تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

درگیرم

 

درگیر تمام دلهره های وطن و دلتنگی و امتحانات پایان ترم و پیدا نکردن خونه و استقرار تو خونه دوستم

 

من به سرگردانی باد را می مانم

 

درگیر اشک هایی که تموم نمی شن از وقتی شنیدم امیرحسین رو گرفتن و تو اوینه

می دونستم حتما می گیرنش

 

عجیب بود اگر به سراغش نمی یومدن

قشنگ فکر می کرد

خسته بود ولی امیدوار

امیدواری

جرم بزرگیه این روزها

تلاش برای تغییر اما انگار جرمی نابخشودنیه

دلتنگشم

ذهنم یاری نمی کنه بنویسم

بیشتر به فیس بوک سر می زنم برای خبررسانی و به اشتراک گذاشتن فایل ها

 

 

این روزها جز اشک چیزی معنا نداره

اشکی از سر درماندگی

هرچند می دونم اینقدر ناپخته م که اگر ایران بودم حتما سرم رو به باد می دادم برای یک لحظه دیدن امیرحسین

نه پشت میله ها

رها و خندان

مثل همیشه

.

.

.

قسم می خورم به بهای هر تار مویی که ازش کم بشه و هر کابوسی که قلب مهربونش رو به درد بیاره یک نفرتون رو بکشم

به همون خدای امیرحسین که از خدای شما بی خداها خیلی مهربونتر و حقیقی تره قسم می خورم

 

دیگه جایی برای مهرورزی نمونده

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 20:50  توسط غزل بانو  | 

 

نوجوانی ی که سراسر به گوش سپردن به حماسه ها گذشت

ختم شد به منجلاب بی حماسگی و سکوت و خودفروشی

 

بر نوجوانان امروز

 

فردا چه خواهد گذشت نمی دانم

 

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:41  توسط غزل بانو 

 

گفته بودم رنگ دیوارهای خونه من سبزه؟ مثل در و دیوار امامزاده می مونه

 

چه عشقی میکنم هر بار یادم می یفته توی این امامزاده کوچیک

 

 فقط من

 

پادشاهم

.

.

.

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:24  توسط غزل بانو  | 

 

نم می کشه اینجا آدم. منی که خروس نخونده بیدار باش می زدم اینجا تا لنگ ظهر می خوابم. دیدی کبریت نم کشیده رو هرچی بکشی رو دیواره ش جرقه نمی زنه؟

 

خودمون که هیچی

ذهنمون هم شده عینهو کبریت بی خطرهای تبریز

 

پ.ن: عاقلان دانند

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:21  توسط غزل بانو  | 

 


شانسو می بینی تو رو خدا؟ یک ساعت تمام جلوی در اتاق همخونه چینی ت به دلیل دیدن یه مارمولک جیغ بزنی

آخرش مجبور شی در اتاقشو بزنی تا در بیاد

و بعد بپرسه

اوه! به خاطر مارمولک جیغ می زنی؟ فکر کردم داری آواز می خونی!!!!!!!!!!!!!!!!ـ

آخه گیجی تا این حد؟


پ.ن1: دلم خوشه همخونه دارم، تنها نیستم. یکی بیاد تو این خونه بخواد حساب ما رو برسه چی؟

پ.ن2: مقایسه کنید با هموطن های خودمون. کافیه دستتو بکنی تو ... راپورتت بره رو آنتن واسه پخش مستقیم

پ.ن3: منظورم از .... دماغ بود! ای بابا

 

غزل بانو

می الاحرام سنه نُه بعد از میلاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:59  توسط غزل بانو  | 

 

من:  آره نمی دونی چقدر ناراحتم! کیف مامانم رو تو کوچه مامان جونم اینا دزد برده. با کلی پول و مدارک! مامان جونم از بس هول کرده مریض شده بنده خدا! تازه از اونطرف دخترعموی کوچیکم هم مریضه تو بیمارستانه!!!!!   همه ش تقصیر منه که اینجام. خیلی اشتباه کردم اومدم!  الان که به من نیاز دارن من اونجا نیستم. به سرم زده این ترم آخری قید همه چیزو بزنم برگردم.....

 

تو: خودتو ناراحت نکن. پیش می یاد. کاش اونجا بودم

 

من: آره! خیلی به حضور یک دوست نیاز دارم!     کاش من اونجا بودم. تو اینجا بودی چه کار می کردی؟ کاری از دستت بر نمی یومد

 

تو: چرا! یه سیلی می زدم تو گوشِت از این حال در بیای 

 

من:

 

پ.ن: بیست ساعت از این مکالمه گذشته و من هنوز تو شوکم!

 

غزل بانو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:29  توسط غزل بانو  | 

 

دو تا برادر بودن، از وسط به هم چسبیده بودن.  همیشه با هم بودن، چون از وسط به هم چسبیده بودن. یکی جاهل و ول بود، اون یکی عاقل و اهل دل. این اهل شعر و ادب بود، سرگردون وادی طلب، اون اهل دود و دم، بی خیال و بی غم.

یکی عاشق و خراب و دمغ، اون یکی دنبال شراب و عرق.

خلاصه یکی اهل صفا بود، اون یکی اهل جفا.

با این که خیلی به هم نزدیک بودن، از هم خیلی دور بودن.

این می گفت بریم دنبال حق و حقیقت، دنبال سلوک و طریقت، اون می رفت پی مال و منال، پی عشق و حال.

تا این که یه شب سوز و سرما، گذارشون افتاد لب دریا. این یکی گفت چه دریای زیبایی، اون یکی رفت پی پریای دریایی.

تا این یکی رفت تو فکر خطا و صواب، اون یکی بی گدار زد به آب.

این یکی گفت نرو پی دنیای فانی، اون یکی کشون کشون رفت تو دریای طوفانی.

دیگه این دو تا برادر رو هیچ کس ندید، انگار نیست شدن و نابود و ناپدید.

هیچ کس ندونست آخر این مثل اون یکی شد، یا اون با این یکی.

 

.

.

.

راکب این ستور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:50  توسط غزل بانو  | 

 

می گن خدا روزی رسونه

دهن باز بی روزی نمی مونه

شاید راست می گن اما

یادشون می ره ته حرفهاشون اضافه کنن که

اونی که خودش روزی رو نسازه و به دست نیاره

اونی که منتظر روزی بمونه

حتی اگر روزیش هم برسه

بره و بریون نمی رسه

ته مونده روزی های دیگرونه که اونو سیر می کنه

******

چرا تو زندگیم منتظر موندم تا فرصت ها پیش بیان و من ازشون به خوبی استفاده کنم؟ چرا فرصتها منو انتخاب کردن و من از بین اونها چند تا رو؟ چرا تا حال جربزه ساختن فرصت ها رو نداشتم؟

 

شاید همینه که الان اینجام. جای بدی نیستم اما با توانمندی هایی که در خودم سراغ دارم می تونستم جای بهتر و بالاتری باشم. می تونستم مهربون تر   داناتر   محترم تر   درس خونده تر  پولدارتر و ..... باشم

 

تنها چیزی که از اینی که هستم "تر" نداره که بشم گیج تره! به همکلاسی ها و آدمهای دور و برم که نگاه می کنم شرمنده می شم

یه احساس بد وجودم رو می گیره و تازه می فهمم علف های بی مصرف کنار خیابون چقدر خسته و تنهان

چقدر درس خوندم؟ چند تا زبان زنده دنیا رو به خوبی بلدم؟ چه چیزی برتر از بقیه دارم که برای معرفی کردنم به دنیا اهمیت و ارزش داشته باشه؟ چه چیز "غزل بانو" بودنم افتخار آفرینه؟

می دونی چند تا کار بوده که رفتم تو دلشون و بعد هم ولشون کردم؟

ورزش: بسکتبال- بدنسازی- آمادگی جسمانی   (تو بسکتبال جزو تیم بودم! خیلی هم تفریحی نبوده!)

درسی: داستان نویسی (دو سه تا مقام الکی هم داشتم) - شعر- خبرنگاری (برای حیات نو و باشگاه خبرنگاران) - مهندسی شیمی (تو کارخونه و دانشگاه تهران هم کار کردم)- میکروبیولوژی- فلسفه- فمنیسم (اول ان جی او زدیم و بعد هم مدتی مشاور برنامه های زنان تو رادیو تهران بودم و آخرش هم چون نظراتم با معیار های خانم ... نمی خورد عذرم رو خواستن)- روانشناسی (مدرک از دانشگاه استرالیایی) - امداد و نجات- مدیریت

هنری: خیاطی- گلدوزی- شماره دوزی- گل چینی- نقاشی- خط- فتوشاپ- موسیقی (سه تار)- گویندگی (هرجا مجری می خواستن از بچگی من تو صف اول ایستاده بودم. تا دلتون بخواد پرحرف و پرسر وصدا و شلوغ! امتحان گویندگی رادیو هم قبول شدم اما چون چادری نبودم گزینش نشدم)

متفرقه: سردبیری دو نشریه در دانشگاه و هلال احمر و کلی کمک های انسان دوستانه و این کارهای بی سرانجام- ان جی او بازی برای حقوق بشر تا دلتون بخواد

 

حالا اینا رو که نوشتم فقط و فقط انرژی منفیه برای خودم!

 

اگه الان به جایی رسیده بودم و کسی شده بودم یا مقامی داشتم یا توی یه حیطه "ترین" بودم دلم نمی سوخت

اگه دستم تو جیب خودم بود و سرم تو کار و خونه و ماشینی داشتم که شب سرم رو با رضایت و آرامش بذارم روی بالش لاید اینقدر هم غر نمی زدم

.

.

.

 واااااااااااااااااااااای از دست خودم خسته شدم

از دست خود بی سرانجامممممممممممممم . . .

 

 

غزل بانو

 

این روزها باز "دچار"م. دچار سردرگمی!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 23:22  توسط غزل بانو  | 

 

می گم : سال گاوه

می گه: ول کن این نمادهای چین و مغول رو! سال با سال  فرق نمی کنه! ارزش زمان بیشتر از اینه که به نام حیوانات خونده بشه

 

می گم: باز یه وبلاگ نویس دیگه کشته شد! به جرم اظهار عقیده! به جرم تفکر متفاوت! حالم بده! انگار نه انگار که عیده! خودخواهی ماجرا اینه که فکر می کنم  خوبه که متفکر نیستم! وگرنه با این زبون تیز حتما برگشتنم به ایران ناممکن می شد

 

می گه: حالا نه که تو خیلی دلت داره پر می کشه! برنگشته داری خواب خواهران ارشاد می بینی هر شب!  همین الان هم برگشتنت ناممکنه! کی می خوای کلک این تز رو بکنی؟ باز که طولش دادی! هنر کنی زندگی خودتو جمع و جور کنی!

 

می گم: نه دیگه! اینجا رو بد اومدی! تو هم مثل همه ما می گی زندگی من! پس جمع چی می شه؟ هویت چی می شه؟ من دلم یه سفره هفت سین می خواد به بزرگی نقش جهان. دلم می خواد به جای پرشین کلاب های مالزی تو پارک ملت خودمون به همه شیرینی بدم و برقصم. دست یه زن چادری رو بگیرم و دوستش داشته باشم

می گه: باز تو جوگیر شدی؟ اینقدر شعار نده! هووووووووم سیک! بدم می یاد از این ادا اصول های ایرانی هایی که تا پاشونو می ذارن بیرون پیام بر محبت می شن!

 

می گم: تموم نشدن تز مجبورم می کنه تا آذر ماه تو این مملکت بمونم! خانوادم چی؟

می گه: وقتی می اومدی فکرشو نکردی؟ التماس ها رو تو نگاه ها ندیدی؟ الان که دیگه به نبودنت عادت کردن! بیخود خودتو لوس نکن

 

می گم: سال بدی نبود اما اشکهام دو برابر شده بودن امسال! تعداد دوستهای دروغینم هم!

می گه: بس که گیجی! مگه آدم از یه سوراخ چند بار گزیده می شه؟ چرا اینقدر اعتماد می کنی؟ چرا می دونی دروغ می گن و ساکتی؟ فقط زبونت سر خودت درازه!

 

می گم: با کلی آدم جدید آشنا شدم. درس های گرون قیمتی هم گرفتم که بهای بعضی هاش پدرم رو درآورد

می گه: همه همینن! اونی که هوشیارتره بهای کمتری می پردازه و تو ...

 

می گم: هوارتا برنامه برای سال جدید دارم. یعنی چلچله ها این بار دم پنجره م آواز مهربونی و شادی می خونن؟

می گه: تو همیشه منتظری!

 

 

 

خیلی حرفها هست که نمی گم. خیلی آرزوها هست که فقط تو دل می مونن. از اونا که می شه گفت مهمترینشون اینه که

 

 دوست دارم تک تک ما یک "ماتادور" برنده باشیم

 

روز نو مبارک

 

غزل بانو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:8  توسط غزل بانو  | 

 

همیشه فکر می کنم که داستان های دوره کودکی بزرگترین خیانت رو به من کردن

بماند که تو بزرگی خودمون شدیم داستان خلایق!

 

ته ذهنم یه جایی هست توش دو هزار و دو تا قصه از شاه پریون و دختر پاشنه کفش طلا داره وول می خوره

هی می خوام کفشامو جا بذارم اما انگار آناستازیا بیشتر خودشو تو ذهنم موندگار کرده تا ...

 

اون وقتها فکر میکردم اگر کوزت باشم حتما بعدش خوشبخت می شم. هی می گفتم حیف که مامان بابام مهربونن

تو ذهنم راه خوشبختی از بین تمام اشک های کودکانه می گذشت

تو دبیرستان که معلم ادبیاتم بهم گفت ژاور اصلا فکر نکردم که شدم آدم بده داستان! مهم این بود که منم تو داستان بودم

 

اما بدی همه قصه ها اینه که درست سر بزنگاه تموم می شن

همه می رن تو قصر و بنا بر تصور عمومی خیلی خوشبخت می شن چون هیچ اشتباهی نمی کنن و هیچ نقطه ضعفی ندارن و "خیلی" خوبن

 

همینه که من ضربه می خورم

درست همونجا که باید این قصه ها شروع بشن و بهم یاد بدن که بعدش چه جوری خوشبخت می شن

 

چه جوری خودشون رو و بعد پارتنرشون رو بخاطر همه اشتباهاتشون می بخشن

چه جوری ایثار می کنن

چه جوری توی خوب بودن تعادل ایجاد می کنن

چه جوری توقعاتشون رو می یارن پایین

چه جوری با احساسات درونیشون کنار می یان

 

می بینی؟

کلی درس نگفته هنوز هست

من هزار بار این امتحان ها رو دادم و هی مردود شدم

من لنگ همه درس های پشت پرده تو داستان هام

 

 

حالا بعد از اینهمه سال

بالاخره من کوزت شدم

یه کوزت در لباس بازرس ژاور

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:17  توسط غزل بانو  | 

 

آه ای زندگی

منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

 

غزل بانو از طرف فروغ فرخزاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:8  توسط غزل بانو  | 

 

می آیم

 

می روی

 

باناشناخته هایت

با سادگیم

 

دیگر آرزویی معنا ندارد

 

تو را در خویشتن خویش بازیافته ام

و تو گم می شوی

 

از هرچه آشناییست بیزارم

چشمهایت را به غسالخانه می فرستم

.

.

.

غزل بانو

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 11:6  توسط غزل بانو  | 

 

صدای چیک چیک آب می یومد

می خورد تو یه کاسه، کاسه خالی

هربار بلندتر می شد و هر بار کاسه خالی تر بود

ترک های دور و بر کاسه به مرور بیشتر شدن، آب نشت می کرد

همه اینها رو می شنیدم

همه این اتفاقات سیاه به اضافه یه حس قهوه ای تو خلا ذهن من داشتن برای خودشون مانور می دادن

نشتی کاسه سرم رو از چشمام پاک کردم

دستمال قرمز شد
.
.
.

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:15  توسط غزل بانو  | 

 

جز غرهای زندگی معمولی خبر جدیدی نیست

 

چند روزی بعد از رفتن مهمون هام مامان اومدن. خب این یعنی یه جورهایی مهمون بازی اساسی و بشور و بساب و بقیه اتفاقات مامان پسندانه در این وانفسای ترم مثلا آخر و تز و وقت هم که .....

حالا خوبه دردسر خانوادگی از نوع شوهر و بچه ندارم وگرنه همه رو با هم می فرستادم تیمارستان!

 

کلاسام شروع شدن و من امیدوار بودم که این ترم ترم آخر منه اما....

یکی از درس هایی که باید حتما پاس کنم این ترم به حد نصاب نرسیده و تشکیل نمی شه

بعد از دو ماه و اندی کار کردن روی تز پایانی امروز از دانشگاه نامه رسیده که موضوع تز قبوله اما استاد راهنمام رو عوض کردن و این یعنی تمام کارهام رو بریزم دور و از اول شروع کنم به کار کردن

 

سردردی گرفتم بابت این وقت هدر رفته که شیش تا پنادول هم خوبش نمی کنه

 

امیدوار بودم مالزی رو امسال تابستون ترک کنم و از شر مارمولک ها راحت بشم اما به قول همون کوتوله تو گالیور: من می دونم! همین جا زن یه مارمولک می شم. آخرشم همین جا دفنم می کنن! (این آخری خلاقیت خودم بود)

حالا کی جواب این همه شاهزاده در سرزمین ولایت رو می ده که سوار بر قاطر مبارک پشت درهای ورودی کرج صف کشیدن؟

به قول بعضی ها

 

عجب حکایتی شده

 ***************

موضوع احمقانه امروز "زندگی" ست! البته از نوع عوامانه! اینکه شما زندگی رو با مهارت تمام در چرخه امروز و فردا و زندگی روزمره تبدیل به .... (سعی می کنم مودب باشم  نمی شه) بفرمایی و بعد هم از سر خوشی باد گلو خارج کنی و احساس کنی که باید درس بخونی و درست رو تموم کنی و بری سر خونه و زندگیت و لابد یکی رو خوشبخت (خداییش انصاف بدید طرف با داشتن غرغروی بدقلقی مثل من از شدت خوشبختی آخر هفته اول خودشو دار نمی زنه؟) کنی و بعد هم ...... الی الابد

 

 خب تا اینجاش فرقی با مامانم نداشتم (جز اینکه بابام خیلی خوشبخته چون مامانم اصلا نمی دونه غر چیه و همش منو حرص می ده! یکی نیست بگه پس خدا غُر رو برای چی خلق کرد؟!)

بقیش چی؟

.

.

.

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:34  توسط غزل بانو  | 

 

نمی دونم باید اعتقادمو به محترم بودن آدمها از دست بدم یا اینکه به خودم بگم

 

این نیز بگذرد

 

جریان عجیب و ناخوشایندی از آدمهای ناخوشایندتر احاطه م کردن که هر روز به نحوی منو متعجب می کنند و بیزار از اسم انسان

هر بار از خودم می پرسم

 

چطور می شه اینقدر راحت آدم به خودش توهین کنه

چطور می تونه دیگران رو به این راحتی لجن مال کنه

می دونم قراره از دیدن آدمها یه چیزی رو بفمم

اما راستش انگار فهمیدنش خیلی سخته چون هر چی تلاش می کنم قضیه بغرنجتر می شه و من بیشتر گیج می شم. اگر این آدمها واقعا آدمند حرمت انسانیشون کو؟ اگر نیستند چرا اسمشون آدمه؟ چرا همه ادعا دارن؟

می دونم برای شما این جملات معنی ندارن چون از قضیه بی اطلاعید اما فقط ازتون دوستانه خواهش می کنم برای خودتون ارزش و احترام قائل بشید و رابطه هایی رو که می سازید با شنیدن چهارتا حرف دری وری از هر فرد بی سوادی به نابودی نکشید

 

پ.ن: این نوشته فقط برای خالی کردن عصبانیت نوشته شده اما می ذارم اینجا بمونه که یادم باشه همه آدمها "آدم" نیستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:45  توسط غزل بانو  | 

 

یکی "بود"

بقیه نبودن

بقیه فکر می کردن هستن

اون یکی که بود

اصلا به "بودن" فکر نمی کرد

.

.

.

برای همین

اینطوری شد که

"بودن" رفت

تا "شدن" بیاد

حالا دیگه

یکی "شد"

و بقیه همچنان فکر می کردن که "هستن"

.

.

.

پ.ن: و ما دوره می کنیم شب را و روز را

هنوز را

 

پ.ن۲: می تونید به جای فکر می کردن بذارید: توهم  خیال و یا ...

 

 

غزل بانو

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 13:44  توسط غزل بانو  | 

 

امروز تولد خان داداش گرامی می باشد    خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

منظور همون "راکب این ستور" ه دیگه

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

وقتی خان داداش کوچک بود . . . . . . .  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

از آنجا که ما مدتهاست عطای کلمات عاشقانه و عارفانه را به لقای یار نادیده و ناموجود بخشیده ایم و کلمات خوشایند و گل و بلبلی را نیز فراموش فرموده ایم

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir            خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خشک و خالی می گوییم

 

تولدت مبارک عزیزترینم  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

به نظر شما کفایت می کند؟

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

(گرچه کفایت نکند هم چیز دیگری به این ذهن وامانده نمی رسد!)

با عشق خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

غزل بانوی بی غزل       خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir          خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

**********

چطوره اسممو که خیلی هم بی مسماست (آخه غزل بانویی که غزل نگه به چه درد می خوره؟) عوض کنم مثلا بذارم

کتابخونه

گلدون

گیج السلطنه

.

.

.

و قس علی هذا

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:41  توسط غزل بانو  | 

 

می گم: اینجا خوبیش اینه که استرس نداره

می گه: آره، اما . . .  تلفنش زنگ می خوره: الو، سلام مامان، دلم تنگ شده بود . . .

 

**********

 

تو آینه نگاه می کنم. چقدر ژولیده م، تپل و کمی هم پیر، ابروهام شده عین عمو جغد شاخدار!

 

پوست، افتضاح بود، افتضاح تر شده. دکترم می گفت ازدواج کنی پوستت خوب می شه. گفتم تا شما نسخه رو می نویسید برم سر کوچه سفارش پلاکارد بدم: شوهر فوری نیازمندیم، با امکانات و تسهیلات جانبی

خندید.

گفت: شما نسل جوون مغرور آخرش با مغز می رید می شینید همون جا که مادربزرگاتون نشستن: تو آشپزخونه.

 

**********

 

تلفن زنگ خورد. الو، سلام. تو آش رشته، رشته سوپی بریزم یا پلویی؟

....

خودش فهمید چرا صدام درنیومد. با شکوه گفت: خب تو این خرابشده که رشته آشی ندارن، رشته تموم کردم. حالا کدوم یکی جواب می ده؟ راستی جواب آزمایش های تزم دراومد ها! درست شد. برای دفاع تو هم دعوتی . . .

 

دو دقیقه بعد اس ام اس زد: نگفتی کدوم رشته ....؟

 

**********

 

نشستم رو تخت. قدیما عادتم بود وقتی تو اوج درس خوندن بودم، می رفتم گوشه اتاقم، بین کتابخونه و میز تحریر. پاهامو جمع می کردم تو دلم. می نشستم که نه، گره می خوردم تو هم. بابام می گفت: مگه مرتاضی؟

الان ها، اتاقم گوشه خالی نداره. می رم تو پذیرایی. بین مبل های سبز و قهوه ای زشت و با آباژور کرم، چارچنگولی می شینم رو سرامیک ها.

 همخونه م می پرسه: تمرین ذهنی انجام می دی؟ و می خنده: خوبه شوهر نداری، فکر می کرد زده به سرت، کتاباتو از پنجره می نداخت بیرون، تو استخر.

 توضیح می ده: مردای میدل ایستی خیلی خشن تر از ما چینی ها هستن!

 

از رو تخت، تو آینه روبروم نگاه می کنم. خشن بودی؟ یادم نمی یاد! اما یادمه که برام آواز می خوندی. چی می خوندی؟ یادم نیست. حتی صدات هم یادم رفته. اما نگاهات، چشمای سبزت، موهای طلاییت، هیکل تپلت تو پالتوی زارا هنوز یادمه. راستی چرا موهات بلند بود؟

 

می شینی تو آینه. روبروم. مثل اون روزا که نزدیکم بودی اما دورها رو نگاه می کردی. می پرسم هنوز بهش فکر می کنی؟ به همونی که تو رو ازم گرفت؟

می گی: تردیدهام منو از تو گرفت

می گم: من زنم. دروغ رو بو می کشم. هیچ وقت تو چشمام نگاه نکردی بی اینکه بگی دوستم داری. نه؟

 

می گی: لعنت به تمام تردیدهای دنیا

 

می گم: پیشونی نوشت می دونی چیه؟

.

.

.

از تخت می یام پایین. دنبال یه جا می گردم بین کتابخونه و میز تحریر. یه جا که دست و پاهامو تو هم گره بزنم، به هرچی دختر هندیِ فحش بدم که تو رو ازم گرفت و بعد تا آخر دنیا همه کتابای پی اچ دی رو ورق ورق کنم، شاید لابلای برگه هاش چند تا قطره اشک پیدا بشه . . .

 

********************************

 

درگیر کارهای تزم هستم. حسابی درب و داغونم. شما جدی نگیرید

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:54  توسط غزل بانو  | 

 

چشمهای تو

چشمه سار شوق زندگی من است

دستهایت

آبشار سبزی را در من نقش می زند

که حتی گل های داوودی نیز از درکش عاجزند

نفس هایت

لرزشی به جانم می ریزد

و حضورت ...

حضور تو معنای تک تک نفس های این خسته دلتنگ است

 

حضورت را دوست دارم

حضورت را دوست دارم

حضورت را دوست دارم

*****

چند روز دیگه تولد مادرمه. گرانبهاترین گنج زندگیم. هرکار می کنم چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی رسه. هر چی می خوام بنویسم عاشقانه می شه بیشتر تا مهرورزانه. شاید برای اینکه احساس من نسبت به مادرم خیلی قویه. کمکم می کنید؟ اگر نوشته قشنگی که درخور یک مادر باشه پیدا کردید ممنون می شم برام بنویسید

 

بامهر

غزل بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:53  توسط غزل بانو  | 

 

دل شکسته تو خزون بی کسی

نمی آد سراغ دل هم نفسی

دل تنها به این امّیده که پاییزم میره

جای پاییزم یه فصل تازه کم کم می گیره

اما انگار این زمستونه که از راه می رسه

نوبت چشمای گریونه که از راه می رسه

سخته باورش ولی امیدی نیست به این بهار

رفته از یاد خدا زمستونای این دیار

 

 

بيهقي

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:5  توسط غزل بانو  | 

 

از رويش ناگزير جوانه هراسي نيست

كابوس هاي من

از قدم زدن روي خش خش برگ هاي پاييزي ست

در حاليكه

"سايه" باراني ات را در آغوش كشيده ام

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:8  توسط غزل بانو  |