بنچ مارکینگ یعنی اینکه بست پرکتیس دیگران رو می یاری تو ارگانیزیشن خودت ایمپلمنت می کنی
بازم نفهمیدی؟
ای بابا
خوبه دارم فارسی حرف می زنم ها!!!!!!!
پ.ن: امان از وقتی که کلاغها راه رفتن خودشون رو فراموش می کنن
غزل بانو
رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم
بنچ مارکینگ یعنی اینکه بست پرکتیس دیگران رو می یاری تو ارگانیزیشن خودت ایمپلمنت می کنی
بازم نفهمیدی؟
ای بابا
خوبه دارم فارسی حرف می زنم ها!!!!!!!
پ.ن: امان از وقتی که کلاغها راه رفتن خودشون رو فراموش می کنن
غزل بانو
طرف می گفت: تو که باید تا آخر عمر سوار فولوکس باشی. حالا چه فرقی می کنه که روش بوق بنزی هم باشه یا نباشه؟
می گفتم آقا اشتباه می کنی. فولوکس با بوق بنزی اگه خیلی بده حداقل از فولوکس بدون بوق بنزی که بهتره.
می گفت نه، بهتره به جای بوق خریدن پولاتو جمع کنی، به موقعش یه حرکت بزرگ بکنی، یه هو همشو از بیخ و بن عوض کنی.
می گفتم آقا حالا نمی شه ما بوقو بخریم، بعد که دوباره پول داشتیم یه چیز خرده ریز دیگه بهش اضافه کنیم، همین جوری خورد خورد برسه به بنز؟
می گفت نه، اون طوری خیلی طول می کشه، یه هویی بهتره.
می گفتم آخه اون طور که تو می گی ریسکش بیشتره ها! یه موقع به خودت می آی می بینی این همه انرژی گذاشتی، همه اش هرز رفت. مگه یه بار این جوری نشد؟
می گفت نه، اون یه دفعه گول خوردم، این دفعه دیگه به آدم های موج سوار فرصت نمی دم.
می گفتم این طوری خطرناکه ها! عاقبتش معلوم نیست چی می شه ها! یه موقع دیدی پول جمع کردی، یه هو یه تیکه اش رفت این ور، یه تیکه اش رفت اون ور، نصفشو "کرد" برد، نصفشو "ترک" خورد، هیچی اش برا خودت نموند ها!
می گفت ول کن بابا! توام زیاد مقاله های دکتر یزدی رو می خونی!
.
.
.
خلاصه خیلی بحث کردیم. دست آخر قرار شد ما فولوکسمون رو سوار شیم، ایشون هم فعلا دست نگه داره تا فرجی بشه.
.
.
.
راکب این ستور
ای لعنت بر ....ی که وبلاگ با نام مستعار داشته باشه و تند تند آدرسش رو به هر دوست و آشنایی بده
نمی تونی توش چهار تا فحش بنویسی لااقل!!!!!!!!!!!!!!!!
غزل بانو
تو محل ما یه گربه بود، بلانسبت خیلی پپه بود. یه کمی هم تنبل بود. آب هندونه هم خیلی دوست داشت. یکی دوتا حوض کوچولو داشت، پر ماهی. هر وقت گشنه اش می شد یکی از ماهیا رو شکار می کرد ، به دندون می کشید.
نه که پپه بود، تو محل ما هر چی آدم زرنگ و فرصت طلب بود می اومد یه چند سالی سوارش می شد و حسابی جیباشو خالی می کرد می رفت سی خودش. گربه بیچاره هم از زور بی حالی هیچ چی نمی گفت. نه دادی، نه بیدادی، نه جنبشی، نه فریادی.
این گربه ما چند تا همسایه هم داشت. همسایه پایینی اش خر بود، بهش می گفتن آقا حمار. همسایه بالایی اش یه خرس گنده منده بود، بهش می گفتن تپلف.
این دو تا خیلی گربه بیچاره رو اذیتش می کردن، گربه هه هم همه کاراشون رو با روی خوش تحویل می گرفت و به درگاه خداوند برای هدایتشون دعا می کرد. خره هر از چند گاهی یه جفتکی می انداخت، عرعری می کرد و دوباره می رفت علفشو می خورد. خرسه هم تا حواس گربه پرت می شد یه چیزی ازش کش می رفت. گربه هه هم می گفت خوب همسایه ام ان. بالاخره متحد منن. نه یه دمی سیخ می کرد، نه یه فش ای، نه یه فریادی، نه یه جنبشی.
خره و خرسه تو یه چیز خیلی شبیه هم بودن. هر دوشون زود به زود تشنه می شدن. انگار تمام آب های دنیا این دو تا رو سیراب نمی کرد. همه اش می اومدن سراغ یه مثقال حوض خونه گربه هه. گربه هه هم زیاد سخت نمی گرفت. آخه گربه ها همه از آب فراری ان. تازه حالش رو هم نداشت که سخت بگیره...خلاصه، هر دفه خره می اومد عرعر می کرد و جفتک می انداخت و آب حوض پایینی رو می خورد و می رفت. خرسه هم وقتی حواس گربه به عرعر خره پرت بود یواشکی می اومد هرچی آب تو حوض بالا بود تموم می کرد و می رفت.
.
.
.
همین دیگه. گربه هه از تشنگی و گشنگی مرد. ولی دم مرگ راضی بود که خلق الله رو به راه راست هدایت می کرده.
راکب این ستور
خارجیان محترم چقدر شما گیجید
بفهمید دیگه! حالا هی بگید این دیوونه نماینده یک ملته! بابا ما ایرانی ها این مدلی هستیم! دیوونه هامونو به جای امین آباد می فرستیم ژنو که برای بهبود دنیا برنامه بدن. دانشمندامونو می فرستیم کشورهای دیگه که اختراعات رو به نام اون کشورها ثبت کنن. مردم فهیم و متفکرمون رو می فرستیم آب خنک بخورن. موقع شادی و تعطیلات هم تفریحمون اینه که تصادف کنیم بمیریم
مدلمون اینجوریه. خوشیم برای خودمون
نماینده هم نداریم
فدای سرمون که فکر می کنید ما همه مون عقب مونده ییم و شتر سوار می شیم
ای بابا
.
.
.
غزل بانو
من هنوز معنای بعضی از کارهای مردونه رو درک نکردم
البته معنای خیلی از کارهای خیلی خیلی مردونه رو هنوز درک نکردم اما این یکی ابلهانه ترینشونه:
یعنی چی که تا از دست یکی عصبانی می شید می رید سراغ فک و فامیلاش؟ من چه گناهی کردم که خواهر یه نفر شدم؟
حالا هی خودتونو حواله بدید به بنده
یه نفر از آدم نمی پرسه نظرت چیه حداقل!
به من چه که فامیلای مرد ما بعضی وقتها می رن رو اعصاب شما؟ بعد شما بیایید بدون اجازه تو حریم ما دلتون خنک می شه؟
عجبا
********
پ.ن۱: نمی فهمم چرا تو این سایت های ایرانی تا یکی اعلام مخالفت می کنه بقیه خواننده ها می یان با فک و فامیلش وصلت می کنن
خوبه حالا خواهر و مادر طرف جذام داشته باشن
ببینم بازم کسی هست با اعتماد به نفس تمام خودشو مهمون کنه یا نه
به قول یکی: ایششششششششششش بدم می یاد!
پ.ن۲: اسم این آدمهای خودشیفته و در توهم رو گذاشتم: وهیم بر وزن فعیل. از نظر خودم یعنی کسی که خیلی توی وهم و اوهام باشه اینقدر که فکر کنه خاندان طرف بهش می گن بفرمایید عزیزم. راحت باشید. دم در بده!
پ.ن۳: این قضیه هیچ ربطی به خان داداش گرامی ما نداره! خواستم خودم رو بذارم جای فحش خورده ها بلکه واقعی تر و جانسوزتر غر بزنم
پ.ن۴: هر بار می خوام مینی مال بنویسم نمی شه. می خواستم این پست رو در سه جمله تموم کنم ها! بازم شکست خوردم
غزل بانو
دیروز کنفرانسی بودم درباره زنان و رهبری و من هم که آمپر حقوق بشرم بالا و .....ـ
از اینکه با اینهمه خانم موفق در حیطه شغلی (که همگی هم بدون استثنا از زندگی شخصیشون ابراز رضایت کامل می کردن!!!!!!!!!! لعنت بر کسی که به تفکر اَبَرزن شک کنه، حتی یک لحظه) آشنا شدم خیلی خوشحالم
نگرش این خانمها برام چیز جدیدی نبود اما انگار بعضی وقتها تلنگر هم برای هر کسی لازمه
نکته جالب برای من اما حرفهای مشترک این خانمها با بقیه خانمهای موفقی بود که تا حالا باهاشون برخورد داشتم
به نظرم خدا بعضی وقتها برای خلقت از شابلون هم استفاده کرده
حرفهای مشترک تکراری اینها بودن
اول خودتون رو بشناسید
توانمندیها و نقاط ضعفتون رو شناسایی کنید
با خودتون به آرامش برسید
خودتون رو همونطور که هستید قبول کنید
به اظهارات دلسرد کننده دیگران بیش از اندازه توجه نکنید
.
.
.
تا اینجا که هیچ، زن و مرد زیاد مهم نبود
اما خانمها یک نکته دیگه رو هم یادآوری کردن
زن بودن یک مزیته
اگر حق انتخاب داشتیم هم دلمون نمی خواست مرد باشیم!!!!!!!!!!!!!!!!ـ
این تفکر دو تا جنبه داره
اول: رضایت از اونچه که هستیم
خیلی خوبه. زن و مرد نداره. هرکس برای حس خوشبخت بودن به این احساس نیاز داره
دوم: حس برتری
"نمی خوام مرد باشم"
می خوام به این قسمت با بدبینی نگاه کنم
اگر من زن موفقی باشم - با همین نگرش- مرد هم بودم موفق می شدم؟
معلوم نیست
مرد بودن سخت تره از زن بودن و من از عهده ش بر نمی یام؟
زن بودن مهم تر از مرد بودنه؟
ما قدرتمند و موفقیم چون زن هستیم؟
شاید این تفکرات همگانی نباشه
اما جالبه که توی تحقیقاتم درباره زنان کشورهای جهان سوم (نه ببخشید درباره زنانی با تفکری در حد جهان سوم و نه لزوما متعلق به کشورهای جهان سوم) تفکراتی از این دست رو در زنان زیاد دیدم
این اپیدمی یا من یا تو و تفکر نردبان قدرت یه روزی یه جایی یه جوری کار دستمون می ده
صبر داشته باش
صبر*
.
.
.
هفدهم ماه چهار
* مرسی جناب حلت
مالایی ها ملت خوبی هستند برای حکومت کردن. ذهنشان پیچیده و هزار تو نیست. بر خلاف ما ایرانی ها که برای انجام هر کار هزار راه و چم و خم بلدیم و با کارهایمان اینها را شگفت زده می کنیم مالاییها سر خط را می گیرند و می روند تا ته
قوانین موجود هم ساده سرراست و ابتدایی اند. به ذهن مردم خطور نمی کند که می توانند چه سوءاستفاده هایی از قوانین بکنند. در واقع راست و درست بودن مالایی ها از خوب بودن ذاتی و یا تعهد به دین و اخلاقیات سرچشمه نمی گیرد. کما اینکه هرکجا که بدانند راه دررویی هست می تازند (مثل بلاهایی که راننده تاکسی ها بر سر توریست ها می آورند) اما اینکه خلاف و زیرآبی رفتن به نسبت کمتر در بینشان دیده می شود و از نظر ما آدمهای کم هوشی به نظر می رسند فقط به این دلیل است که مغزهایشان مونولوگ بارآمده.
حالا دلیل این مونولوگ بودن می تواند جامعه باشد که تازه بیست سالیست با مظاهر جامعه مدرن و فردگرایی و رقابت آشنا شده و هنوز با این مسائل اخت نشده که بخواهد مردمی از نوعی دیگر پرورش دهد و یا تنبلی ذاتی این نژاد که به ساده ترین ها قانعند و خود را به دردسر نمی اندازند چون "زحمت" دارد (برخلاف چینی ها که در طمع کاری و خساست شهره خاص و عامند)
مالایی ها را صرفنظر از نادانیشان که بعضا مدیران را به زحمت می اندازد به راحتی می شود هدایت کرد. زیردست ها معمولا زیردستند و داعیه رهبری ندارند. در دنیای کرم خاکی وارشان وول میخورند و با یک توپ و تشر برمی گردند سر جای اول خودشان.
آنها هم که بالاترند اگر همگی از یک نژاد باشید (شما و جمعی که در آن هستید همه مالایی یا همه چینی و یا همه هندی باشید) و یا شما نژادی غیر از دو نژاد دیگر حاکم در مالزی داشته باشید (خارجی باشید) با شما عناد ندارند. تنها چیزی که ممکن است آزارتان دهد بی اعتمادی غریبی ست که تمام ملت های جهان سوم به بالاتر ها دارند (همان حکایت دایی جان ناپلئون را اینها با عمو سام دارند) و اضافه بر اینکه اینها فرهنگ و حریم خصوصیشان را دودستی چسبیده اند.
برخلاف ما ایرانیها که فکر می کنیم وقتی می رویم خارج باید شبیه "آنها" بشویم و ایرانی بودن را کنار بگذاریم و واژه "ایرانی بازی" برایمان معدل دهاتی بودن است (صرفنظر از درست یا غلط بودن این فکر) مالایی ها را صد سال هم در مریخ بگذارید همان رفتار خاص مالایی خودشان را دارند: باز هم لباس خاص خودشان به نام "باتیک" را می پوشند - با دست غذا می خورند - ده دوازده تا بچه دارند و لهجه خاص خودشان را دارند که بعد از بیست سال زندگی و تحصیل در بهترین دانشگاه آمریکا هنوز به جای اکی می گویند اکی لا!
نمی دانم این خصلت ها بهتر است و یا مثل ایرانیها پیچیده و فردگرا بودن و جاه طلب بودن. اما می دانم که یکی از دلایل پیشرفت سریع این مردم اینست که پیروها حرف پیشواها را قبول می کنند و در برابرشان کرنش می کنند. سیاستمدارها سیاسی کارند و مردم عادی سرشان به کار خودشان است. نه به اندازه خاورمیانه معدن و نفت و گاز دارند و نه موقعیت ژئوپلتیک و استراتژیکی سرنوشت ساز! سرشان را انداخته اند پایین و به حرکت لاک پشتی خودشان با درآمد روغن پالم (نخل) و ماشین سازی و توریسم ادامه می دهند و مدتهاست ما خرگوش های ایرانی را پشت سر گذاشته اند...
غزل بانو
بعد از مصاحبه امشبم با تلویزیون بی بی سی و ادای پاره ای توضیحات خیلی مبسوط در راستای اینکه چرا بنده ترک وطن نمودم و دلم هم نمی خواد به موطن گل و بلبلم برگردم فکر کنم دیگه باید قید برگشتن به ایران رو بزنم
لااقل تا زمانی که آقایون محترم ... در راس امور تشریف دارن
دلم می سوزه که حرفی نزدم که باعث بشه پناهندگی بگیرم حداقل! حالا شدم یه آواره بی کشور که هنوز از جایی هم پذیرش نگرفتم و دور خودم دارم می چرخم
بد دردیه شهروند درجه دو باشی و سرت هم درد کنه برای حرفهای ...... زدن
بدی خوبی دیدید حلال کنید
غزل بانو
اگر قرار باشه سر پل صراط فقط یک نفر یقه منو بگیره
اون یک نفر سرکار خانم "زمان" هستند
حالا اینکه چرا زمان خانمه و آقا نیست هم معلومه دیگه
مرد طلایی که نداریم
داریم؟
حالا چرا دست به یقه می شیم؟ بس که من استادم تو وقت کشی و تنبلی و حروم کردن زمان های طلایی
نتیجه ش هم اینه که بیست و نه سالمه اما هننننننننوز یه غزل بانوی ماندگار و بدردبخور نشدم که نشدم
چرا داغ دلم تازه شده؟ از دیروز دارم به خودم فحش می دم که آخه دختره بی نمک و گیج! (ورژن پاستوریزه ش بود) آخه تو ایران هم بودی تلویزیون نگاه نمی کردی
حالا اومدی اینجا می شینی سریال دانلود می کنی اونم از نوع مرد چندتا چهره و این حرفها؟
یه قسمتشو دیدم و اعتراف می کنم که برای تنبیه خودم دیشب عین تراکتور درس خوندم تا از عذاب وجدان دربیام که البته افاقه نکرد
حالا نمی گم که من وقت حروم کردنم فقط در همین حده اما اینکه بشینم لاطائلاتی در این سطح رو نگاه کنم چیزی تو مایه های جنون آنی بود
خدایا همه ما بنده های خطاکارت رو بیامرز
به قول آقایوووون (نه از اون آقاها از این آقاها)
و من ا... التوفیق
غزل بانو
توی خیابون راه می رفتم. سردم بود. هوا سرد بود. همه می لرزیدن. گرسنه ام بود. غذا کم بود. شکم همه قار و قور می کرد. اگه گرمایی بود، آتیش سیگار رهگذری بود، یا کبریت آخر دختری. اگر صدایی می اومد، ترق تروق استخون پیرمردی بود، یا سرفه خشک سینه سوخته ای. همه چی تو یه مه خاکستری غرق بود.
به ساختمون بزرگی رسیدم. توش پر صندلی بود. صندلیا برق برق می زدن.
در زدم. آقایی اومد. گفتم سردمه. گشنه مه. حرفامو نوشت. درو بست. رفت. دوباره در زدم. آقای دیگه ای اومد. حرفامو گوش کرد. هم دردی کرد. درو بست. رفت. رفتم دم پنجره. به پنجره زدم. آقایی سرشو آورد بیرون. گفتم سردمه. گشنه مه. سری به تاسف تکون داد. پنجره رو بست. رفت.
گفتم باید یه کاری کرد. چند تا چوب جمع کردم. آتیش روشن کردم. دستام گرم شد، پاهام کرخت شد. اما دلم سرد بود. رفتم تو آتیش نشستم. آتیش گر گرفت. گداها دورم جمع شدن. دستاشونو از جیب های سوراخشون در آوردن. گرفتن رو آتیش من. دلم هنوز سرد بود.
کوری با عصاش از راه رسید. یه سیب زمینی از جیبش در آورد. زد سر عصای سفیدش. گرفت رو آتیش من. سیب زمینی گرم شد. دلم اما هنوز سرد بود. آقای مو بلندی اومد. پیپش رو با من روشن کرد. پالتوش رو دورش سفت کرد. رفت.
چند تا آقا از ساختمون بزرگ در اومدن. یکی شون گفت چه بوی بدی می آد. اون یکی گفت کی اینجا آتیش روشن کرده؟ سومی گفت مگه مملکت قانون نداره؟ پس ما چکاره ایم؟ چهارمی اومد نزدیک تر. دقیق شد. چینی به دماغش افتاد. زیر لبی گفت: معتاد! آقای بعدی از راه رسید. دستی به ریشش کشید. یقه شو سفت تر کرد. گفت انا لله و انا الیه راجعون.
دلم سرد سرد بود.
یکی از گداها گفت:" بیچاره چه لاغره. آتیشش هم مثل خودش لاجونه." سعی کردم بهتر بسوزم. اما کم بودم. آخه یه کم از تنم هم قبلا روی یه آتیش دیگه جا مونده بود. و دلم هم سرد سرد سرد بود.
یه جوون نحیف اومد. عینکش رو رو چشمش جابجا کرد. دستش مشت شد.
احساس کردم دلم داره کم کم گرم می شه.
راکب این ستور
آقا من اصولا با کلمه زیبا و چندش آور "متانت" در زبان شیرین پارسی مشکل دارم!
یعنی چی که هرکس کمتر حرف بزنه، متین تره؟ با شخصیت تره؟ محترم تره؟ مامان پسندتره؟
شاید طرف حرفی نداره که بزنه، شاید چیزی نمی دونه، شاید صلاح نمی دونه، شاید بلد نیست، شاید مارمولک بازیش گرفته، شاید حواسش نیست، شاید خجالتیه، شاید مخاطب رو آدم حساب نمی کنه .... و هزار تا شاید
خب منم وقتی بی حوصله م، ساکت می شم (از نوع سگش البته)
من هم اگر درباره جغرافی و هنر کلاسیک و مدرن و موسیقی و جراحی قلب و فیزیک اتم و ... توی جمعی حرفی گفته بشه، خفه می شم، صم بکم می شینم. سوادشو ندارم، نمی دونم. سواد خیلی چیزا رو ندارم. سعی می کنم حرفها رو دنبال کنم که چیزی یاد بگیرم.
حتی چهارتا مدیر درست و حسابی هم بشینن کنار هم حرف بزنن من فقط گوش می کنم اما تو مسائل دیگه نه.
درباره جامعه و سیاست و مدیریت و زنان و ژورنالیسم و مهندسی شیمی و صنایع غذایی و روانشناسی که حیطه های مورد علاقه م هستند، اگر حرفی زده بشه من خوشحال ترم چون ممکنه حرفی برای گفتن داشته باشم. بالاخره این دو صفحه کتابی که خوندم باید یه جا به کار بیان دیگه! بدم می یاد همش مثل بز اخفش سر تکون بدم یا عینهو مجسمه ابوالهول لبخند ملیح بزنم که آخرش طرف بگه: به به چه خانم متینی!
می شناسم کسانی رو که از متانت و حجب و حیای کسی تعریف کردن که طرف در نهایت جلفی و بی حیایی بوده (یه نمونه ش این روزا دور و برمه و حسابی داره منو دچار زخم معده می کنه با فیلم هاش)
من با این قضاوت های یکی دو روزه مشکل دارم. تا یکی رو می بینن، به به چه آدم خوبی! اگه حرف نزنه، به به چقدر متینه! اگه حرف بزنه، واه واه! چشم سفید و بی حیاست! حالا فردا صبح که از خواب پا می شن، یهو خواب نما می شن، طرف بد می شه! اگه باب دلشون حرف نزنه، جلف و خودخواه می شه!
من برون گرام. عاشق جیغ و دادم. وقتی عصبانیم، سگ می شم. وقتی خوشحالم می رقصم. حد وسط نداره. معمولا شادم. می گم و می خندم. سعی می کنم همیشه لبخند به لبم باشه. استعداد فیلم بازی کردنم زیر صفره، تو بگیر منفی بی نهایت!
کسی رو دوست نداشته باشم، طرف می فهمه. دنیا می فهمن. دوست داشته باشم هم همینطور. گرچه این مدل به مذاق هیچ کس تو دنیای دور و برم خوش نمی یاد، من اینطوری راحت ترم. حداقل عذاب وجدان نمی گیرم که دروغ گفتم.
کم پیش می یاد که نقش بازی کنم. الان یه ماهیه دارم واسه کسی که دوستش ندارم نقش فردین رو بازی می کنم چون حوصله دعوا و قشون کشی و حرف و حدیثای این بچه های دور و بر رو ندارم. اما پدرم دراومده. هی می گم بذار این دوره هم تموم بشه و من بی سر و صدا برم دنبال کارم اما واقعا فیلم بازی کردن برای من خیلی انرژی بره. عادت ندارم به این کار. احساس می کنم همین یک کار کلی از انرژی هایی که این روزها بهشون نیاز مبرم دارم رو ازم گرفته.
همیشه به خودم گفتم که هنر اینه که بتونی بدی کنی ولی خوب باشی، بتونی بدجنس باشی ولی نباشی. حالا هی این دور و بریام به من بگن که .... خیلی متینه! فقط واسه اینکه مثلا دو ساعت تمام مغز طرف رو آوردن پایین اما ... در کمال خونسردی گوش کرده و جوابی نداده و بعدا به من گفته چون آدم مقابل ارزش نداشته که جوابی بگیره و اون فقط ظاهر رو حفظ کرده ولی تو دلش گفته به جهنم!
ای بابا! من نمی خوام متین باشم! باید با کی ملاقات کنم؟
غزل بانو
مدتهاست بحث های زنانه و مردانه و برتری و تفاوت رو کنار گذاشتم
بحث های دفاع از حقوق بشر و فمنیسم و ... زمانی در ساختن هویتم نقش پررنگی ایفا کرد. عضو انجمن ها شدم و با غول های هر مکتب سر و کله زدم تا بالاخره فهمیدم دقیقا همون هایی که دم از ساختار قدرت مردانه و امپریالیسم و اسلام می زنند در عمل خودشون هم از همین ساختار برای بدست آوردن امتیازات و در قدرت باقی موندن استفاده می کنن (گیریم کمی به قول فرنگی ها فلاور پاور هم چاشنی کار دارند)
پس اگر حرفی می زنم و یا به مطلبی اشاره می کنم در نهایت قصد محکوم کردن کسی یا جنسیتی رو ندارم. به تعداد آدمهای روی زمین راه هست برای رسیدن به انسانیت و درک شعور و خرد هستی (این جمله از حاج آقای مارمولک اقتباس شده! اعتراف می کنم)
اما امروز یه سوال نه چندان جدی با کلی چشمک:
به نظر می رسه که همه آقایون از دیدن این عکس کلی کیف می کنند ![]()

قبول
اما مهم اینه که برگ برنده دست ماست ![]()
نه؟

این تلنگر کوچیک شروعی خواهد بود برای باز کردن بعضی مسائل انسانی و جنسیتی
در آینده ای نه چندان دور
**************
عربها و ما ایرانی ها وقتی می گیم ان شاءا... یعنی حتما (اگر خدا بخواد) اون کار رو انجام می دیم
مالایی ها وقتی می گن ان شاءا... یعنی احتمالا اون کار رو انجام نمی دن!!!!!!!!!!!!!
حالا ان شاءا... ما هم این کار رو انجام می دیم
شما خواستید مالایی تعبیر کنید خواستید ایرانی
![]()
غزل بانو
"Human nature is so large, life touches life at so many points, and words are so elusive."
Erwin F. Smith
"The roots of the present lie deep in the past."-STUBBS
"Emotions are not only the most important forces in the life of the individual human being, but they are also the most powerful force of nature known to us. Every page in the history of nations testifies to their invincible power." -LANGE
"We see things not as they are but as we are. " — PATRICK
"No one supposes that all the individuals of the same species are cast in the very same mold."-DARWIN
Behold the Child among his new-born blisses,
. . . . . . . . . . .
See, at his. feet, some little plan or chart,
Some fragment from his dream of human life,
Shaped by himself with newly-learned art;
A wedding or a festival,
A mourning or a funeral,
And this hath now his heart,
And unto this he frames his song;
Then will he fit his tongue
To dialogues of business, love or strife;
But it will not be long _
Ere this be thrown aside, '
And with new joy and pride
The little Actor cons another part . . . .
WORDSWORTH
"A man may be one thing as a church member and another thing as a member of the business community."-DEWEY
"All thinking being conducted by use of words, much depends upon the words which get prestige from the dominant activities to which they first apply. We shall, therefore, expect to find mechanical metaphors playing a great part in our social sciences."-HOBSON
"If men define situations as real, they are real in their consequences." --THOMAS
"Passion and prejudice govern the world; only under the name of reason." –WESLEY
"Truth-never shows herself in crowds."-BUTLER
"Some of us fall behind the fashions, but no one ever gets ahead of them." --PARK
"Opinion is truth filtered through the moods, the blood, the dispositions of the spectator."--PHILLIPS
"Here shall the Press the People's right maintain,
Unaw'd by influence and unbrib'd by gain."-STORY
آدم ها هرچی سوادشون بیشتر می شه یقینشون کمتر می شه
انگار قطعیتشون کمتر می شه
تردیدشون بیشتر
غزل بانو
نمی دونم جنم و جربزه تو نسل پدرهای ما اوردز شده بوده که الان تو نسل پسرهاشون کم اومده
یا
تقصیر ما خانوم هاست که بس که مرد شدیم و قالب های سنتی رو فراموش کردیم مردونگی کم رنگ مردهای این دوره و زمونه واسمون بی معنیه!
هرچی هست دارم ایمان پیدا می کنم که معنای "مرد بودن" حتی تو جوامع جهان سوم هم عوض شده
هرچند مثل همه چیزهای دیگه و همون اعرابی معروف رسیده به ترکستان!
غزل بانو
قهرمان دوران کودکی شما چه کسی بود؟
این سوال رو یاهو ازم پرسید وقتی می خواستم یه آی دی جدید بسازم.
اول نوشتم پدرم
بعدش نظرم عوض شد
نوشتم مامانم
بعدش نوشتم والنتینا ترشکوا (این اسم رو خاله م یادم دادن وقتی بهشون گفتم که دوست دارم فضانورد بشم گفتن اولین زن فضانورد دنیا والنتینا بود)
از دیروز تا حالا دارم از خودم می پرسم چرا یاهو ازم نپرسید قهرمان و الگوی رفتاری زندگی فعلیت کیه؟
یعنی حتی یاهو هم می دونه که قهرمان بازی مال "بچه"هاست؟
یعنی ما که هر روز یه الگوی جدید معنوی و اخلاقی جلومون علم می شه هنوز بچه ایم؟
جامعه ای که به بلوغ فکری می رسه نیاز به "قهرمان" داره یا "شهید" یا "روشنفکر" یا "متفکر"؟
کدومش پاشویه این تب چهل درجه س؟
پانوشت: قهرمان کودکی و بزرگسالی من همچنان پدرم هستن. قهرمانی که شاید با بدقلقی های من هیچ وقت نفهمید چقدر می پرستمش و هنوز چقدر بچه م!
حدیث نفس:
نوشته هایی که تو چند قسمت خواهید خوند در مدت اقامتم در ایران نوشته شدن. بی شباهت به هذیون هم نیستن. اگر می خواید وقتتون تلف نشه حتما از خوندنشون صرف نظر کنید. ممنون
.
.
.
فکر کنم هزار روزه چیزی ننوشتم (طبق معمول اغراق کردم)
اما خب به نظرم هزار روز می یاد. اینقدر تو ذهنم نوشتم که ذهن درد گرفتم. دو هفته س فرصت فکر کردن ندارم. فقط در حال زندگی می کنم. نه غصه می خورم نه خوشحالم. هر چی می بینم حرص می خورم لجم در می یاد و دو دقیقه بعد (حتی کمتر) فراموش می کنم. هی غر می زنم که مردم چقدر بد رانندگی می کنن (تازه نصف غرهام رو قورت می دم که نگن بابا دو سال رفتی مالزی چقدر پز می دی کشتی ما رو! حالا خوبه مریخ نبودی!! بی جنبه!) و حالا بعد از دو هفته دوباره مثل دو سال پیش لایی می کشم همش عجله دارم با همه دعوا می کنم کورس می ذارم فحش می دم . . .
خیلی راحت تاثیر این دو سال زندگی در عرض دو هفته از سرم پریده!
حالا به این فکر می کنم که تاثیر جامعه و فرهنگ محیط تو سنین پایین تر خیلی رو آدمهابیشتره (گل کاشتم اینو که عوام هم می دونن!). خب راستش این نتیجه گیری به این درد می خوره که بگم اگر بابام انتظار داشت بچه ش "یه چیزی" بشه بهتر بود زودتر منو جای دیگه ای می فرستاد تا تجربه "دیگر" بودن روم بیشتر اثر بذاره اما حالا که نصف عمرم رفته (ای که سی می رود و در خوابی ...) نمی دونم چقدر می تونم این شمشیر شکل گرفته رو تو کوره ببرم و چند تا ضربه پتک دیگه رو تحمل کنم که در نهایت اون شکلی رو که "باید" بگیرم.
شاید بتونم بگم که اگر روزی خواستم بچه ای داشته باشم (بیچاره اون بچه از دست من چل می شه) از ده سالگیش دو تا کوله واسه جفتمون می خرم تا با هم کل دنیا رو حسابی بگردیم (مثل اینکه باید بگم بیچاره بابای بچه!) از من که گذشت شاید بچه هام جهان وطنی بشن (گفته بودم یه زمانی دلم می خواست سه تا دختر داشته باشم؟)
.
.
.
جالبه که هر چی دفتر خاطره دارم به باد فنا دادم. هر کدوم رو تو یه مقطعی سوزوندم. اگر قراره این نوشته ها رو نیست و نابود کنم چرا می نویسم؟ سوال جدی تر اینکه چرا این نوشته ها رو می سوزونم؟ از چی فرار می کنم؟
فکر کنم جوابش رو خودم می دونم. از قضاوت دیگران درباره خودم می ترسم. فکرهای معمول که همیشه نوشته و خونده می شن به کنار اما فکرهایی که تو عمق خلوت و تنهایی آدم نوشته می شن تمام ذات درونی و کم و کاستی ها و ضعف های آدم رو به بقیه نشون می دن و من از همین می ترسم. افکار شیطانی ندارم اما خب زندگی خصوصی که دارم! می نویسم تا افکارم رو مرتب کنم و خودم رو نجات بدم و فکر می کنم اگر همه چیز رو بیان کنم بدتر خودم رو تو مخمصه انداختم! خب خصلت ما ایرانیان محترم نظر دادن و محکوم کردنه دیگه!
حالا موندم که مثل همیشه بنویسم یا بی پرواتر باشم. کدومش داروی درد تنهایی و بی سر و سامونی منه؟
غزل بانو
بعضی از آدمها عذاب می کشند
بعضی از آدمها بیشتر عذاب می کشند
بعضی از آدمها از عذاب کشیدن لذت می برند
بعضی از آدمها دنبال دلیلی برای عذاب کشیدن می گردند تا زندگی خالی خود را پر کنند از صورتکهای اخمو و بعد از دست روزگار بنالند که دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست
اما
خوب که نگاهشان می کنی
دوقدم که عقب تر می روی
می بینی خودشان را از پا آویزان کرده اند
تاب می خورند و از سرگیجه شکایت می کنند
چرا که به زعم آنان دنیا دارد می چرخد
راستی سرگیجه هم درد مزخرفیست
بعضی از آدمها سرگیجه دارند
غزل بانو
هيچ وقت براي نوشتن، زحمت نكشيدم. از سال سوم ابتدايي كه فهميدم مي شه آدمها نظر خودشونو بنويسن و تو زنگ انشا بخونن تا الان، كافيه كه قلم توي دستم بياد تا من حتي روي كارت ويزيت آدمها يه تيكه شعر يا شعر واره بنويسم. يادم مي ياد كه دوازده سال پيش به پدرم گفتم: مي خوام با مهندسي پول دربيارم و با ادبيات زندگي كنم.
مهندسي شيمي خوندم.
"روزگار اما از من قويتر بود"
اين جمله بالا لج آورترين جمله ايه كه در تمام عمرم شنيدم.
واقعيت اينه كه راه من كج شد به سمت فعاليت هاي روزنامه نگاري، ادبي، فرهنگي و بعد هم مديريتي و حالا دانشجوي مديريت اجرايي هستم. حالا كه گرايشم منابع انسانيه و بيشتر اطلاعات روانشناسي پيدا كردم، هر بار از خودم مي پرسم:
كدوم قويترن؟ خصلت هاي دروني و ژنتيكي يا جامعه و ممتيك؟
پانوشت: براي كسب اطلاعات بيشتر درباره ممتيك لطفا به آدرس زير تشريف ببريد (بايد از فيلتر شكن استفاده كنيد، مثل اينكه اين سايت تو ايران فيلتر مي شه)
http://womanology.org/terminology.htm
يا تو اينترنت مبحث Spiral Dynamic و يا نوشته هاي دكتر ريچارد داوكينز با عنوان "ژن خودخواه" رو دنبال كنيد
و يا به اين تعريف كوتاه بسنده كنيد: مم معادل فرهنگی ژن است و ایده ای را مِم گویند که در فرهنگ بشری از نسلی به نسل بعد منتقل می شوند. این اصطلاح نخستین بار توسط داوکینز در کتاب "ژن خودخواه" مطرح شد. مقصود داوکینز از جعل اصطلاح مِم طرح این فرضیه آن بود که نوع بشر دارای سازوکارهایی انتخابی است که بقیه ی گونه های جانداران فاقد آنند. یعنی نوع بشر علاوه بر ژن ها، مِم های خود را هم به نسل های بعد منتقل کند، تا با استفاده از این مِم ها سازگاری منعطف تری با محیط خود بیابد. از نمونه های مِم ها می توان به ایده ی وجود خدا، یا دستاوردهای فناوری اشاره کرد. همان طور که در فرآیند انتخاب طبیعی برخی ژن هایی به وجود می آیند و برخی از میان می روند، در انتخاب ممتیک هم مِم هایی که شرایط مساعدتری برای بقا دارند، عمر و دوام طولانی تری می یابند.
* توضيح حرفي كه زدم، از خود مطلب طولانيتر شد!!!!!!!!
غزل بانو
از وقتي سواد انگليسي م اينقدر شده كه بتونم يه متن رو بخونم و دست و پا شكسته از هر پاراگراف يه جمله رو بفهمم، به اين نتيجه رسيدم كه ترجمه يكي از بزرگترين خيانت هاييه كه مي شه در حق يك متن (مخصوصا متن ادبي مثل شعر يا داستان) انجام داد. روح متن ترجمه ناپذيره حتي اگر اينقدر هنرمند باشي كه ترجمه هات مثل استاد شاملو روح مترجم رو وام بگيرن و تأليف جديدي باشن براي خودشون.
كاش كسي اجازه ترجمه كردن نداشت تا ما از همون بچه گي مجبور مي شديم براي آشنايي با ادبيات دنيا زبون اصلي اونها رو ياد بگيريم نه مثل الان كه حتي دانشجوهاي رده دكتراي ايراني از هر سه كلمه كه مي گن دوتاش غلطه و اشكال گرامر و تلفظ داره و همه سر كلاس بهمون مي خندن، خيلي شرم آوره!
پانوشت: دليل اصلي اين ناآشنايي البته ترجمه نيست. نظام آموزشي ما از پاي بست در همه زمينه ها ويران است؛ يكي از اين زمينه ها هم مبحث زبان آموزي
اما وقتي "بايد" بزرگ باشي، "بزرگ بودن" تبديل به سخت ترين كار دنيا مي شه!
پانوشت: ديروز مربي ورزشم بهم گفت دو سال ديگه كه به سي سالگي برسم، مي يفتم تو سرازيري تحليل توانايي هاي جسميم. وحشت كردم. از ديروز تا حالا دستپاچه م. انگار هنوز سير ناگزير پيري رو باور نكردم. به قول مرحوم حسين پناهي: "من مي خوام برگردم به كودكي". و چه حيف كه "كفش برگشت برامون كوچيكه" ...
غزل بانو
فكر مي كنم انسان ها از زمان حضرت خضر يا حتي قبل تر (شايد از زمان حضرت آدم) آرزوي جاودانگي رو در سر مي پروروندن. حتي ميل به كمال و اولوهيت هم شايد يكي از ريشه هاي تمايل به جاودانگي باشه. از اين نظر وقتي انسان فاني در برابر جبر روزگار احساس عجز مي كنه به نحوي خودنمايي و لجبازي خودش رو به تصوير مي كشه. بعضي ها با مرتاض بودن به دنيا پشت پا مي زنن تا بگن ما از فنا به بقا رسيديم و بعضي ديگه اثري از خودشون به جا مي ذارن كه مي تونه كتاب، اختراع، بچه يا حتي يادگاري روي ديواري باشه كه وجودش سمبلي از قدمت و دير پاييه: فكر هر كس به قدر همت اوست
غزل بانو
تفكرات و برداشت هاي ما درباره مسائل مختلف در چندين گروه باور، ارزش و اصل طبقه بندي مي شوند. اصول در دنياي ما قوانيني هستند كه براي تمام گروه ها و در تمام ازمنه برپايه حقايق و واقعبات شكل گرفته و پايدار و بدون تغيير باقي مي مانند.
ارزش ها از قومي به قوم ديگر تغيير پذيرند و وابسته آداب و رسوم و فرهنگ حاكم بر جامعه مي باشند و باورها....
باورها از فردي به فرد ديگر تغيير پذيرند. در واقع نحوه نگرش افراد به اتفاقات دنياي بيرون و درون و تفسير اين اتفاقات باور انسان ها را مي سازد. بر اين مبنا سخني به گزاف نگفته ايم اگر خاطر نشان سازيم كه باورهاي آدمي زندگي او را شكل داده و مبناي جهت گيري هاي اساسي و سرنوشت ساز او خواهند بود.
يكي از پردغدغه ترين مسائل آدمي از بدو خلقت باور و ايمان او به نيروي برتري است كه همواره او را از شر مصون داشته و به نيكي و نور رهنمون مي سازد. تصميمات سرنوشت سازي نيز رويكرد حاكمان و مردمان جوامع در برهه هاي مختلف زماني را نشان مي دهند كه عمدتا تا قرون ماضي بر اساس اعتقاد به مذهب و باورهاي ديني بوده است.
در جامعه امروز اما به نظر مي رسد مذهب كاركرد پيشين خويش را از دست داده و در جايگاه فروتري نشسته است. طمع و زياده خواهي انسانها چه در جوامع داراي فقر مادي و فرهنگي و چه در جوامع پيشرفته و متمدن آنچنان نيكي و نهاد بيدار بشر را كمرنگ نموده كه تصميمات غير انساني و جناياتي كه در گوشه و كنار اين دنياي پهناور اتفاق مي افتند را مي توان تنها داغ ننگي بر وجدان بيدار بشري خواند. بدينسان انسان سرگردان كه روزگاري با جهل و ناداني خويش نيروي بزرگ دست نيافتني را در ذهن به تصوير مي كشيد و به اميد حمايت او نيروي ادامه مي يافت، با رد آنچه از سر جهل شكل گرفته بود و عدم جايگزيني مناسب براي پاسخ به روان محتاج خويش تنها بر سر مردابي از شك و ترديد مي ايستد كه با هر تلاش ناموفق خود تنها بر فرو رفتن هرچه بيشتر اصرار كرده است. اگر در اينكه مذاهب پيشين شايد و شايد پاسخ گوي ذهن فعال بشر امروزي نباشند صحه بگذاريم، سوال مهمي كه بايد از خود پرسيد اين است كه سردمداران و صاحبان انديشه براي پيشبرد باورهاي مذهبي انسان چه كرده اند؟ چرا آنگونه بي اطلاعي و جهل بر انسان مغرور و فتح ماه كرده امروزي حاكم است كه وقتي از قوانين معمول قدرت مادي نااميد و سرخورده مي گردد، هنوز به باورهاي مردان و زنان قرنها پيش باز مي گردد و هنوز خرافه هاي پيشين را به اين راحتي و با طيب خاطر مي پذيرد؟ جاي خالي كدام نياز پاسخ نيافته بدينگونه آزرده خاطرمان مي سازد كه خرافه ها به اين سادگي بر ذهن مي نشينند؟ ما به خرافه ها "نه" نمي گوييم چون جايگزيني براي روح و روان آزرده و زخم ديده مان نيافته ايم. ما هنوز باربر خرافه هاي مادربزرگ هايمان هستيم چون مادرانمان آنگونه انديشيده اند كه مادرانشان. راه نجات در نه گفتن تنها خلاصه نمي شود. براي نه گفتن به مسكن ها بايد راه كارهاي سلامتي را يافت و در دسترس توده مردم قرار داد. ارتقاء سطح باورهاي عمومي اعم از مذهبي و غير مذهبي نيازمند عزم ملي من و توست، اگر بخواهيم و اگر بدانيم كه در برابر نه، به چه چيز آري بگوييم.
غزل بانو
فراموشي يكي از برترين موهبت هايي ست كه خداوند عالم در انسان ها به وديعه گذارده است. غم دوري از عزيزان اگر غبار فراموشي نمي گرفت، شايد زندگي قبيله اي همچنان در طي ساليان ادامه پيدا مي كرد.
حضور در هر جمع و گروهي از نياز انسان به اجتماعي بودن نشأت مي گيرد و تداوم حضور تنها با يگانگي انرژي هاي دروني و امواج ذهني امكان پذير است. صرف حضور در جمعي نمي تواند ضامن ادامه رابطه با آن جمع تلقي گردد گرچه به حكم احساس پس از هر ارتباط پيوندها پررنگتر و دلتنگي ها بيشتر مي شوند.
در اين سال ها كه انسان ها و به طور غالب ما ايراني ها تصميم مي گيريم براي ساختن آينده خودمان حلقه هاي علاقه و عادت را از دست و پا برگيريم و به قولي جلاي وطن كنيم، دلتنگي جدا شدن از تمام آنچه هويت كنوني را رنگ آميزي كرده است به يك سو، تفاوت مولكول هاي اتمسفر كنوني از سوي ديگر دل ها را دچار چنان خلائي مي سازد كه بيش از پيش به همديگر و يا به عبارتي به هموطنان و همزبانان خود احساس نياز مي كنيم. اين امر در تمامي مليت ها رايج است كما اينكه شما در هر كشوري انجمن مليت هاي مقيم را به راحتي پيدا مي كنيد اما نكته قابل توجهي كه ما ايراني ها را از تمام مليت هاي ديگر متمايز مي سازد، تمايل هر كدام از ما به برتر بودن و متفاوت بودن است. ما آنچنان در "من" بودن خويش غرق مي شويم كه "حضور" را از خاطر مي بريم. به راحتي با حرف هايمان اطرافيان را مي آزاريم و به خاطر نمي آوريم كه اگر به دليل شرايط خاص موجود كمي حساس تر شده ايم اين قضيه براي ديگر اطرافيان هم صادق است و اينگونه است كه ما ايراني ها به راحتي از هم دلخور مي شويم و چون دل هايي بسيار كوچك داريم با حضور حتي يك غم و دلخوري ساده گل آلودي يك بركه كوچك را به تمامي اقيانوس مهر و گذشت تسري مي دهيم. اما بدي قضيه اين است كه ماجرا به همين دلخوري ساده ختم نمي شود. يا به كل با هم قهر مي كنيم و خداحافظ و يا انتظار داريم كه پس از اتفاقاتي كه افتاده است رابطه كما في السابق ادامه داشته باشد. در اين ميان چيزي كه از ياد مي رود توان تعريف نوع جديدي از رابطه است كه به نظر مي رسد ما در اين بخش بسيار ضعيف عمل مي كنيم. حتي پس از روابطي فراتر از دوستي معمول و ايجاد علقه هاي نزديك، انسان ها چون انسان هستند مي توانند در هر لحظه انتخاب كنند كه روابطي از نوعي ديگر و با شخص ديگري داشته باشند. اختيار انسان كه مبناي تمايز او از حيوانات و گياهان قرار مي گيرد، مهمترين خصيصه اي است كه ما بعضا به راحتي آن را از ياد مي بريم. بر اين مبنا انسانها مختارند كه در هر لحظه روابط خود را با هر كس در دنيا به نوعي ديگر تعريف كنند و به رابطه جديدي بينديشند. اگر ايجاد ارتباط اوليه بر مبناي تفكر و بدون شتاب زدگي صورت گرفته باشد و طرفين بدانند كه انتخاب صورت گرفته صادقانه و منطقي و بدون هرگونه هوا و هوس بوده است، مي توان بر مبناي حق انساني انتخاب رابطه موجود را به مرور زمان فراموش كرده، به رابطه اي با تعريف جديد دست يافت، و فراموشي در ساختن اين فرآيند نقش بسزايي دارد. گرچه نمي توان منكر يادآوري خاطرات بد و خوب با هم بودن شد، شايد با گذر زمان و بخشيدن همديگر بتوانيم در رابطه اي جديد موفق تر و بهتر عمل كنيم و اين فرصتي است براي محك زدن توانايي ها و انعطاف پذيري خودمان.
حضور از نوعي ديگر تجربه درك انسان هاي ديگر است، تجربه اي فراتر از من بودن. فرصت اين تجربه را از هم نگيريم...
غزل بانو
دوري، آدمها رو دلتنگ مي كنه
و دلتنگي، آدمها رو مهربون
وقتي نيستي، يا اونجا كه قبلا بودي نيستي، همه گرماي جهنم برات به حرارت و نور بهشتي تعبير مي شه و فكر مي كني كه حالا اونجا چه خبره! اونوقته كه وقت و بي وقت ياد بقال سر كوچه مي يفتي و يا اون چاله سر خيابون كه تو صد بار توش قل خوردي!
خاطره هاي گذشته، بخشي از هويت انسان ها رو مي سازن و اگر يه آدم احساساتي باشي، وقتي سرزمينت رو ترك مي كني حجم زيادي از اين خاطره ها رو تو كوله ت جا مي دي. حالا بگذريم كه ته ته كوله ت يه تابلوي گنده گذاشتن و روش نوشتن "از اينجا برو" اما خب نمي شه كه هويتت رو جا بذاري، حتي اگر مام ميهن زياد هم دلش برات نتپه، باز يه قسمت هايي از وجودت تو آغوش سرد همين مام عزيز جا مي مونه.
حالا، براي اينكه اين تكه هاي پازل هزارتايي هويت پاره پاره من بتونن بهتر همديگه رو پيدا كنن، مدتهاست كه مي نويسم؛ چه اون موقع كه شور جووني داشتم و نوشته هام فرياد بودن و چه الان كه مجبورم با 28 سال سن اداي آدم بزرگ ها رو دربيارم و زمزمه كنم.
حالا دليل نوشتنم وصله پينه كردن اين دستار هويته كه مدتهاست نمي دونم چطور بايد پيچيدش
و من مي نويسم
براي تو كه نيستي
براي خودم كه مي خوام باشم
و به همراه اوني كه قلب مهربونش كنارمه، برادرم
با هم مي نويسيم
نوشته ها از هر دوي ما خواهند بود
شايد ازين راه كمتر دوري از خانواده دلتنگم كنه
مي نويسيم براي فردايي بهتر
با مهر
غزل بانو