تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

بامزه ترین پیشنهاد تمام عمرم رو دو روز پیش داشتم:

حیفه که همه مردها از زیبایی صورت و بدنت لذت ببرن. به نظرم بهتره که (با اشاره به یک خانم عرب سرتاپا سیاه پوش و با نقاب در همون نزدیکی) محجبه از خونه بیرون بیای!!!!!!!!!   

 

مکان پیشنهاد: دانشگاه!!!!

پیشنهاد دهنده: یک مرد!

نسبت آقای مرد با بنده: در حد های و بای

نکته فوق مهم اول: فکر می کنید بنده با چه تیپ و لباسی می رم دانشگاه؟ کت و شلوار طوسی یقه بسته آستین بلند و گشاد!

نکته تامل برانگیز دیم: من در تمام طول عمرم درباره نوع پوششم از کسی نظر نخواستم. ایضا از آقای مرد

نکته بهداشتی سیم: اللهم اشف کل مریض

.

.

.

غزل بانوی مرد زده!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 14:22  توسط غزل بانو  | 

 

می گن حساسی، ایده آلیستی، خوش قلبی، ساده ای . . .

می گم دنیا رو بهتر از این ها می خوام. دوست دارم قشنگ تر و مهربون تر باشه، شاید سبزتر و شاید بدون ابرهای سیاه. می گن ابرها اگر نباشن، آسمون آبی معنی نداره. می گم کاش خورشید همیشه بدرخشه . . .

 

محیط اطراف ما تأثیرات غیرقابل انکاری روی ما می ذاره، درست. یکی به من بگه که نقش تصمیمات فردی تو ساختن دنیا چیه؟ بالاخره ما "اراده" داریم یا نه؟ انتخاب می کنیم یا نه؟ نیروی برتر هدایت کننده تو زندگی ما چه نقشی ایفا می کنه؟

.

.

.

این سوالات مدتها ذهنم رو مشغول کرده بودن. همون وقتها که تو هزارتا انجمن خیریه داد سخن می دادم درباره اصلاح بشریت و نقش مصلح اجتماعی در رستگاری جوامع جهان سوم. حالا اما . . . مثلا من بزرگ شدم. نوک ناوک تمام سوالاتم روز به روز بیشتر به سمت خودم می چرخه. حالا از خودم می رسم که من که هنوز تو شناختن دنیای وجودی خودم کلی کار دارم و تازه تازه دارم قسمت هایی از هستی خودم رو کشف می کنم، چه بلاهتی داشتم و چه سوداهایی که یکیش نجات دنیا بود!

 

اومدن به این کشور غریبه باعث شد اونقدر رنگ به رنگ آدم ببینم که تعجب کردن هام از رفتار آدمها کم بشه. بی توقع تر از قبل بشم و به دیگران حق بدم که باپیشینه و توانایی های ذاتی که دارن (یا شاید ندارن ) خیلی جاها اخلاقی، عقلانی و حتی منفعت طلبانه هم رفتار نکنن ( نمونه دم دستش خودم ).

 

الان اینقدر تو ذهنم درگیر "بودن" خودم هستم که دیگه از کلمه "من" بیزار شدم. سوال ذهنی من الان اینه که با اینهمه کمبود و کاستی های رفتاری که دارم ( مثل بقیه آدمها ) چطوری خودم رو ببخشم؟ چطور با خودم مهربونتر باشم؟ کاش می شد خودم رو بغل کنم . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:30  توسط غزل بانو  | 

 

چشمات/ اصلا قشنگ نيست/ يه چيزي وسط سبز و زرد/ عين گربه/ بي ريخت/ ريز/ بي احساس

پاهات پرانتزي ن

دستات/ سرد/ بي روح/ زمخت/ زبر

هيكلت/ كوتوله/ لاغر/ مردني/ كج و كوله

دماغت/ دراز/ كج/ عقابي

گوشات/ پهن عين كفگير

.

.

.

چرا عاشقتم؟

كي نفرينم كرده بود؟

.

.

.

غزل بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:47  توسط غزل بانو  |