تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

 حالا مي فهمم چرا آدمها از بالا رفتن سنشون وحشت دارن. وقتي سنت بالا مي ره، همه ازت انتظار دارن بزرگ بشي و وقتي ارزيابيت مي كنن مهمترين معيارشون اينه كه "تو چقدر بزرگي؟"

اما وقتي "بايد" بزرگ باشي، "بزرگ بودن" تبديل به سخت ترين كار دنيا مي شه!

 

 

پانوشت: ديروز مربي ورزشم بهم گفت دو سال ديگه كه به سي سالگي برسم، مي يفتم تو سرازيري تحليل توانايي هاي جسميم. وحشت كردم. از ديروز تا حالا دستپاچه م. انگار هنوز سير ناگزير پيري رو باور نكردم. به قول مرحوم حسين پناهي: "من مي خوام برگردم به كودكي". و چه حيف كه "كفش برگشت برامون كوچيكه" ...

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:32  توسط غزل بانو  | 

 

دغدغه هاي آدمي درصد قابل توجهي از تمركز و انرژي وجودي او را به خود اختصاص مي دهند. محيط كاري و خانوادگي، جامعه و فرد فرد انسانهايي كه با آنها رابطه دور يا نزديك و خواسته يا ناخواسته برقرار مي كنيم، به مرور زمان نقش عمده اي در شكل گيري نگرش و برداشت ما از دنياي پيرامون و درون ايفا مي كنند.

 

در جامعه اي كه رفتارهاي معيشتي و امنيتي سرنيزه خود را بيرحمانه به سمت اعصاب و روان افراد نشانه رفته اند و سنگ ها را بسته و سگ ها را گشوده اند، چرخ روان زندگي عادي آنچنان دچار از هم گسيختگي و تزلزل مي گردد كه ساده ترين برخوردها و روابط ميان فردي رنگ و بوي خشونت، بي عدالتي و زياده خواهي مي گيرند و در نهايت اين سير تسلسل در گذر زمان آنچنان به بازتوليد رفتارهاي پرخاشگرانه و ستيزه جويانه مي پردازد كه گويي از ازل تا به ابد اين سنگ آسيا همين گونه چرخيده است و ضحاك گون افراد اين جامعه به باد فنا داده. و شايد اينگونه است كه عصيان آنچنان در لايه هاي وجودي افراد جاي گير مي گردد كه تو گويي اينان مادرزاد با ژن خشونت پا به دنيا گذاشته اند.

 

 

حكايت امروز ما نيز بر همين روال است. در كشوري كه مردمانش همه به تو لبخند مي زنند و از هر فرصتي براي شاد بودن بهانه اي مي جويند، بيشترين سوالي كه به طور مودبانه از من پرسيده مي شود اين است:

چرا شما ايراني ها و عربها اينقدر خشن و عصبي هستيد؟

 

بارها براي خودم هجي مي كنم كه در جامعه مردسالار عرب روابط بر پايه زور و پول شكل گرفته اند و روابط ناسالم در نهايت انسان را از اصل وجودي خود دور مي كند و مهرباني را از او خواهد گرفت (به نظرم در بقيه دنيا هم اوضاع به همين منوال است، عرب و غير عرب ندارد) در جامعه عرب، خشونت افتخاريست چرا كه عرب بيابانگرد بايد بتواند از پس شن هاي سوزان و صحراي بيرحم بر بيايد. او از سالها پيش با شرايط سخت و ناسازگارش ساخته و شايد انتقام نامهربان بودن طبيعت و صحرا را از همنوع خود مي گيرد. كسي چه مي داند؟

 

به اينها كه فكر مي كنم از خودم مي پرسم گرچه خشونت در هيچ شرايطي محلي از اعراب ندارد، شايد بشود عرب بودن عرب ها را به نوعي توجيه كرد اما ايراني ها؟

 

ايراني كه چهار فصل خداوند را به تجربه مي نشيند، ايراني كه در كشورش هم كوه هاي سر به فلك كشيده دارد و هم سواحل نيلگون خليج اسبق فارس، ايراني كه ميهمان شب هاي پرستاره كوير مي شود و به فاصله چندصد كيلومتر جنگل هاي رويايي شمال را در آغوش مي كشد، ايراني كه تمدن و تاريخ دارد، "ايراني" چرا؟

 

به گمانم اينها كه بر شمردم، دارايي ها و مواهب طبيعي ست كه ارزانيمان كرده اند بي آنكه تلاشي كرده باشيم و لاجرم ثروت بادآورده محسوب مي شوند. دارايي حقيقي اما "شعور اجتماعي" ماست كه در گذر زمان به اضمحلال رفته است: احترام، خويشتن داري، مهرباني و گذشت واژه هاي غريبي هستند اين روزها

 

براي من كه ترجمان خشونت و فشارهاي عصبي بيمارگون را در اخبار نگران كننده اي كه هر روز از ايران مي رسد دنبال مي كنم، هميشه اين سوال وجود داشته است كه چرا؟ چرا از اوج عزت به حضيض ذلت افتاديم؟ چه آوردند بر سر ما؟ چه آورديم بر سر خودمان؟ چرا هر بلايي به سرمان مي آيد دم برنمي آوريم؟ چرا كسي اعتراضي نمي كند؟ چرا اعتراض هاي افراد شجاع ابتر و بي عقبه باقي مي ماند؟ چرا كسي از آزاديخواهان حمايت نمي كند؟ به گمانم راست است كه مي گويند "خلايق هر چه لايق"

لابد قديمي هاي چاله ميدان بهتر از من مي دانستند كه تا مردمي تن به ظلم ندهند ظالمي نخواهد بود كه اساسي ترين حقوق انساني را به راحتي زير پا بگذارد و هيچ محكمه اي هم او را به پاي ميز عدالت نخواند.

همه مي گويند دولت ناكارآمد، دولت فاسد، همه مي گويند . . . هيچ كس نمي گويد "دولتي كه اعضاي آن زاده و پرورده اين آب و خاكند" هيچ كس نمي گويد "اگر ظلمي وجود دارد بايد در برابرش ايستاد، بايد من در برابرش بايستم". من مي نشينم؛ لابد مي انديشم چرا من؟ او نيز مانند من مي انديشد و اينگونه است كه

 

"ما دوره مي كنيم شب را و روز را، هنوز را"

 

 غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:47  توسط غزل بانو  | 

درد من حصار بركه نيست

درد من زيستن با ماهيانيست

 كه حتي فكر دريا به ذهنشان خطور نمي كند

.

.

.

نمي دونم از كيه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:56  توسط غزل بانو  | 

 

وقتي آدمها همديگه رو دوست دارن، همه جا صورتي مي شه

چه قول ها و آرزوها رد و بدل مي شن، چه آينده طلايي به تصوير كشيده مي شه. انگار همه علف ها عطر ياس مي گيرن. قشنگ ترين گوشواره ها برات گيلاس هايي مي شن كه به گوشت آويزون مي كنه و تو هي نفس مي كشي، تند و تند، انگار بوي خوشبختي تموم شدني باشه

 

بعد . . .

 

وقتي رفت

 

ديگه حتي شكوفه هاي پرپر گيلاس

حتي بزرگترين آتيش بازي دنيا

حتي مهربونترين لبخند

يا لطيف ترين دست ها

ديگه هيچي، هيچي، هيچي

معنا نداره

.

.

.

فقط "تنهايي" حرف مي زنه

 

و

 

 "سكوت" آواز مي خونه

.

.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:20  توسط غزل بانو  | 

 

فكر مي كنم انسان ها از زمان حضرت خضر يا حتي قبل تر (شايد از زمان حضرت آدم) آرزوي جاودانگي رو در سر مي پروروندن. حتي ميل به كمال و اولوهيت هم شايد يكي از ريشه هاي تمايل به جاودانگي باشه. از اين نظر وقتي انسان فاني در برابر جبر روزگار احساس عجز مي كنه به نحوي خودنمايي و لجبازي خودش رو به تصوير مي كشه. بعضي ها با مرتاض بودن به دنيا پشت پا مي زنن تا بگن ما از فنا به بقا رسيديم و بعضي ديگه اثري از خودشون به جا مي ذارن كه مي تونه كتاب، اختراع، بچه يا حتي يادگاري روي ديواري باشه كه وجودش سمبلي از قدمت و دير پاييه: فكر هر كس به قدر همت اوست

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 11:57  توسط غزل بانو  |