می گن خدا روزی رسونه
دهن باز بی روزی نمی مونه
شاید راست می گن اما
یادشون می ره ته حرفهاشون اضافه کنن که
اونی که خودش روزی رو نسازه و به دست نیاره
اونی که منتظر روزی بمونه
حتی اگر روزیش هم برسه
بره و بریون نمی رسه
ته مونده روزی های دیگرونه که اونو سیر می کنه
******
چرا تو زندگیم منتظر موندم تا فرصت ها پیش بیان و من ازشون به خوبی استفاده کنم؟ چرا فرصتها منو انتخاب کردن و من از بین اونها چند تا رو؟ چرا تا حال جربزه ساختن فرصت ها رو نداشتم؟
شاید همینه که الان اینجام. جای بدی نیستم اما با توانمندی هایی که در خودم سراغ دارم می تونستم جای بهتر و بالاتری باشم. می تونستم مهربون تر داناتر محترم تر درس خونده تر پولدارتر و ..... باشم
تنها چیزی که از اینی که هستم "تر" نداره که بشم گیج تره! به همکلاسی ها و آدمهای دور و برم که نگاه می کنم شرمنده می شم
یه احساس بد وجودم رو می گیره و تازه می فهمم علف های بی مصرف کنار خیابون چقدر خسته و تنهان
چقدر درس خوندم؟ چند تا زبان زنده دنیا رو به خوبی بلدم؟ چه چیزی برتر از بقیه دارم که برای معرفی کردنم به دنیا اهمیت و ارزش داشته باشه؟ چه چیز "غزل بانو" بودنم افتخار آفرینه؟
می دونی چند تا کار بوده که رفتم تو دلشون و بعد هم ولشون کردم؟
ورزش: بسکتبال- بدنسازی- آمادگی جسمانی (تو بسکتبال جزو تیم بودم! خیلی هم تفریحی نبوده!)
درسی: داستان نویسی (دو سه تا مقام الکی هم داشتم) - شعر- خبرنگاری (برای حیات نو و باشگاه خبرنگاران) - مهندسی شیمی (تو کارخونه و دانشگاه تهران هم کار کردم)- میکروبیولوژی- فلسفه- فمنیسم (اول ان جی او زدیم و بعد هم مدتی مشاور برنامه های زنان تو رادیو تهران بودم و آخرش هم چون نظراتم با معیار های خانم ... نمی خورد عذرم رو خواستن)- روانشناسی (مدرک از دانشگاه استرالیایی) - امداد و نجات- مدیریت
هنری: خیاطی- گلدوزی- شماره دوزی- گل چینی- نقاشی- خط- فتوشاپ- موسیقی (سه تار)- گویندگی (هرجا مجری می خواستن از بچگی من تو صف اول ایستاده بودم. تا دلتون بخواد پرحرف و پرسر وصدا و شلوغ! امتحان گویندگی رادیو هم قبول شدم اما چون چادری نبودم گزینش نشدم)
متفرقه: سردبیری دو نشریه در دانشگاه و هلال احمر و کلی کمک های انسان دوستانه و این کارهای بی سرانجام- ان جی او بازی برای حقوق بشر تا دلتون بخواد
حالا اینا رو که نوشتم فقط و فقط انرژی منفیه برای خودم!
اگه الان به جایی رسیده بودم و کسی شده بودم یا مقامی داشتم یا توی یه حیطه "ترین" بودم دلم نمی سوخت
اگه دستم تو جیب خودم بود و سرم تو کار و خونه و ماشینی داشتم که شب سرم رو با رضایت و آرامش بذارم روی بالش لاید اینقدر هم غر نمی زدم
.
.
.
واااااااااااااااااااااای از دست خودم خسته شدم
از دست خود بی سرانجامممممممممممممم . . .
غزل بانو
این روزها باز "دچار"م. دچار سردرگمی!
