یادآوری: این یادداشت ها تو ایران نوشته شدن. در منتهای پوچی و خستگی. شاید نوشتنشون پاسخی باشه برای کسانی که همش تو این دو ماه ازم پرسیدن کجایی پس؟
الان؟ الان خیلی خوبم. اتفاقات قشنگ تو زندگی زیادن. مگه نه؟
.
.
.
این خاطرات رو می سوزونم؟ نمی دونم. هنوز نمی دونم. اگر فکر کنم می سوزونم هرچی تو دلم هست رو می نویسم. بر خلاف اونهای دیگه که با این فرض نوشته می شدن که یه روزی یه کسی می خوندشون و همش پر از سانسورهای عقلانی بودن. دل همیشه یه چیز می گه و عقل چیز دیگه! چرا اینجوریه؟ چرا دل من اینقدر قدرتمنده؟ یعنی واقعا من عوضی اومدم تو این دنیای عقلانی؟ تو این دوره که منافع عقلانی و محاسبات متکی بر اون، تمام مبنا و اساس روابط رو تشکیل می ده؟
فکر نکنم. من دچار خوش بینی مفرط هستم و به همین دلیل فکر می کنم واسه یه کاری اومدم. اما راستش اینه که هنوز نمی دونم واسه چه کاری! یه کم بی معنی نیست که آدمها برای این خلق شده باشن که مثلا معلم بشن یا حسابدار یا دکتر ؟ همین؟ خب که چی؟
.
.
خیلی تنبلم. خیلی زیاد. به طرز لج آوری سست هستم و جالبی قضیه اینجاست که همه می گن من خیلی فعال هستم! فکر می کنم چون هیچ تلاشی نکردم اومدم مالزی. شاید اگر یه کم به خودم زحمت می دادم الان جای بهتری بودم! نه؟
خب همیشه عقل من تابع دلم بوده و همیشه همه آدمها منو نهی کردن. در صورتیکه، به نظرم دل آدمها اونها رو هدایت می کنه که عاقل باشن و یا عاقلتر! اصلا سوال من اینه که چه کسی با چه معیاری تعیین می کنه که عاقل بودن یعنی چی؟ به چه کاری می گیم عقلانی؟ کاری که بیشترین سود رو برای خودمون و جامعه داشته باشه؟ خب اینکه می شه اخلاقی، نه عقلانی؟
شاید هم به قول استاد اخلاق در تجارت ترم گذشته ما "امر اخلاقی همان امر عقلانی ست" . خب بعید نیست، اما مسأله اینجاست که من وقتی با دلم تصمیم می گیرم، تصمیم به نفع همه س و کمتر خودم اما وقتی با عقلم تصمیم می گیرم، احساس خودخواهی می کنم. فکر می کنم به جامعه م خیانت کردم که دارم ازش منتفع می شم! حرف ابلهانییه که بخوای بگی من آفریده شدم برای اینکه خودم رو تو دردسر بندازم و برای بقیه فنا کنم تا دیگران (که همه عاقل هستن!!!) احساس راحتی و خوشبختی کنن!
راستش این احساس مسیح وار کلافه م می کنه اما اینجوریم! (کلافه شدنم البته شاید یه حرف عقلانیه چون اگر واقعا این مسأله عذابم می داد، لابد اینجوری نبودم! کسی مجبورم نکرده اینطوری باشم که! فقط این حس خودنمایی لعنتی که دوست دارم همه همش قربونم برن و به به و چه چه کنن، داره منو لجن مال می کنه. به نظرم یه جور مازوخیسمه از نوع مزمن و شاید درمان ناذیر)
حالا هر چی هست، مزخرفه! خیلی خلم؟ خب آره، هستم!
الان بیشترین احساسی که دارم، حس خستگیه! همش خسته و بی حالم. همش دلم می خواد بخوابم. یه روزهایی بود که 5 ساعت خواب برام بس بود اما الان هشت ساعت رو کامل می خوابم!
رودرواسی که نداریم، درگیرم بین اونچه که باید باشم و اونچه که هستم. بین نیازهام و دلم و عقلم و اخلاقیات و هزار تا چیز احمقانه دیگه . . . درگیرم، درگیر . . .
.
.
.
غزل بانو