تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا ...

یه مار سمی بود، که تنها بود، خیلی تنها. گاهی که دلش می گرفت، می رفت از لونه اش بیرون.

می خواست دوست پیدا کنه، درد دل کنه، بخنده ، گریه کنه. اما سراغ هر کس می رفت نمی شد. همه ازش فرار می کردن. تنها تر می شد. بر می گشت تو لونه اش. می رفت تو لاک خودش.

 

تا یه بار، یه پروانه اومد. نشست رو دمش. با هم دوست شدن. درد دل کردن. خندیدن. گریه کردن.

 

مار خواست ببوسدش.

 

پروانه مرد.

مار گفت سم چه چیز بدیه. از خودش بدش اومد.

 انقدر غصه خورد تا سنگ شد.

همه می اومدن مجسمه سنگی شو می دیدن. می گفتن وقتی هر کی دوست داشت رو عذاب بدی سزات همینه.

 

مار پیش خودش می گفت

 

من از اولش هم یه تیکه سنگ بیشتر نبودم.

.

.

.

 

راکب این ستور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:47  توسط غزل بانو  |