دغدغه هاي آدمي درصد قابل توجهي از تمركز و انرژي وجودي او را به خود اختصاص مي دهند. محيط كاري و خانوادگي، جامعه و فرد فرد انسانهايي كه با آنها رابطه دور يا نزديك و خواسته يا ناخواسته برقرار مي كنيم، به مرور زمان نقش عمده اي در شكل گيري نگرش و برداشت ما از دنياي پيرامون و درون ايفا مي كنند.
در جامعه اي كه رفتارهاي معيشتي و امنيتي سرنيزه خود را بيرحمانه به سمت اعصاب و روان افراد نشانه رفته اند و سنگ ها را بسته و سگ ها را گشوده اند، چرخ روان زندگي عادي آنچنان دچار از هم گسيختگي و تزلزل مي گردد كه ساده ترين برخوردها و روابط ميان فردي رنگ و بوي خشونت، بي عدالتي و زياده خواهي مي گيرند و در نهايت اين سير تسلسل در گذر زمان آنچنان به بازتوليد رفتارهاي پرخاشگرانه و ستيزه جويانه مي پردازد كه گويي از ازل تا به ابد اين سنگ آسيا همين گونه چرخيده است و ضحاك گون افراد اين جامعه به باد فنا داده. و شايد اينگونه است كه عصيان آنچنان در لايه هاي وجودي افراد جاي گير مي گردد كه تو گويي اينان مادرزاد با ژن خشونت پا به دنيا گذاشته اند.
حكايت امروز ما نيز بر همين روال است. در كشوري كه مردمانش همه به تو لبخند مي زنند و از هر فرصتي براي شاد بودن بهانه اي مي جويند، بيشترين سوالي كه به طور مودبانه از من پرسيده مي شود اين است:
چرا شما ايراني ها و عربها اينقدر خشن و عصبي هستيد؟
بارها براي خودم هجي مي كنم كه در جامعه مردسالار عرب روابط بر پايه زور و پول شكل گرفته اند و روابط ناسالم در نهايت انسان را از اصل وجودي خود دور مي كند و مهرباني را از او خواهد گرفت (به نظرم در بقيه دنيا هم اوضاع به همين منوال است، عرب و غير عرب ندارد) در جامعه عرب، خشونت افتخاريست چرا كه عرب بيابانگرد بايد بتواند از پس شن هاي سوزان و صحراي بيرحم بر بيايد. او از سالها پيش با شرايط سخت و ناسازگارش ساخته و شايد انتقام نامهربان بودن طبيعت و صحرا را از همنوع خود مي گيرد. كسي چه مي داند؟
به اينها كه فكر مي كنم از خودم مي پرسم گرچه خشونت در هيچ شرايطي محلي از اعراب ندارد، شايد بشود عرب بودن عرب ها را به نوعي توجيه كرد اما ايراني ها؟
ايراني كه چهار فصل خداوند را به تجربه مي نشيند، ايراني كه در كشورش هم كوه هاي سر به فلك كشيده دارد و هم سواحل نيلگون خليج اسبق فارس، ايراني كه ميهمان شب هاي پرستاره كوير مي شود و به فاصله چندصد كيلومتر جنگل هاي رويايي شمال را در آغوش مي كشد، ايراني كه تمدن و تاريخ دارد، "ايراني" چرا؟
به گمانم اينها كه بر شمردم، دارايي ها و مواهب طبيعي ست كه ارزانيمان كرده اند بي آنكه تلاشي كرده باشيم و لاجرم ثروت بادآورده محسوب مي شوند. دارايي حقيقي اما "شعور اجتماعي" ماست كه در گذر زمان به اضمحلال رفته است: احترام، خويشتن داري، مهرباني و گذشت واژه هاي غريبي هستند اين روزها
براي من كه ترجمان خشونت و فشارهاي عصبي بيمارگون را در اخبار نگران كننده اي كه هر روز از ايران مي رسد دنبال مي كنم، هميشه اين سوال وجود داشته است كه چرا؟ چرا از اوج عزت به حضيض ذلت افتاديم؟ چه آوردند بر سر ما؟ چه آورديم بر سر خودمان؟ چرا هر بلايي به سرمان مي آيد دم برنمي آوريم؟ چرا كسي اعتراضي نمي كند؟ چرا اعتراض هاي افراد شجاع ابتر و بي عقبه باقي مي ماند؟ چرا كسي از آزاديخواهان حمايت نمي كند؟ به گمانم راست است كه مي گويند "خلايق هر چه لايق"
لابد قديمي هاي چاله ميدان بهتر از من مي دانستند كه تا مردمي تن به ظلم ندهند ظالمي نخواهد بود كه اساسي ترين حقوق انساني را به راحتي زير پا بگذارد و هيچ محكمه اي هم او را به پاي ميز عدالت نخواند.
همه مي گويند دولت ناكارآمد، دولت فاسد، همه مي گويند . . . هيچ كس نمي گويد "دولتي كه اعضاي آن زاده و پرورده اين آب و خاكند" هيچ كس نمي گويد "اگر ظلمي وجود دارد بايد در برابرش ايستاد، بايد من در برابرش بايستم". من مي نشينم؛ لابد مي انديشم چرا من؟ او نيز مانند من مي انديشد و اينگونه است كه
"ما دوره مي كنيم شب را و روز را، هنوز را"
غزل بانو