توی خیابون راه می رفتم. سردم بود. هوا سرد بود. همه می لرزیدن. گرسنه ام بود. غذا کم بود. شکم همه قار و قور می کرد. اگه گرمایی بود، آتیش سیگار رهگذری بود، یا کبریت آخر دختری. اگر صدایی می اومد، ترق تروق استخون پیرمردی بود، یا سرفه خشک سینه سوخته ای. همه چی تو یه مه خاکستری غرق بود.
به ساختمون بزرگی رسیدم. توش پر صندلی بود. صندلیا برق برق می زدن.
در زدم. آقایی اومد. گفتم سردمه. گشنه مه. حرفامو نوشت. درو بست. رفت. دوباره در زدم. آقای دیگه ای اومد. حرفامو گوش کرد. هم دردی کرد. درو بست. رفت. رفتم دم پنجره. به پنجره زدم. آقایی سرشو آورد بیرون. گفتم سردمه. گشنه مه. سری به تاسف تکون داد. پنجره رو بست. رفت.
گفتم باید یه کاری کرد. چند تا چوب جمع کردم. آتیش روشن کردم. دستام گرم شد، پاهام کرخت شد. اما دلم سرد بود. رفتم تو آتیش نشستم. آتیش گر گرفت. گداها دورم جمع شدن. دستاشونو از جیب های سوراخشون در آوردن. گرفتن رو آتیش من. دلم هنوز سرد بود.
کوری با عصاش از راه رسید. یه سیب زمینی از جیبش در آورد. زد سر عصای سفیدش. گرفت رو آتیش من. سیب زمینی گرم شد. دلم اما هنوز سرد بود. آقای مو بلندی اومد. پیپش رو با من روشن کرد. پالتوش رو دورش سفت کرد. رفت.
چند تا آقا از ساختمون بزرگ در اومدن. یکی شون گفت چه بوی بدی می آد. اون یکی گفت کی اینجا آتیش روشن کرده؟ سومی گفت مگه مملکت قانون نداره؟ پس ما چکاره ایم؟ چهارمی اومد نزدیک تر. دقیق شد. چینی به دماغش افتاد. زیر لبی گفت: معتاد! آقای بعدی از راه رسید. دستی به ریشش کشید. یقه شو سفت تر کرد. گفت انا لله و انا الیه راجعون.
دلم سرد سرد بود.
یکی از گداها گفت:" بیچاره چه لاغره. آتیشش هم مثل خودش لاجونه." سعی کردم بهتر بسوزم. اما کم بودم. آخه یه کم از تنم هم قبلا روی یه آتیش دیگه جا مونده بود. و دلم هم سرد سرد سرد بود.
یه جوون نحیف اومد. عینکش رو رو چشمش جابجا کرد. دستش مشت شد.
احساس کردم دلم داره کم کم گرم می شه.
راکب این ستور
