تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

چشمهای تو

چشمه سار شوق زندگی من است

دستهایت

آبشار سبزی را در من نقش می زند

که حتی گل های داوودی نیز از درکش عاجزند

نفس هایت

لرزشی به جانم می ریزد

و حضورت ...

حضور تو معنای تک تک نفس های این خسته دلتنگ است

 

حضورت را دوست دارم

حضورت را دوست دارم

حضورت را دوست دارم

*****

چند روز دیگه تولد مادرمه. گرانبهاترین گنج زندگیم. هرکار می کنم چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسه. هر چی می خوام بنویسم عاشقانه می شه بیشتر تا مهرورزانه. شاید برای اینکه احساس من نسبت به مادرم خیلی قویه. کمکم می کنید؟ اگر نوشته قشنگی که درخور یک مادر باشه پیدا کردید ممنون می شم برام بنویسید

 

بامهر

غزل بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:53  توسط غزل بانو  | 

 

یک روز / در خاطرم مرد / به همین راحتی / به سادگی خراب کردن تمام آرزوهایم و به روشنی تیره کردن همه رویاهای سبزم

 

من اما . . . فکر می کردم همچنان زنده ام / لرزش برگها را صبح به صبح در آیینه زرد رنگم می شمردم 

 

 وقتی منتظری / اعداد قهوه ای می شوند / انگار فراموش کرده باشی / اعداد را؟ / نه . . . انگار خودت را با همه دانسته هایت به گور سپرده باشی

 

حتی فانوس هم خانه ام را روشن نمی کند / برگها در گلدان پذیرایی پوسیدند / و تو چهار سالی می شود که مرده ای / من اما / هر بار که برایم لباس سپید می دوزند / به یاد پیراهن مشکی ام می یفتم / و می دانم که سیاهی این پیراهن تا ابد رنگش را به سپیدی تمام لباس هایم پس خواهد داد

 

چرا حماقت را می شود به این آسانی تکرار کرد؟ / چرا احمق ها می میرند و زنده ها احمق می شوند؟ / چرا سیر تسلسل بیگانگی تا ابد رنگین کمان ها را خاکستری می کند؟

 

"خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش"

******

با احترام به فروغ فرخزاد

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:36  توسط غزل بانو  |