که تو نادان باشی و بی ادب باشی و.... . و علی الظاهر او را شرم بود از فقر خویش و مرا از این سیلی بزد و باطن را خدای داند. والله اعلم.

پس چون از کتک خوردن فارغ آمدم, بر قصد اطراق بر لب جدول تکیه زذم که بناگاه آبی از آسمان بیامد و مرا خیس بنمود.

         بیت:

              چه خوش باشد اگر در فصل سرما

                                                     بخیسانند ناگه کله ات را

 و چون نیک نگریستم آب از سمت چمن بیامد و چرخید و رفت. و دور بزد و دیگر بار به من نزدیک آمد تا حقیر به طرفه العین جل و پلاس جمع نموده و کتک خورده و خیس شده رخت خویش از این سرای بربستم و از دانشگاه بگریختم.

  پس این حکایت را نقل از آن کردم که تا خوانندگان را تجربه ای حاصل آید و در دل اثری کند. و باشد که همگان بدانند که دانشگاه منزلگاه چه خطر هاست و

بیت:

 ای که از سردر دانشگه ما میگذری

                                            بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

       

 

بیهقی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:41  توسط غزل بانو  | 

 

یادم می آید در دوران کودکی مادربزرگ خدابیامرزم نمی گذاشت زیاد به هسته زردآلو هایی که مغز می کرد دست بزنم و می گفت بچه اینا جیزه رودل می کنی. من در عالم بچگی نه جیز حالیم می شد، نه می دانستم رودل کردن یعنی چه. القصه، یک روز بالاخره رفتم سراغ هسته های زردآلو، گفتن ندارد که تهش را هم درآوردم.

چشمتان روز بد نبیند، "جیزی" زردآلو دامن ما رو گرفت و رودل کردیم، بعد مدتی آنچنان انرژی ای از ما صادر شد که کلاهمان از پس کله مان افتاد زمین.

این روزها که مدام دم از انرژی هسته ای می زنند یاد آن خاطره شیرین! ایام کودکی می افتم، و انرژی هسته زردآلو. خلاصه، این انرژی هسته ای جیز است و خطرات زیادی دارد، از جمله آنکه ممکن است خدانکرده کلاه آدم را به باد بدهد! 

 

بیهقی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:37  توسط غزل بانو  | 

 

تفكرات و برداشت هاي ما درباره مسائل مختلف در چندين گروه باور، ارزش و اصل طبقه بندي مي شوند. اصول در دنياي ما قوانيني هستند كه براي تمام گروه ها و در تمام ازمنه برپايه حقايق و واقعبات شكل گرفته و پايدار و بدون تغيير باقي مي مانند.

ارزش ها از قومي به قوم ديگر تغيير پذيرند و وابسته آداب و رسوم و فرهنگ حاكم بر جامعه مي باشند و باورها....

باورها از فردي به فرد ديگر تغيير پذيرند. در واقع نحوه نگرش افراد به اتفاقات دنياي بيرون و درون و تفسير اين اتفاقات باور انسان ها را مي سازد. بر اين مبنا سخني به گزاف نگفته ايم اگر خاطر نشان سازيم كه باورهاي آدمي زندگي او را شكل داده و مبناي جهت گيري هاي اساسي و سرنوشت ساز او خواهند بود.

يكي از پردغدغه ترين مسائل آدمي از بدو خلقت باور و ايمان او به نيروي برتري است كه همواره او را از شر مصون داشته و به نيكي و نور رهنمون مي سازد. تصميمات سرنوشت سازي نيز رويكرد حاكمان و مردمان جوامع در برهه هاي مختلف زماني را نشان مي دهند كه عمدتا تا قرون ماضي بر اساس اعتقاد به مذهب و باورهاي ديني بوده است.

در جامعه امروز اما به نظر مي رسد مذهب كاركرد پيشين خويش را از دست داده و در جايگاه فروتري نشسته است. طمع و زياده خواهي انسانها چه در جوامع داراي فقر مادي و فرهنگي و چه در جوامع پيشرفته و متمدن آنچنان نيكي و نهاد بيدار بشر را كمرنگ نموده كه تصميمات غير انساني و جناياتي كه در گوشه و كنار اين دنياي پهناور اتفاق مي افتند را مي توان تنها داغ ننگي بر وجدان بيدار بشري خواند. بدينسان انسان سرگردان كه روزگاري با جهل و ناداني خويش نيروي بزرگ دست نيافتني را در ذهن به تصوير مي كشيد و به اميد حمايت او نيروي ادامه مي يافت، با رد آنچه از سر جهل شكل گرفته بود و عدم جايگزيني مناسب براي پاسخ به روان محتاج خويش تنها بر سر مردابي از شك و ترديد مي ايستد كه با هر تلاش ناموفق خود تنها بر فرو رفتن هرچه بيشتر اصرار كرده است. اگر در اينكه مذاهب پيشين شايد و شايد پاسخ گوي ذهن فعال بشر امروزي نباشند صحه بگذاريم، سوال مهمي كه بايد از خود پرسيد اين است كه سردمداران و صاحبان انديشه براي پيشبرد باورهاي مذهبي انسان چه كرده اند؟ چرا آنگونه بي اطلاعي و جهل بر انسان مغرور و فتح ماه كرده امروزي حاكم است كه وقتي از قوانين معمول قدرت مادي نااميد و سرخورده مي گردد، هنوز به باورهاي مردان و زنان قرنها پيش باز مي گردد و هنوز خرافه هاي پيشين را به اين راحتي و با طيب خاطر مي پذيرد؟ جاي خالي كدام نياز پاسخ نيافته بدينگونه آزرده خاطرمان مي سازد كه خرافه ها به اين سادگي بر ذهن مي نشينند؟ ما به خرافه ها "نه" نمي گوييم چون جايگزيني براي روح و روان آزرده و زخم ديده مان نيافته ايم. ما هنوز باربر خرافه هاي مادربزرگ هايمان هستيم چون مادرانمان آنگونه انديشيده اند كه مادرانشان. راه نجات در نه گفتن تنها خلاصه نمي شود. براي نه گفتن به مسكن ها بايد راه كارهاي سلامتي را يافت و در دسترس توده مردم قرار داد. ارتقاء سطح باورهاي عمومي اعم از مذهبي و غير مذهبي نيازمند عزم ملي من و توست، اگر بخواهيم و اگر بدانيم كه در برابر نه، به چه چيز آري بگوييم.

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:31  توسط غزل بانو  | 

 

فراموشي يكي از برترين موهبت هايي ست كه خداوند عالم در انسان ها به وديعه گذارده است. غم دوري از عزيزان اگر غبار فراموشي نمي گرفت، شايد زندگي قبيله اي همچنان در طي ساليان ادامه پيدا مي كرد.

حضور در هر جمع و گروهي از نياز انسان به اجتماعي بودن نشأت مي گيرد و تداوم حضور تنها با يگانگي انرژي هاي دروني و امواج ذهني امكان پذير است. صرف حضور در جمعي نمي تواند ضامن ادامه رابطه با آن جمع تلقي گردد گرچه به حكم احساس پس از هر ارتباط پيوندها پررنگتر و دلتنگي ها بيشتر مي شوند.

در اين سال ها كه انسان ها و به طور غالب ما ايراني ها تصميم مي گيريم براي ساختن آينده خودمان حلقه هاي علاقه و عادت را از دست و پا برگيريم و به قولي جلاي وطن كنيم، دلتنگي جدا شدن از تمام آنچه هويت كنوني را رنگ آميزي كرده است به يك سو، تفاوت مولكول هاي اتمسفر كنوني از سوي ديگر دل ها را دچار چنان خلائي مي سازد كه بيش از پيش به همديگر و يا به عبارتي به هموطنان و همزبانان خود احساس نياز مي كنيم. اين امر در تمامي مليت ها رايج است كما اينكه شما در هر كشوري انجمن مليت هاي مقيم را به راحتي پيدا مي كنيد اما نكته قابل توجهي كه ما ايراني ها را از تمام مليت هاي ديگر متمايز مي سازد، تمايل هر كدام از ما به برتر بودن و متفاوت بودن است. ما آنچنان در "من" بودن خويش غرق مي شويم كه "حضور" را از خاطر مي بريم. به راحتي با حرف هايمان اطرافيان را مي آزاريم و به خاطر نمي آوريم كه اگر به دليل شرايط خاص موجود كمي حساس تر شده ايم اين قضيه براي ديگر اطرافيان هم صادق است و اينگونه است كه ما ايراني ها به راحتي از هم دلخور مي شويم و چون دل هايي بسيار كوچك داريم با حضور حتي يك غم و دلخوري ساده گل آلودي يك بركه كوچك را به تمامي اقيانوس مهر و گذشت تسري مي دهيم. اما بدي قضيه اين است كه ماجرا به همين دلخوري ساده ختم نمي شود. يا به كل با هم قهر مي كنيم و خداحافظ و يا انتظار داريم كه پس از اتفاقاتي كه افتاده است رابطه كما في السابق ادامه داشته باشد. در اين ميان چيزي كه از ياد مي رود توان تعريف نوع جديدي از رابطه است كه به نظر مي رسد ما در اين بخش بسيار ضعيف عمل مي كنيم. حتي پس از روابطي فراتر از دوستي معمول و ايجاد علقه هاي نزديك، انسان ها چون انسان هستند مي توانند در هر لحظه انتخاب كنند كه روابطي از نوعي ديگر و با شخص ديگري داشته باشند. اختيار انسان كه مبناي تمايز او از حيوانات و گياهان قرار مي گيرد، مهمترين خصيصه اي است كه ما بعضا به راحتي آن را از ياد مي بريم. بر  اين مبنا انسانها مختارند كه در هر لحظه روابط خود را با هر كس در دنيا به نوعي ديگر تعريف كنند و به رابطه جديدي بينديشند. اگر ايجاد ارتباط اوليه بر مبناي تفكر و بدون شتاب زدگي صورت گرفته باشد و طرفين بدانند كه انتخاب صورت گرفته صادقانه و منطقي و بدون هرگونه هوا و هوس بوده است، مي توان بر مبناي حق انساني انتخاب رابطه موجود را به مرور زمان فراموش كرده، به رابطه اي با تعريف جديد دست يافت، و فراموشي در ساختن اين فرآيند نقش بسزايي دارد. گرچه نمي توان منكر يادآوري خاطرات بد و خوب با هم بودن شد، شايد با گذر زمان و بخشيدن همديگر بتوانيم در رابطه اي جديد موفق تر و بهتر عمل كنيم و اين فرصتي است براي محك زدن توانايي ها و انعطاف پذيري خودمان.

حضور از نوعي ديگر تجربه درك انسان هاي ديگر است، تجربه اي فراتر از من بودن. فرصت اين تجربه را از هم نگيريم...

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:1  توسط غزل بانو  | 

 

 

چرا همه آدمها تنهان؟

 

دلم براي مردها مي سوزه، اونا همسر دارن اما هنوز تنهاييشون پر نشده، هنوز دنبال همزبون مي گردن...

دلم براي زنها مي سوزه، تو چرخه خودم و خودت و شوهر و بچه و كار بيرون و كار خونه اينقدر خودشون رو گم مي كنن كه حتي وقت ندارن دلشون براي خود گم كرده شون تنگ بشه. اما وقتي شبا مي خوان دفترچه خاطراتشون رو بنويسن، هيچ چيز حتي خر و پف شوهرشون كه درست همون بغل خوابيده، تنهاييشون رو پر نمي كنه...

دلم براي پسرها مي سوزه، اينقدر انرژي منفي اطرافشونه كه بيچاره ها نمي تونن به هيچ دختري دل ببندن يا اعتماد كنن...

دلم براي دخترها هم مي سوزه، اينقدر دروغ شنيدن كه جرأت ندارن هيچ پسري رو به حريم خصوصيشون راه بدن و باهاش يك دل بشن...

************

دلم براي خودمون مي سوزه كه تنهاييمون اينقدر بزرگه كه با حضور آدمهاي ديگه پر نمي شه. انگار فقط خودمون مي تونيم چاله چوله هاي روح خودمون رو پر كنيم. انگار اوني كه اون بالا نشسته، مي خواد بهمون بگه كه:

دريا باش كه اگر سنگي به سويت پرتاب كردند، سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي

*************

 

چقدر سخته آدم بزرگ بشه، چقدر دلهره آوره كه آدم دريا باشه، آرام، ژرف، بي انتها...

چقدر ضربان قلب آدم بالا مي ره وقتي مي بينه سنگ تراش ايستاده بالا سرش تا با ضربه هاي تيشه تيزش ازش يه تنديس بسازه...

چقدر گرمت مي شه وقتي آهنگر مي ياد طرفت تا زير ضربه هاي بي رحمانه پتك همون شكلي بشي كه بايد...

 

************

حالا من مدتهاست دارم فكر مي كنم توي اين همه چاله بي انتها چه درختي بكارم كه هر چهار فصل سبز باشه و بار و بر بده.

كاش مي شد زير سايه اين همه درختي كه مي شه كاشت، بشينم و يه دل سير واسه تنهايي هاي بي پايانم اشك بريزم

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:46  توسط غزل بانو  | 

 

 

 

گویند ابراهیم خواص را که سبد می بافتی و به نرخ دولتی[1] بر مردم عرضه می داشتی.

                   شنیدی قصه آن مرد علاف             که گشت از زور بیکاری سبدباف

 

و او را هشت گرو نه می بود و خرج بر دخل درشتی می نمود. پس ابراهیم پیشه ور در بحر تفکر غوطه ور گشت که بدین منوال روزگار دشوار گردد و چرخ زندگی نگردد.  او را یاد از پسر عم خود آمد که پیکان همی ساختی و صنعت کشور را رونق بخشیدی و او را توپ تکان نمی داد.

با خود زمزه همی کرد که:

                   دیگران کاشتند و بس خوردند          ما مگر کم ز دیگران داریم؟

ما بکاریم و یک شکم بخوریم                   تا "کل" ملتی بخوابانیم[2]

 

پس از کوه بالا رفت و خلق خدا را ندا در داد که آی مردم، اگر شما را در دست ظرف آب[3] یا در سر هوای خواب است شتاب همی کنید که هر آن کو سستی ورزد روزش دیر گردد و آن که چستی ورزد اشکم خود و عیالش سیر گردد.

 

          بر او بسیار مردم جمع گردید           یکی از آن میان از او بپرسید

          چرا بنشسته ای بر قله قاف؟            چه در سر داری ای مرد سبدباف؟

 

ابراهیم پاسخ داد که دیشب خواب نما شده ام و امروز از خواب گران پا شده ام و می خواهم که شما را همه تلفن همراه هدیه دهم. و مرا در این مهم، اندک مبالغی کمک مالی نیاز است.

 

          سری بر آسمان خواهم بسودن                   شما را "سورپریز" خواهم نمودن

                   الا یا ایهاالناس ای خلایق                فراهم آوریدم این مبالغ

                   بیارید از از برایم پول چربی           کنم تا واردات از مرز غربی

 

 بدین سان جیغ همی زد تا "مایه" تپل از مردم تیغ همی زد و رفت تا تکنولوژی از بلاد کفر وارد آورد. و در آن دوران کس را به راز کار او آگهی نمی بود که مردم درویش بودند و مشغول کار خویش. ابراهیم برفت و سالها بعد باز آمد با تیپ خفن و جامه زربفت بر تن.

                   نمی بودی دگر بنده خدا را              همی پوشیده بر پا کفش ZARA 

 

پس به خلایق حال بداد و ایشان را یکی یک موبایل بداد. و او را در آن لحظه ، برلب خنده ای بود که راز آن سر برج مردم را آشکار گشت.

 

بیامد قبض سنگین درب منزل                   شکر در کام ملت شد هلاهل

 

و در ذیل قبض نبشته آمده بود که اگر پول ندهی از تو پول سازم و تو را به خاک هلاک اندازم. ابراهیم را گویند که درآوردی پول مشتی و قارون زمان خود گشتی.

و او را در سر باد بود و زیر پا خر مراد.  پس سوار خر مراد یکه تازی و لایی بازی آغازید تا "گنده گازی"  او اهل معرفت را خوش نیامد، و چنان شد که به ناگاه دست زیاد گشت و رقیبان یک یک به کارزار آمدند و اپراتورهای دیگر به بازار آمدند. و او را ابهت و موبایل او را قیمت بشکست و مردم را سرمایه بر باد رفت. و او را غمی نمی بود که انبان خویش انباشته بود و خیمه در بالای شهر افراشته.

و چنان که گفته اند بزرگان:

                                      "بط را ز طوفان چه باک؟"

 
بیهقی

[1]    در برخی نسخ:       نرخ معرفتی

[2]    مصداق شعر:         چون قافیه تنگ آید                       شاعر به جفنگ آید.

[3]    در پاسخ خواننده نکته سنج  که پرسید مراد از ظرف آب کدام نوع ظرف است در توضیحات آمده است:

                                                                                                                                                    آفتاب آمد دلیل آفتاب....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:43  توسط غزل بانو  | 

دوري، آدمها رو دلتنگ مي كنه

و دلتنگي، آدمها رو مهربون

 

وقتي نيستي، يا اونجا كه قبلا بودي نيستي، همه گرماي جهنم برات به حرارت و نور بهشتي تعبير مي شه و فكر مي كني كه حالا اونجا چه خبره! اونوقته كه وقت و بي وقت ياد بقال سر كوچه مي يفتي و يا اون چاله سر خيابون كه تو صد بار توش قل خوردي!

خاطره هاي گذشته، بخشي از هويت انسان ها رو مي سازن و اگر يه آدم احساساتي باشي، وقتي سرزمينت رو ترك مي كني حجم زيادي از اين خاطره ها رو تو كوله ت جا مي دي. حالا بگذريم كه ته ته كوله ت يه تابلوي گنده گذاشتن و روش نوشتن "از اينجا برو" اما خب نمي شه كه هويتت رو جا بذاري، حتي اگر مام ميهن زياد هم دلش برات نتپه، باز يه قسمت هايي از وجودت تو آغوش سرد همين مام عزيز جا مي مونه.

حالا، براي اينكه اين تكه هاي پازل هزارتايي هويت پاره پاره من بتونن بهتر همديگه رو پيدا كنن، مدتهاست كه مي نويسم؛ چه اون موقع كه شور جووني داشتم  و نوشته هام فرياد بودن و چه الان كه مجبورم با 28 سال سن اداي آدم بزرگ ها رو دربيارم و زمزمه كنم.

حالا دليل نوشتنم وصله پينه كردن اين دستار هويته كه مدتهاست نمي دونم چطور بايد پيچيدش

 

و من مي نويسم

براي تو كه نيستي

براي خودم كه مي خوام باشم

و به همراه اوني كه قلب مهربونش كنارمه، برادرم

با هم مي نويسيم

نوشته ها از هر دوي ما خواهند بود

شايد ازين راه كمتر دوري از خانواده دلتنگم كنه

مي نويسيم براي فردايي بهتر

 

 

با مهر

غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:29  توسط غزل بانو  |