تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

می گن خدا روزی رسونه

دهن باز بی روزی نمی مونه

شاید راست می گن اما

یادشون می ره ته حرفهاشون اضافه کنن که

اونی که خودش روزی رو نسازه و به دست نیاره

اونی که منتظر روزی بمونه

حتی اگر روزیش هم برسه

بره و بریون نمی رسه

ته مونده روزی های دیگرونه که اونو سیر می کنه

******

چرا تو زندگیم منتظر موندم تا فرصت ها پیش بیان و من ازشون به خوبی استفاده کنم؟ چرا فرصتها منو انتخاب کردن و من از بین اونها چند تا رو؟ چرا تا حال جربزه ساختن فرصت ها رو نداشتم؟

 

شاید همینه که الان اینجام. جای بدی نیستم اما با توانمندی هایی که در خودم سراغ دارم می تونستم جای بهتر و بالاتری باشم. می تونستم مهربون تر   داناتر   محترم تر   درس خونده تر  پولدارتر و ..... باشم

 

تنها چیزی که از اینی که هستم "تر" نداره که بشم گیج تره! به همکلاسی ها و آدمهای دور و برم که نگاه می کنم شرمنده می شم

یه احساس بد وجودم رو می گیره و تازه می فهمم علف های بی مصرف کنار خیابون چقدر خسته و تنهان

چقدر درس خوندم؟ چند تا زبان زنده دنیا رو به خوبی بلدم؟ چه چیزی برتر از بقیه دارم که برای معرفی کردنم به دنیا اهمیت و ارزش داشته باشه؟ چه چیز "غزل بانو" بودنم افتخار آفرینه؟

می دونی چند تا کار بوده که رفتم تو دلشون و بعد هم ولشون کردم؟

ورزش: بسکتبال- بدنسازی- آمادگی جسمانی   (تو بسکتبال جزو تیم بودم! خیلی هم تفریحی نبوده!)

درسی: داستان نویسی (دو سه تا مقام الکی هم داشتم) - شعر- خبرنگاری (برای حیات نو و باشگاه خبرنگاران) - مهندسی شیمی (تو کارخونه و دانشگاه تهران هم کار کردم)- میکروبیولوژی- فلسفه- فمنیسم (اول ان جی او زدیم و بعد هم مدتی مشاور برنامه های زنان تو رادیو تهران بودم و آخرش هم چون نظراتم با معیار های خانم ... نمی خورد عذرم رو خواستن)- روانشناسی (مدرک از دانشگاه استرالیایی) - امداد و نجات- مدیریت

هنری: خیاطی- گلدوزی- شماره دوزی- گل چینی- نقاشی- خط- فتوشاپ- موسیقی (سه تار)- گویندگی (هرجا مجری می خواستن از بچگی من تو صف اول ایستاده بودم. تا دلتون بخواد پرحرف و پرسر وصدا و شلوغ! امتحان گویندگی رادیو هم قبول شدم اما چون چادری نبودم گزینش نشدم)

متفرقه: سردبیری دو نشریه در دانشگاه و هلال احمر و کلی کمک های انسان دوستانه و این کارهای بی سرانجام- ان جی او بازی برای حقوق بشر تا دلتون بخواد

 

حالا اینا رو که نوشتم فقط و فقط انرژی منفیه برای خودم!

 

اگه الان به جایی رسیده بودم و کسی شده بودم یا مقامی داشتم یا توی یه حیطه "ترین" بودم دلم نمی سوخت

اگه دستم تو جیب خودم بود و سرم تو کار و خونه و ماشینی داشتم که شب سرم رو با رضایت و آرامش بذارم روی بالش لاید اینقدر هم غر نمی زدم

.

.

.

 واااااااااااااااااااااای از دست خودم خسته شدم

از دست خود بی سرانجامممممممممممممم . . .

 

 

غزل بانو

 

این روزها باز "دچار"م. دچار سردرگمی!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 23:22  توسط غزل بانو  | 

 

نمی دونم دنیا داره روز به روز ملایمتر و همراه تر می شه یا من دارم زمینی تر می شم

 

دوباره باید سرم رو بگیرم بالا

داره رنگ آسمون و لذت عقاب بودن از یادم می ره

 

پ.ن۱: دنیای بی سروسامانیست غزل بانو!

(با اغماض بر وزن "روزگار غریبیست" استاد شاملو بخونید)

 

پ.ن۲: در سرزمین قدکوتاهان مدارهای سنجش همیشه بر صفر حرکت کرده اند: استاد فروغ

در مالزی نیز به همچنین: غزل بانو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 2:19  توسط غزل بانو  | 

 

بعد از مصاحبه امشبم با تلویزیون بی بی سی و ادای پاره ای توضیحات خیلی مبسوط در راستای اینکه چرا بنده ترک وطن نمودم و دلم هم نمی خواد به موطن گل و بلبلم برگردم فکر کنم دیگه باید قید برگشتن به ایران رو بزنم

لااقل تا زمانی که آقایون محترم ... در راس امور تشریف دارن

دلم می سوزه که حرفی نزدم که باعث بشه پناهندگی بگیرم حداقل! حالا شدم یه آواره بی کشور که هنوز از جایی هم پذیرش نگرفتم و دور خودم دارم می چرخم

بد دردیه شهروند درجه دو باشی و سرت هم درد کنه برای حرفهای ...... زدن

 

بدی خوبی دیدید حلال کنید

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 3:11  توسط غزل بانو  | 

 

اگر قرار باشه سر پل صراط فقط یک نفر یقه منو بگیره

اون یک نفر سرکار خانم "زمان" هستند

حالا اینکه چرا زمان خانمه و آقا نیست هم معلومه دیگه

مرد طلایی که نداریم

داریم؟

 

حالا چرا دست به یقه می شیم؟ بس که من استادم تو وقت کشی و تنبلی و حروم کردن زمان های طلایی

نتیجه ش هم اینه که بیست و نه سالمه اما هننننننننوز یه غزل بانوی ماندگار و بدردبخور نشدم که نشدم

 

چرا داغ دلم تازه شده؟ از دیروز دارم به خودم فحش می دم که آخه دختره بی نمک و گیج! (ورژن پاستوریزه ش بود) آخه تو ایران هم بودی تلویزیون نگاه نمی کردی

حالا اومدی اینجا می شینی سریال دانلود می کنی اونم از نوع مرد چندتا چهره و این حرفها؟

یه قسمتشو دیدم و اعتراف می کنم که برای تنبیه خودم دیشب عین تراکتور درس خوندم تا از عذاب وجدان دربیام که البته افاقه نکرد

 

حالا نمی گم که من وقت حروم کردنم فقط در همین حده اما اینکه بشینم لاطائلاتی در این سطح رو نگاه کنم چیزی تو مایه های جنون آنی بود

خدایا همه ما بنده های خطاکارت رو بیامرز

به قول آقایوووون (نه از اون آقاها  از این آقاها)

و من ا... التوفیق

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:13  توسط غزل بانو  |