احساس می کنم هر چیزی که درونمه رو نمی تونم به خوبی بیان کنم. بعضی وقتها خسته می شم از اینکه اینقدر با خودم غریبه م! تا حالا شده که خودتون خودتون رو سانسور کنید؟ من مدتیه دارم یاد می گیرم که این کارو بکنم چون یه احساس احمقانه پیدا کردم و اونم نیاز به قدرته! ![]()
بگذریم!
امروز عملا به انجام "هیچی" گذشت! بد هم نبود اما خب دم امتحانا این وقت هدر دادنها باعث می شه یه چیزی مثل احساس گناه خرخره تو بجوه!
دلم انگشتر می خواد. همیشه خدا خودم برای خودم انگشتر خریدم. چه لج آور، نه؟ یه جا خوندم که انگشتر تو انگشت اشاره یعنی قدرت و فرمانروایی. حالا دلم انگشتری می خواد که بندازمش تو انگشت اشاره م. همیشه خودم برای خودم انگشتر خریدم، همیشه هم برای انگشت انگشتر خریدم، نمی دونم چرا!
نوشته بود انگشتر تو این انگشت ربطی به عشق و عاشقی داره. فکر کنم از بس انگشتر بدلی (طلا دوست ندارم) انداختم تو این انگشت بدبخت، هرچی آدم زاقارته می یاد عاشقم می شه
(عاشقای محترمی که صف کشیدید ناراحت نشید لطفا، با شما نبودم) 
احتمالا اشکال کار همین جاست و ربطی به عمله کش بودن ذاتی من هم نداره!
(جدیدا که پیرمرد کش هم شدم! اونم از نوع بنگلادشی! خدایاااااااااااااااا)
حالا دلم می خواد یه انگشتر بخرم واسه خودم (طبق معمول) اما این بار برای انگشت اشاره م که برام قدرت بیاره چون هیچ چیزی به اندازه قدرت به من رضایت نمی بخشه!
البته یکی هم باید برای انگشت کوچیکه بخرم که نماد رابطه با دیگرانه. واسه اینکه یه ذره از بداخلاقی هام کم بشه و حداقل کمتر غر بزنم!
با اینکه خیلی نیاز دارم ارتباطم رو با خود وجودیم بهتر کنم؛ از بس بدم می یاد تو انگشت شست انگشتر بندازم، از خیر این یک قلم می گذرم.
اما یادم باشه یکی هم بخرم برای انگشت میانی (بین انگشت اشاره و انگشت انگشتر، اسمش چیه؟). این یکی نماد رابطه با خانوادس و باعث بهبود رابطه با اونها می شه اما . . .
من در ظاهر رابطه م با خانوادم خوبه اما همیشه ته دلم از خودم می پرسم یعنی نمی شد به افراد خانوادم نزدیکتر از این بشم؟ بشم سنگ صبورشون؟ لابد هیچ وقت اینقدر عاقلانه و بالغانه رفتار نکردم که بتونم اعتماد صد در صدشون رو جلب کنم دیگه! چه حس بدی! دلشوره گرفتم!
با این حساب هر طرف کار رو نگاه کنی، اوضاع خرابه! قاطی کردم!
اما در مورد یک چیز مطمئنم: دیگه هیچ وقت هیچ وقت تو انگشت انگشتریم هیچ جور انگشتری نمی ندازم تا وقتی "خودش" بیاد!
پی نوشت: کجا بیاد؟!!!!!!!!!
پی نوشت دو: این اولین تجربه کمی تا قسمتی "جلفانه" بنده بود! ببخشید زیاد جالب نشد!
غزل بانو

