همیشه فکر می کنم که داستان های دوره کودکی بزرگترین خیانت رو به من کردن
بماند که تو بزرگی خودمون شدیم داستان خلایق!
ته ذهنم یه جایی هست توش دو هزار و دو تا قصه از شاه پریون و دختر پاشنه کفش طلا داره وول می خوره
هی می خوام کفشامو جا بذارم اما انگار آناستازیا بیشتر خودشو تو ذهنم موندگار کرده تا ...
اون وقتها فکر میکردم اگر کوزت باشم حتما بعدش خوشبخت می شم. هی می گفتم حیف که مامان بابام مهربونن
تو ذهنم راه خوشبختی از بین تمام اشک های کودکانه می گذشت
تو دبیرستان که معلم ادبیاتم بهم گفت ژاور اصلا فکر نکردم که شدم آدم بده داستان! مهم این بود که منم تو داستان بودم
اما بدی همه قصه ها اینه که درست سر بزنگاه تموم می شن
همه می رن تو قصر و بنا بر تصور عمومی خیلی خوشبخت می شن چون هیچ اشتباهی نمی کنن و هیچ نقطه ضعفی ندارن و "خیلی" خوبن
همینه که من ضربه می خورم
درست همونجا که باید این قصه ها شروع بشن و بهم یاد بدن که بعدش چه جوری خوشبخت می شن
چه جوری خودشون رو و بعد پارتنرشون رو بخاطر همه اشتباهاتشون می بخشن
چه جوری ایثار می کنن
چه جوری توی خوب بودن تعادل ایجاد می کنن
چه جوری توقعاتشون رو می یارن پایین
چه جوری با احساسات درونیشون کنار می یان
می بینی؟
کلی درس نگفته هنوز هست
من هزار بار این امتحان ها رو دادم و هی مردود شدم
من لنگ همه درس های پشت پرده تو داستان هام
حالا بعد از اینهمه سال
بالاخره من کوزت شدم
یه کوزت در لباس بازرس ژاور
غزل بانو
