تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

زنگ زدم تلفن منزل اشغال بود. به موبایل زنم زنگ زدم. دیر برداشت.

گفت الو؟ قطع کردم.

 رفتم دم منزل. طبق معمول دعوا. به من گفت شکاک. دیوانه. روانی...

دست روش بلند کردم. زدم بیرون.

 تا صبح قدم زدم. صبح رفتم سر کار. یک ساعت زودتر از همیشه برگشتم

بی صدا در حیاط را باز کردم. پاورچین آمدم داخل. زنم آشپزی می کرد.

 با دیدن من کمی جا خورد. قیافه دعوا به خودش گرفت.

 گفتم باز می خواهی بگی شکاک؟ روانی؟

 لبخند زد. دلم گرم شد. عاشق لبخند هاش بودم.

 

هروقت می گفت روانی تو دلم می گفتم عاشق. عاشق. عاشق...

 

 دست خودم نبود. نمی خواستم کسی عاشق لبخندهاش باشه.

عاشق بی آزاری بودم. چیزی نمی خواستم.

 می گفت به حریم من احترام نمی گذاری. منظورش از حریم موبایلش بود که گاه به گاه کش می رفتم.

 می فهمید و دعوا می کرد. گریه می کرد. می گفت بی اعتمادی. بیماری. می گفتم عاشق.

 

اما امروز خوش اخلاق بود. چای دم کرد. یک لیوان بزرگ ریخت آورد. نشست کنارم.

 لبخند زد.

خواستم بخورم.

هول شد. زد روی دستم.

گفت نخور.

نگاهش کردم.

 گفت هنوز داغه.

 چایم را خوردم.

 دراز کشیدم.

خوابم برد.

 

 

بیدار شدم.

زنم داشت گریه می کرد.

 می لرزید.

 رفتم جلو. گفتم چی شده؟

 

نگاهم نکرد.

 

گفتم چرا گریه می کنی؟

محلم نداد. انگار نمی شنید.

 

رفت تلفن را برداشت.

گفتم به کی می خوای زنگ بزنی؟ باز هم جواب نداد.

 

 گفت الو، صدای کلفتی گفت سلام.

زنم افتاد به هق هق. گفت خودتو سریع برسون.

صدای کلفت سوالی پرسید. زنم گفت: "آره، خورد... الان رو کاناپه است... می ترسم... آره... زود بیا."

 

 قطع کرد.

 رفت سمت کاناپه. گریه اش شدید تر شد. گفت ببین از دستت چی کار کردم. روانی. گفتم عاشق!

.

.

.

روی کاناپه را نگاه کردم. همیشه زنم می گفت با دهان باز می خوابی. راست می گفت.

 

راکب این ستور

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:18  توسط غزل بانو  |