می گن حساسی، ایده آلیستی، خوش قلبی، ساده ای . . .
می گم دنیا رو بهتر از این ها می خوام. دوست دارم قشنگ تر و مهربون تر باشه، شاید سبزتر و شاید بدون ابرهای سیاه. می گن ابرها اگر نباشن، آسمون آبی معنی نداره. می گم کاش خورشید همیشه بدرخشه . . .
محیط اطراف ما تأثیرات غیرقابل انکاری روی ما می ذاره، درست. یکی به من بگه که نقش تصمیمات فردی تو ساختن دنیا چیه؟ بالاخره ما "اراده" داریم یا نه؟ انتخاب می کنیم یا نه؟ نیروی برتر هدایت کننده تو زندگی ما چه نقشی ایفا می کنه؟
.
.
.
این سوالات مدتها ذهنم رو مشغول کرده بودن. همون وقتها که تو هزارتا انجمن خیریه داد سخن می دادم درباره اصلاح بشریت و نقش مصلح اجتماعی در رستگاری جوامع جهان سوم. حالا اما . . . مثلا من بزرگ شدم. نوک ناوک تمام سوالاتم روز به روز بیشتر به سمت خودم می چرخه. حالا از خودم می رسم که من که هنوز تو شناختن دنیای وجودی خودم کلی کار دارم و تازه تازه دارم قسمت هایی از هستی خودم رو کشف می کنم، چه بلاهتی داشتم و چه سوداهایی که یکیش نجات دنیا بود!
اومدن به این کشور غریبه باعث شد اونقدر رنگ به رنگ آدم ببینم که تعجب کردن هام از رفتار آدمها کم بشه. بی توقع تر از قبل بشم و به دیگران حق بدم که باپیشینه و توانایی های ذاتی که دارن (یا شاید ندارن ) خیلی جاها اخلاقی، عقلانی و حتی منفعت طلبانه هم رفتار نکنن ( نمونه دم دستش خودم ).
الان اینقدر تو ذهنم درگیر "بودن" خودم هستم که دیگه از کلمه "من" بیزار شدم. سوال ذهنی من الان اینه که با اینهمه کمبود و کاستی های رفتاری که دارم ( مثل بقیه آدمها ) چطوری خودم رو ببخشم؟ چطور با خودم مهربونتر باشم؟ کاش می شد خودم رو بغل کنم . . .
