جز غرهای زندگی معمولی خبر جدیدی نیست
چند روزی بعد از رفتن مهمون هام مامان اومدن. خب این یعنی یه جورهایی مهمون بازی اساسی و بشور و بساب و بقیه اتفاقات مامان پسندانه در این وانفسای ترم مثلا آخر و تز و وقت هم که .....
حالا خوبه دردسر خانوادگی از نوع شوهر و بچه ندارم وگرنه همه رو با هم می فرستادم تیمارستان!
کلاسام شروع شدن و من امیدوار بودم که این ترم ترم آخر منه اما....
یکی از درس هایی که باید حتما پاس کنم این ترم به حد نصاب نرسیده و تشکیل نمی شه
بعد از دو ماه و اندی کار کردن روی تز پایانی امروز از دانشگاه نامه رسیده که موضوع تز قبوله اما استاد راهنمام رو عوض کردن و این یعنی تمام کارهام رو بریزم دور و از اول شروع کنم به کار کردن
سردردی گرفتم بابت این وقت هدر رفته که شیش تا پنادول هم خوبش نمی کنه
امیدوار بودم مالزی رو امسال تابستون ترک کنم و از شر مارمولک ها راحت بشم اما به قول همون کوتوله تو گالیور: من می دونم! همین جا زن یه مارمولک می شم. آخرشم همین جا دفنم می کنن! (این آخری خلاقیت خودم بود)
حالا کی جواب این همه شاهزاده در سرزمین ولایت رو می ده که سوار بر قاطر مبارک پشت درهای ورودی کرج صف کشیدن؟
به قول بعضی ها
عجب حکایتی شده
***************
موضوع احمقانه امروز "زندگی" ست! البته از نوع عوامانه! اینکه شما زندگی رو با مهارت تمام در چرخه امروز و فردا و زندگی روزمره تبدیل به .... (سعی می کنم مودب باشم
نمی شه) بفرمایی و بعد هم از سر خوشی باد گلو خارج کنی و احساس کنی که باید درس بخونی و درست رو تموم کنی و بری سر خونه و زندگیت و لابد یکی رو خوشبخت (خداییش انصاف بدید طرف با داشتن غرغروی بدقلقی مثل من از شدت خوشبختی آخر هفته اول خودشو دار نمی زنه؟) کنی و بعد هم ...... الی الابد
خب تا اینجاش فرقی با مامانم نداشتم (جز اینکه بابام خیلی خوشبخته چون مامانم اصلا نمی دونه غر چیه و همش منو حرص می ده! یکی نیست بگه پس خدا غُر رو برای چی خلق کرد؟!)
بقیش چی؟
.
.
.
غزل بانو
