تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

خدا چیه؟ خدا کیه؟ مرکز تجمع انرژی های مثبت دنیا؟

چرا من که به همه انرژی می دم و باعث آرامش و خوشحالیشون می شم خودم از این انرژی مثبت بی بهره هستم؟

 

 چرا خدای وجود من برای بقیه تجلی پیدا می کنه نه برای خودم؟

از چی فرار می کنم؟ چرا ذهنم رو به کار نمی گیرم؟

 

کاش آدم بهتر یا حداقل توانمندتری بودم . . .

 

 

غزلی که نمی دونه بانو هست یا نه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:19  توسط غزل بانو  | 

توضیحات بی مورد:

این روزها سر خونواده ما خیلی گرمه. خاله خانوم از بلاد کفر تشریف فرما شدن و بازار سوغاتی و این حرفها!

 از جمله سوغاتی هایی که آوردن یکی هم یک عینک آفتابی مارک ورساچه بود برای "راکب این ستور" که متاسفانه معلوم نیست در جریان جابجایی سوغاتی ها از تهران به کرج کجا مورد سوء قصد نامردان قرار گرفته و مفقود شده. این شما و این مرثیه ی عینک مفقودی از زبان عزیز داغدیده خان داداش گرامی:

غزل بانو

.

.

.


"گلی گم کرده ام می جویم او را
به هر گل می رسم می بویم او را"
مرا بود عینکی روزی و شد گم
امان از این حسادت های مردم!
گل ما گشت پرپر وقت چیدن
ندارند این جماعت چشم دیدن!
تو عینک جان بدان هر جا که هستی
بدان گر سالمی یا گر شکستی
به جز تو عینکی در یاد ما نیست
"مرا مهر تو در دل جاودانی است!"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:13  توسط غزل بانو  | 

 

یادآوری: این یادداشت ها تو ایران نوشته شدن. در منتهای پوچی و خستگی. شاید نوشتنشون پاسخی باشه برای کسانی که همش تو این دو ماه ازم پرسیدن کجایی پس؟

الان؟ الان خیلی خوبم. اتفاقات قشنگ تو زندگی زیادن. مگه نه؟

.

.

.

این خاطرات رو می سوزونم؟ نمی دونم. هنوز نمی دونم. اگر فکر کنم می سوزونم هرچی تو دلم هست رو می نویسم. بر خلاف اونهای دیگه که با این فرض نوشته می شدن که یه روزی یه کسی می خوندشون و همش پر از سانسورهای عقلانی بودن. دل همیشه یه چیز می گه و عقل چیز دیگه! چرا اینجوریه؟ چرا دل من اینقدر قدرتمنده؟ یعنی واقعا من عوضی اومدم تو این دنیای عقلانی؟ تو این دوره که منافع عقلانی و محاسبات متکی بر اون، تمام مبنا و اساس روابط رو تشکیل می ده؟

فکر نکنم. من دچار خوش بینی مفرط هستم و به همین دلیل فکر می کنم واسه یه کاری اومدم. اما راستش اینه که هنوز نمی دونم واسه چه کاری! یه کم بی معنی نیست که آدمها برای این خلق شده باشن که مثلا معلم بشن یا حسابدار یا دکتر ؟ همین؟ خب که چی؟

.

.

خیلی تنبلم. خیلی زیاد. به طرز لج آوری سست هستم و جالبی قضیه اینجاست که همه می گن من خیلی فعال هستم!  فکر می کنم چون هیچ تلاشی نکردم اومدم مالزی. شاید اگر یه کم به خودم زحمت می دادم الان جای بهتری بودم! نه؟

 

خب همیشه عقل من تابع دلم بوده و همیشه همه آدمها منو نهی کردن. در صورتیکه، به نظرم دل آدمها اونها رو هدایت می کنه که عاقل باشن و یا عاقلتر! اصلا سوال من اینه که چه کسی با چه معیاری تعیین می کنه که عاقل بودن یعنی چی؟ به چه کاری می گیم عقلانی؟ کاری که بیشترین سود رو برای خودمون و جامعه داشته باشه؟ خب اینکه می شه اخلاقی، نه عقلانی؟

شاید هم به قول استاد اخلاق در تجارت ترم گذشته ما "امر اخلاقی همان امر عقلانی ست" . خب بعید نیست، اما مسأله اینجاست که من وقتی با دلم تصمیم می گیرم، تصمیم به نفع همه س و کمتر خودم اما وقتی با عقلم تصمیم می گیرم، احساس خودخواهی می کنم. فکر می کنم به جامعه م خیانت کردم که دارم ازش منتفع می شم! حرف ابلهانییه که بخوای بگی من آفریده شدم برای اینکه خودم رو تو دردسر بندازم  و برای بقیه فنا کنم تا دیگران (که همه عاقل هستن!!!) احساس راحتی و خوشبختی کنن!

راستش این احساس مسیح وار کلافه م می کنه اما اینجوریم! (کلافه شدنم البته شاید یه حرف عقلانیه چون اگر واقعا این مسأله عذابم می داد، لابد اینجوری نبودم! کسی مجبورم نکرده اینطوری باشم که! فقط این حس خودنمایی لعنتی که دوست دارم همه همش قربونم برن و به به و چه چه کنن، داره منو لجن مال می کنه. به نظرم یه جور مازوخیسمه از نوع مزمن و شاید درمان ناذیر)

حالا هر چی هست، مزخرفه! خیلی خلم؟ خب آره، هستم!

الان بیشترین احساسی که دارم، حس خستگیه! همش خسته و بی حالم. همش دلم می خواد بخوابم. یه روزهایی بود که 5 ساعت خواب برام بس بود اما الان هشت ساعت رو کامل می خوابم!

رودرواسی که نداریم، درگیرم بین اونچه که باید باشم و اونچه که هستم. بین نیازهام و دلم و عقلم و اخلاقیات و هزار تا چیز احمقانه دیگه . . . درگیرم، درگیر . . .

.

.

.

غزل بانو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:52  توسط غزل بانو  | 

 

حدیث نفس:

 

نوشته هایی که تو چند قسمت خواهید خوند در مدت اقامتم در ایران نوشته شدن. بی شباهت به هذیون هم نیستن. اگر می خواید وقتتون تلف نشه حتما از خوندنشون صرف نظر کنید. ممنون

.

.

.

فکر کنم هزار روزه چیزی ننوشتم (طبق معمول اغراق کردم)

اما خب به نظرم هزار روز می یاد. اینقدر تو ذهنم نوشتم که ذهن درد گرفتم. دو هفته س فرصت فکر کردن ندارم. فقط در حال زندگی می کنم. نه غصه می خورم نه خوشحالم. هر چی می بینم حرص می خورم لجم در می یاد و دو دقیقه بعد (حتی کمتر) فراموش می کنم. هی غر می زنم که مردم چقدر بد رانندگی می کنن (تازه نصف غرهام رو قورت می دم که نگن بابا دو سال رفتی مالزی چقدر پز می دی کشتی ما رو! حالا خوبه مریخ نبودی!! بی جنبه!) و حالا بعد از دو هفته دوباره مثل دو سال پیش لایی می کشم همش عجله دارم با همه دعوا می کنم کورس می ذارم فحش می دم . . .

خیلی راحت تاثیر این دو سال زندگی در عرض دو هفته از سرم پریده!

حالا به این فکر می کنم که تاثیر جامعه و فرهنگ محیط تو سنین پایین تر خیلی رو آدمهابیشتره (گل کاشتم اینو که عوام هم می دونن!). خب راستش این نتیجه گیری به این درد می خوره که بگم اگر بابام انتظار داشت بچه ش "یه چیزی" بشه بهتر بود زودتر منو جای دیگه ای می فرستاد تا تجربه "دیگر" بودن روم بیشتر اثر بذاره اما حالا که نصف عمرم رفته (ای که سی می رود و در خوابی ...) نمی دونم چقدر می تونم این شمشیر شکل گرفته رو تو کوره ببرم و چند تا ضربه پتک دیگه رو تحمل کنم که در نهایت اون شکلی رو که "باید" بگیرم.

 

شاید بتونم بگم که اگر روزی خواستم بچه ای داشته باشم (بیچاره اون بچه از دست من چل می شه) از ده سالگیش دو تا کوله واسه جفتمون می خرم تا با هم کل دنیا رو حسابی بگردیم (مثل اینکه باید بگم بیچاره بابای بچه!) از من که گذشت شاید بچه هام جهان وطنی بشن (گفته بودم یه زمانی دلم می خواست سه تا دختر داشته باشم؟)

.

.

.

جالبه که هر چی دفتر خاطره دارم به باد فنا دادم. هر کدوم رو تو یه مقطعی سوزوندم. اگر قراره این نوشته ها رو نیست و نابود کنم چرا می نویسم؟ سوال جدی تر اینکه چرا این نوشته ها رو می سوزونم؟ از چی فرار می کنم؟

فکر کنم جوابش رو خودم می دونم. از قضاوت دیگران درباره خودم می ترسم. فکرهای معمول که همیشه نوشته و خونده می شن به کنار اما فکرهایی که تو عمق خلوت و تنهایی آدم نوشته می شن تمام ذات درونی و کم و کاستی ها و ضعف های آدم رو به بقیه نشون می دن و من از همین می ترسم. افکار شیطانی ندارم اما خب زندگی خصوصی که دارم! می نویسم تا افکارم رو مرتب کنم و خودم رو نجات بدم  و فکر می کنم اگر همه چیز رو بیان کنم بدتر خودم رو تو مخمصه انداختم! خب خصلت ما ایرانیان محترم نظر دادن و محکوم کردنه دیگه!

حالا موندم که مثل همیشه بنویسم یا بی پرواتر باشم. کدومش داروی درد تنهایی و بی سر و سامونی منه؟

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:40  توسط غزل بانو  | 

بنده به عنوان راکب این ستور، (راقم می گید چی می گید؟)

خلاصه، به عنوان راقم این سطور و بعضی سطور دیگر، تقاضا دارم در اسم شریف بنده یک تجدید نظری شود. آخر خواهر من، بنده شرمنده که 24 سال بیشتر ندارم، اسم بیهقی برای بنده یادآور سبیل های خون چکان آن آقایی است که خودت می دانی و اسمش را نمی آورم. (آقای ب.)

 

اسم ما را بگذار جوان رعنا، بگذار fashion boy !!‏، بگذار مانکن D&G ‏ ‏، چه ایراد دارد؟ هم خدا را خوش می آید، هم ما را ، (هم بیهقی را )

 

ها؟ آخر ما یک الف بچه درست است پا در گیوه های حاج آقا بیهقی کردیم، اما دیگر سرقت تخلص؟  نعوذ با...

  (شعر دزد دیده بودیم، شاعر دزد ندیده بودیم.)

خلاصه اسم ما را بگذارید: راکب این ستور

 

 خواهشمند است برابر قانون مطبوعات در همان صفحه و با همان فونت و در همان ستون و توسط همان تایپیست! درج شود. (به ما چه دخلی دارد که بلاگ شما یک ستون بیشتر ندارد؟)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:14  توسط غزل بانو  |