تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

شـنـیــدم که مـرغــی زمــان قدیــم

همی بود در شهر مرغان مقیم

که می بود مکار و بس چیره دست

به حـیله ببستی ز ابلیس دسـت

بسی چابک و زیـرک و تـنـد و تــیز

نمی بود کس را ز مکرش گریز

خودش را چو فـرزانـه پـنداشــتی

خیـال حکومـت به سر داشــتی

ز بــس داشــتی مـیـل شـاهــنشـهی

نمی داشت از حـال خود آگهـی

شب و روز بی خواب و بی تاب بود

نه روزش بد آرام و نه شب غنود

بسا نقشـه پرورد در ذهن خـویش

یکی عاقبت زان میان رفت پیـش

به دوز و کلک، با دروغ و فریب

سرانجام شد شاه و شد بی رقیب

چو می خواست جاپا کـند اسـتـوار

مدد جست از چوب و شلاق ودار

مخالف جماعت سر از دسـت داد

سـر معترض رفت جمله به باد

بر او خون مرغـان به جوش آمدی

بسی اعتراضش به گوش آمدی

شد او را چو سردرد عارض شَدید

زبــان همه یاوه گــویان بریــد

به اتـمـام چــون پاکـســازی رســید

یکی نقشه از بهــر آیـنـده چـید

خرافات و خودخواهی و جهل و کین

هـمی کـرد ترویـج بر نام دیـن

تعصب، تحجـر هـمی جـان گـرفــت

و را نقشه دلـخواه پایان گرفت

چنـان شـد که مـرغــان پی آب و نـان

بکـردند جـنگ و بـدادنـد جـان

ز بـهـــر مـقـــام و بـه دنــبـال گـنـج

بـسی بر فتادند مرغـان به رنج

از ایشـان تـفکـر دگـر رخـت بسـت

نگفتی کسی شاه ما ظالم اســت

و  آن شـــاه و اســلاف او تـــا ابـــد

بکردند شاهـی و کـس دم نــزد

 

 

بيهقي

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 18:53  توسط غزل بانو  |