به سرم زده از اتفاقات احمقانه دور و برم بنویسم تا . . . تا نمی دونم چی! یعنی اینکه هیچ دلیلی ندارم. همین جوری
خب به سرم زده دیگه! مگه دیوونگی هم دلیل می خواد؟
اما احمقانه امروز:
یه حس احمقانه دارم. حس گناه از اینکه وسط اینهمه درس و کار عقب افتاده و زندگی دارم به قول چاله میدونی ها خفن خوش می گذرونم
خوشبختانه خیلی روزهای خوبی رو دارم تجربه می کنم
درس می خونم
تفریح هم می رم
کلی هم اتفاق خوب داره می یفته و چندتایی هم در راهه
فقط لطفا یکی پیدا شه یه تیپا به این حس گناه لعنتی بزنه
احمقانه س
غم پرست شدم انگار
زندگی بی استرس و بی دردسر به مذاقم سازگار نیست! انگار خودم دردسرها رو جذب می کنم تا با بودنشون "خودم" رو ثابت کنم. بگم که می تونم مسائل رو حل کنم. احساس قدرت کنم و توانمندیم رو به رخ خودم بکشم. انگار خوشم می یاد غصه بخورم!!!!!!!!!!!!
***********
نکته احمقانه امروز "غم پرستی" ه. لطفا نیایید منو نصیحت کنید یا شعار بدید که دنیا پر از گل و بلبله
نظرتون درباره غم پرستی برام مهمه
چون به نظر من غم پرستی یک "فرهنگ" قوی در ماست. دوست دارم بدونم ریشه این مساله ژنتیکه یا آموختنی؟
.
.
.
به قول بعضی ها پانوشت: چهارتا مساله مهم بدید من حل کنم! البته از نوع شادش لطفا
غزل بانو
