دلا یاد می کن ز عهد شباب
ز ایام تحصیل و مشق و کتاب
بگو زان معلم که می داشتی
که با ما رفاقت کمی داشتی
به برگ سفیدی چو دید اسممان
به ما 20 می داد در امتحان
خدایش بیامرزد آن رادمرد
که از بهر ما دیپلمی جور کرد
ز ما در عوض خواست بادش کنیم
به تعریف و تمجید شادش کنیم
چو از ما چنین خواست بی دردسر
ببستیم در راه مدحش کمر
گهی روبرو و گهی از عقب
ببستیم بر ناف او صد لقب
گهی در رخش نور حق یافتیم
به مدحش بسی قصه ها بافتیم
که آری تو پیغمبر بعدی ای
سخنورتر از حافظ و سعدی ای
بشد بخت ما رام و ایام ما
بدین شیوه گردید بر کام ما
که روزی رقیبی حسود و پلید
از این مدرک دیپلم ما چزید
بیاشفتی آن بی خرد خواب ما
زدی از بن و بیخ زیراب ما
بکردند صد معترض ادعا
چه طوماری آماده شد ضد ما
دو صد کس به طومار زد مهر خود
مرا گوهری بود و خر مهره شد
چو عثمان و پیراهنش شهره شد
بسی بدتر از سی دی زهره شد
بگفتم خدایا مجالی شود
که جریان ما ماستمالی شود
بکندم بسی ریش و دادم گرو
سبیلم کچل گشت و ریشم درو
بدادم بسی رشوه از جیب خویش
نماند آبرو و نه پول و نه ریش
چنان شد که انگار از زیر ما
بشد صندلی پرت و ما کله پا
برفت از کفم مدرک عالیه
مرا سوخت ده جا و صد ناحیه
شدم گرچه حیران و لرزان چو بید
ولی کس نبیند مرا نا امید
مرا گرچه مدرک برفتی ز دست
دو صد جاعل حرفه ای تر که هست
نخواهد شدن گردنم زیر تیغ
بزرگان چو هستند ما را رفیق
.
.
.
راکب این ستور
