تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

طرف می گفت: تو که باید تا آخر عمر سوار فولوکس باشی. حالا چه فرقی می کنه که روش بوق بنزی هم باشه یا نباشه؟

می گفتم آقا اشتباه می کنی. فولوکس با بوق بنزی اگه خیلی بده حداقل از فولوکس بدون بوق بنزی که بهتره.

می گفت نه،  بهتره به جای بوق خریدن پولاتو جمع کنی، به موقعش یه حرکت بزرگ بکنی، یه هو همشو از بیخ و بن عوض کنی.

می گفتم آقا حالا نمی شه ما بوقو بخریم، بعد که دوباره پول داشتیم یه چیز خرده ریز دیگه بهش اضافه کنیم، همین جوری خورد خورد برسه به بنز؟

می گفت نه، اون طوری خیلی طول می کشه، یه هویی بهتره.

می گفتم آخه اون طور که تو می گی ریسکش بیشتره ها! یه موقع به خودت می آی می بینی این همه انرژی گذاشتی، همه اش هرز رفت. مگه یه بار این جوری نشد؟

می گفت نه، اون یه دفعه گول خوردم، این دفعه دیگه به آدم های موج سوار فرصت نمی دم.

می گفتم این طوری خطرناکه ها! عاقبتش معلوم نیست چی می شه ها! یه موقع دیدی پول جمع کردی، یه هو یه تیکه اش رفت این ور، یه تیکه اش رفت اون ور، نصفشو "کرد" برد، نصفشو "ترک" خورد، هیچی اش برا خودت نموند ها!

می گفت ول کن بابا! توام زیاد مقاله های دکتر یزدی رو می خونی!

.

.

.

خلاصه خیلی بحث کردیم. دست آخر قرار شد ما فولوکسمون رو سوار شیم، ایشون هم فعلا دست نگه داره تا فرجی بشه.

 

.

.

.

 

راکب این ستور

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:4  توسط غزل بانو  | 

 

فرودگاه کوالالامپور

صف تحویل بار

خطاب به مامور مالایی

 

مستر! مستر! تو رو گاد! آی ام پور. دونت جریمه پلیییییییییییییز

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:32  توسط غزل بانو  | 

 

 

تو محل ما یه گربه بود،  بلانسبت خیلی پپه بود. یه کمی هم تنبل بود. آب هندونه هم خیلی دوست داشت. یکی دوتا حوض کوچولو داشت، پر ماهی. هر وقت گشنه اش می شد یکی از ماهیا رو شکار می کرد ، به دندون می کشید.

 

نه که پپه بود، تو محل ما هر چی آدم زرنگ و فرصت طلب بود می اومد یه چند سالی سوارش می شد و حسابی جیباشو خالی می کرد می رفت سی خودش. گربه بیچاره هم از زور بی حالی هیچ چی نمی گفت. نه دادی، نه بیدادی، نه جنبشی، نه فریادی.

 

این گربه ما چند تا همسایه هم داشت. همسایه پایینی اش خر بود، بهش می گفتن آقا حمار. همسایه بالایی اش یه خرس گنده منده بود، بهش می گفتن تپلف.

 

این دو تا خیلی گربه بیچاره رو اذیتش می کردن، گربه هه هم همه کاراشون رو با روی خوش تحویل می گرفت و به درگاه خداوند برای هدایتشون دعا می کرد. خره هر از چند گاهی یه جفتکی می انداخت، عرعری می کرد و دوباره می رفت علفشو می خورد. خرسه هم تا حواس گربه پرت می شد یه چیزی ازش کش می رفت. گربه هه هم می گفت خوب همسایه ام ان. بالاخره متحد منن. نه یه دمی سیخ می کرد، نه یه فش ای، نه یه فریادی، نه یه جنبشی.

 

خره و خرسه تو یه چیز خیلی شبیه هم بودن. هر دوشون زود به زود تشنه می شدن. انگار تمام آب های دنیا این دو تا رو سیراب نمی کرد. همه اش می اومدن سراغ یه مثقال حوض خونه گربه هه. گربه هه هم زیاد سخت نمی گرفت. آخه گربه ها همه از آب فراری ان. تازه حالش رو هم نداشت که سخت بگیره...خلاصه، هر دفه خره می اومد عرعر می کرد و جفتک می انداخت و آب حوض پایینی رو می خورد و می رفت. خرسه هم وقتی حواس گربه به عرعر خره پرت بود یواشکی می اومد هرچی آب تو حوض بالا بود تموم می کرد و می رفت.

 

.

.

.

همین دیگه. گربه هه از تشنگی و گشنگی مرد. ولی دم مرگ راضی بود که خلق الله رو به راه راست هدایت می کرده.

 

 

راکب این ستور

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:30  توسط غزل بانو  | 

 

من هنوز معنای بعضی از کارهای مردونه رو درک نکردم

البته معنای خیلی از کارهای خیلی خیلی مردونه رو هنوز درک نکردم اما این یکی ابلهانه ترینشونه:

 

یعنی چی که تا از دست یکی عصبانی می شید می رید سراغ فک و فامیلاش؟ من چه گناهی کردم که خواهر یه نفر شدم؟

حالا هی خودتونو حواله بدید به بنده

یه نفر از آدم نمی پرسه نظرت چیه حداقل!

به من چه که فامیلای مرد ما بعضی وقتها می رن رو اعصاب شما؟ بعد شما بیایید بدون اجازه تو حریم ما دلتون خنک می شه؟

عجبا

 

********

پ.ن۱: نمی فهمم چرا تو این سایت های ایرانی تا یکی اعلام مخالفت می کنه بقیه خواننده ها می یان با فک و فامیلش وصلت می کنن

خوبه حالا خواهر و مادر طرف جذام داشته باشن

ببینم بازم کسی هست با اعتماد به نفس تمام خودشو مهمون کنه یا نه

به قول یکی: ایششششششششششش بدم می یاد!

 

پ.ن۲: اسم این آدمهای خودشیفته و در توهم رو گذاشتم: وهیم بر وزن فعیل. از نظر خودم یعنی کسی که خیلی توی وهم و اوهام باشه اینقدر که فکر کنه خاندان طرف بهش می گن بفرمایید عزیزم. راحت باشید. دم در بده!

 

پ.ن۳: این قضیه هیچ ربطی به خان داداش گرامی ما نداره! خواستم خودم رو بذارم جای فحش خورده ها بلکه واقعی تر و جانسوزتر غر بزنم

 

پ.ن۴: هر بار می خوام مینی مال بنویسم نمی شه. می خواستم این پست رو در سه جمله تموم کنم ها! بازم شکست خوردم

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 19:14  توسط غزل بانو  | 

 

مالایی ها ملت خوبی هستند برای حکومت کردن. ذهنشان پیچیده و هزار تو نیست. بر خلاف ما ایرانی ها که برای انجام هر کار هزار راه و چم و خم بلدیم و با کارهایمان اینها را شگفت زده می کنیم مالاییها سر خط را می گیرند و می روند تا ته

 

قوانین موجود هم ساده سرراست و ابتدایی اند. به ذهن مردم خطور نمی کند که می توانند چه سوءاستفاده هایی از قوانین بکنند. در واقع راست و درست بودن مالایی ها از خوب بودن ذاتی و یا تعهد به دین و اخلاقیات سرچشمه نمی گیرد. کما اینکه هرکجا که بدانند راه دررویی هست می تازند (مثل بلاهایی که راننده تاکسی ها بر سر توریست ها می آورند) اما اینکه خلاف و زیرآبی رفتن به نسبت کمتر در بینشان دیده می شود و از نظر ما آدمهای کم هوشی به نظر می رسند فقط به این دلیل است که مغزهایشان مونولوگ بارآمده.

حالا دلیل این مونولوگ بودن می تواند جامعه باشد که تازه بیست سالیست با مظاهر جامعه مدرن و فردگرایی و رقابت آشنا شده و هنوز با این مسائل اخت نشده که بخواهد مردمی از نوعی دیگر پرورش دهد و یا تنبلی ذاتی این نژاد که به ساده ترین ها قانعند و خود را به دردسر نمی اندازند چون "زحمت" دارد (برخلاف چینی ها که در طمع کاری و خساست شهره خاص و عامند)

مالایی ها را صرفنظر از نادانیشان که بعضا مدیران را به زحمت می اندازد به راحتی می شود هدایت کرد. زیردست ها معمولا زیردستند و داعیه رهبری ندارند. در دنیای کرم خاکی وارشان وول میخورند و با یک توپ و تشر برمی گردند سر جای اول خودشان.

آنها هم که بالاترند اگر همگی از یک نژاد باشید (شما و جمعی که در آن هستید همه مالایی یا همه چینی و یا همه هندی باشید) و یا شما نژادی غیر از دو نژاد دیگر حاکم در مالزی داشته باشید (خارجی باشید)  با شما عناد ندارند. تنها چیزی که ممکن است آزارتان دهد بی اعتمادی غریبی ست که تمام ملت های جهان سوم به بالاتر ها دارند (همان حکایت دایی جان ناپلئون را اینها با عمو سام دارند) و اضافه بر اینکه اینها فرهنگ و حریم خصوصیشان را دودستی چسبیده اند.

 

برخلاف ما ایرانیها که فکر می کنیم وقتی می رویم خارج باید شبیه "آنها" بشویم و ایرانی بودن را کنار بگذاریم و واژه "ایرانی بازی" برایمان معدل دهاتی بودن است (صرفنظر از درست یا غلط بودن این فکر) مالایی ها را صد سال هم در مریخ بگذارید همان رفتار خاص مالایی خودشان را دارند: باز هم لباس خاص خودشان به نام "باتیک" را می پوشند - با دست غذا می خورند - ده دوازده تا بچه دارند و لهجه خاص خودشان را دارند که بعد از بیست سال زندگی و تحصیل در بهترین دانشگاه آمریکا هنوز به جای اکی می گویند اکی لا!

 

نمی دانم این خصلت ها بهتر است و یا مثل ایرانیها پیچیده و فردگرا بودن و جاه طلب بودن. اما می دانم که یکی از دلایل پیشرفت سریع این مردم اینست که پیروها حرف پیشواها را قبول می کنند و در برابرشان کرنش می کنند. سیاستمدارها سیاسی کارند و مردم عادی سرشان به کار خودشان است. نه به اندازه خاورمیانه معدن و نفت و گاز دارند و نه موقعیت ژئوپلتیک و استراتژیکی سرنوشت ساز! سرشان را انداخته اند پایین و به حرکت لاک پشتی خودشان با درآمد روغن پالم (نخل) و ماشین سازی و توریسم ادامه می دهند و مدتهاست ما خرگوش های ایرانی را پشت سر گذاشته اند...

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:41  توسط غزل بانو  | 

 

همه زمین و زمان فکر کنم بدونن که من دین عجیب غریب و خاص خودمو دارم و مذهبی نیستم. دوست هم ندارم سر باور و اعتقادات خصوصی آدمها صحبت کنم و نظر بدم (همونطور که بهم بر می خوره کسی وارد حیطه خصوصی من بشه) اینا رو گفتم که بگم

 

یکی از بدترین عادتهایی که این دو ساله پیدا کردم اینه که می شینم هرچی سایت خبری و غیرخبری فارسی زبانه هر روز می خونم و حررررررص می خورم. یه چیزی در حد اعتیاد مثلا و یا بهتره بگم خودآزاری

یکی از سایت هایی که هفته ای یکی دوبار سر می زنم سایت ایرانیان انگلستانه. بعضا خبرهای جالب و متنوعی می ذاره و از هر چمن گلی داره که برای رفع خستگی بد نیست. امروز یه خبر رو باز کردم درباره فوت خانم ثقفی همسر آقای ....

 

خبر مریضیشون رو خونده بودم. از شواهد پیدا بود که همین روزها فوت می کنن اما دو تا چیز برام دردناک بود

 

یکی بغض مردم (عموما خارج نشین) نسبت به این خاندان که باعث شد خوندن کامنت ها رو نیمه رها کنم بس که فحش و اظهار خوشحالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و حرفهای عجیب و غریب نوشته بودن

 

من نمی فهمم چرا کسی باید از مردن شخصی خوشحال بشه؟ حالا گیریم شوهرش بدترین مرد روی زمین (که حداقل بدترین نبود) حالا گیریم که باعث و بانی همه ظلمهای عالم این خاندان (که نبودن) گیریم که .... چرا باید از مردن همسر کسی که زمانی تو قدرت بوده خوشحال بشیم؟

شاید فکر می کنن که تمام دستورات قتل و غارت و اعدام و .... از جانب این خانم صادر شده! نمی فهمم چه عادتیه که ما همه چیز رو یا سفید می بینیم یا سیاه سیاه؟

 

من ایشون رو نمی شناختم. اصولا فکر نکنم ایشون هم اگه منو می دیدن علاقه ای نشون می دادن که سر بنده روی تنم باقی بمونه اما نمی تونم هضم کنم که کینه ای اینقدر عمیق باشه و روحی اینقدر آسیب دیده باشه که از مرگ یک انسان شاد بشه

 

احساس بدی یک جور خراش تو ذهنم ایجاد کرد که هنوز هاج و واجم

 

نکته دوم هم واکنش صدا سیمای ج.ا.ا به این قضیه بود

برنامه های شادی و کمدی و طنز (مثلا طنز!!!! در واقع لودگی) به دلیل فوت این خانم متوقف شدن!

 

من شاخ درآوردم. چه ربطی داره؟ هر روز هزار هزار تا مادر فداکار و همسر مهربون می رن اون دنیا! هر روز باید عزای عمومی اعلام بشه؟

 

به نظرم این پشت بوم ایرانی بودن اصلا وسط نداره

ما در هر حال داریم از یه طرف می یفتیم

من از جانب بانو ثقفی اعلام می کنم: ایهاالناس! نه عزای عمومی می خوام نه خوشحالی! جفتش بخوره تو سرتون! دست از سرم بردارید بذارید به کارهای نکیر و منکریم برسم

 

فکر کنم این خواهش تنها نقطه اشتراک من با اون بانوی درگذشته باشه

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 20:23  توسط غزل بانو  | 

 

پیرو اطلاع رسانی پیشین در باره تغییر کلمه "عندالمطالبه" به "عندالاستطاعه" در قباله ازدواج که در بلاگ محیط سیصد و شصت انجام شد و در پاسخ به نظرات برخی دوستان مطالب زیر قلمی گردید:

 

حق و حقوق زنان و مردان مدتهاست در جامعه ما تبدیل به یکی از بحث برانگیزترین و پرچالش ترین موضوعات روز شده است.

مباحث آنقدر گسترده و متنوع هستند که قطعا صحبت درباره هر کدام از مولفه ها زمان و امکاناتی فراتر از فرصت موجود را می طلبد. علی ایحال فقط در مورد مهریه به چند نکته به صورت خلاصه اشاره می کنم:

 

ابتدا اینکه جدای از بحث وجود یا عدم وجود مهریه تغییر کلمه (عندالمطالبه به عندالاستطاعه) بدون اطلاع رسانی به فردی که پای برگه را امضا می کند و قلب ماهیت کنونی و قبلی آن نه تنها شرعا و عرفا محل اشکال است که قانونا نیز می تواند فرد خاطی را تحت پیگرد قرار دهد. اطلاع رسانی مورد نظر خانم عبادی نیز این جنبه را در بر می گرفته و لاغیر.

به نظر می رسد مطلب اصلی که مورد توجه دوستان قرار گرفته است، وجود "مهریه" و استفاده نادرست از آن به عنوان اهرم فشار بر مردان جامعه است.

با توجه به اینکه بررسی وجود یک فرهنگ و رسومات منسوب به آن پژوهش های تاریخی تحلیلی خاصی را می طلبد که از عهده نگارنده خارج است؛ در این مورد به ذکر چند نکته بسنده می کنم.

 

سوال اصلی شاید این باشد که کارکرد مهریه در جامعه کنونی ما چیست؟

در جامعه قدیم ایران بیشتر و در جامعه کنونی کمتر، مهریه به عنوان پشتوانه برای زنی محسوب می شود که شوهر بدون هیچ دلیل موجه می تواند از خروج او از خانه، اشتغال او و به تبع آن استقلال او جلوگیری نماید. زنی که هنگام مرگ شوهر نه تها حضانت و سرپرستی فرزندانش را به راحتی از دست خواهد داد، تنها یک هشتم آنچه طی سالیان اندوخته اند، به او می رسد. زنی که تنها از ساختمان ارث می برد و نه از زمین. زنی که از وقتی چشم باز کرده جنس دوم قلمداد شده، شهادت و دیه اش نصف حساب می شود، تحصیل او منوط به مولفه های بسیاری بوده است و ....

اما اینها که گفتیم، قوانین اند.

جامعه بر پایه قانون و عرف هر دو می چرخد.

آن زمان که قوانین هزار و چهارصد سال پیش به عنوان قانون جمهوری "اسلامی" مصوب گشت شاید تضاد قانون و عرف کمتر به چشم می خورد. امروزه روز اما بسیاری از نابهنجاری های فعلی مربوط به تضاد این دو مولفه است که یکی ثابت و پابرجا مانده و دیگری ناگزیر پویاست.

عقیده شخصی من بر این پایه است که قوانین می توانند و باید پویا و تغییرپذیر باشند. صرفنظر از اینکه قوانین ما پایه دینی دارند (که بحث جدایی دین از سیاست و قوانین مقوله ای کاملا جداست و شاید سیر ناگزیر جهانی شدن هم هنوز جامعه ما را به آن درجه از رشد فکری نرسانده است که بتواند از پس این جمود برآید) با وجود قوانین فعلی، شاید پربیراه نباشد که جامعه سیر تکامل عادی و سالم خود را نپیماید.

جامعه تحت فشار ما که دچار مشکلات عدیده اقتصادی ست در زمینه فرهنگی نیز دچار انحراف های متعدد فکری و اخلاقی شده است. افراط و تفریط دو روی یک سکه اند و در جامعه فعلی به ندرت می توان تفکر متعادل یافت که حق را تنها به جانب خود نداند. ناسالم بودن این سیستم در نهایت منجر به بروز ناهنجاری های متعدد می گردد که بحث اقتصادی یکی از آنهاست.

احتمالا اکثر دوستان با من هم داستان هستند که شرایط فعلی زن ایرانی با شرایط سی چهل سال پیش بسیار متفاوت است. گرچه حضور سقف شیشه ای هنوز هر کدام از ما را به شدت آزار می دهد سیر پذیرش زنان در جامعه توسط مردان و زنان دیگر (که گاه مردسالارتر از خود مردان هستند) روند صعودی داشته است.  حتی در جامعه سطح متوسط امروز ایران اگر بگویید که مرد می تواند از بیرون رفتن همسرش ممانعت بعمل آورد با لبخندهای تحقیرآمیز و ریشخندها مواجه خواهید شد گرچه این موضوع نص صریح قانون ماست و شاید دقیقا پاشنه آشیل قوانین اسلامی همین است که با عرف و هنجار فعلی جامعه ما همخوانی ندارد.

 

امروز جامعه بیمار ما دچار جنون هایی شده است که عواقب ناگوار آن در مرور زمان پررنگ تر و پررنگ تر می گردند. نیاز اقتصادی افراد را وادار به تفکر اقتصادی و تجاری می کند. کم رنگ شدن قوانین و آگاه شدن توده از قوانین نارسای اسلامی کنونی (که همگی دارای راه های کوچک و اما و اگر بسیار برای فرار از زیر بار قانون هستند) آنان را شهروندانی قانون گریز ولی نه لزوما قانون ستیز بار می آورد. حکومت دینی ما نیز به کریه شدن چهره شرع در جامعه کمک بسیار کرده است پس نه عجب اگر پای بندی افراد تا این حد رو به نقصان گذاشته است و بیماری هایی چون حسد و چشم و هم چشمی و خرافات اینگونه رو به گسترشند.

جامعه ظالم پرور ما که گاه بر اثر اشتباهی افسار قدرت را به مظلومان می سپارد (ورنه کدام ظالمی ست که دودستی قدرت را به زیردستانش تحویل دهد؟) از قدرت گرفتن دیکتاتور منشانی رنج می برد که خود قربانی نابرابری و ظلم مضاعف در دوران مظلومیت بوده اند. پس نه عجب  که خود نیز ره ترکستان گزیده سلامت عمومی جامعه را فدای خودخواهی ها و زیاده خواهی های هوسبازانه خود بنمایند. بنابر آن مثل معروف: کسی که باد بکارد طوفان درو خواهد کرد.

سوءاستفاده از حضور یک قانون منحصر به یک جنس و یک قشر در جامعه نیست. هر کدام از این دیکتاتورهای کوچک روزگاری زیر تازیانه سالیان بغض مخفی خود را در شبان تنهایی فروخورده اند. گرچه کینه سالیان و نسل ها نیز توجیه خوبی برای ستمگری و ظلم نیست، به نظر می رسد بدون افزایش سطح فرهنگ و شعور عمومی جامعه این سیر تسلسل نامیمون تا ابد ادامه خواهد داشت.

 

... و بی شک حضور تک تک شکوفه ها برای رسیدن بهار آگاهی الزامیست،

حتی یک شکوفه کوچک...

 

 

 

غزل بانو

بهمن یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:37  توسط غزل بانو  | 

 

به سرم زده از اتفاقات احمقانه دور و برم بنویسم تا . . . تا نمی دونم چی! یعنی اینکه هیچ دلیلی ندارم. همین جوری

 

خب به سرم زده دیگه! مگه دیوونگی هم دلیل می خواد؟

 

اما احمقانه امروز:

 

یه حس احمقانه دارم. حس گناه از اینکه وسط اینهمه درس و کار عقب افتاده و زندگی دارم به قول چاله میدونی ها خفن خوش می گذرونم

 

خوشبختانه خیلی روزهای خوبی رو دارم تجربه می کنم

درس می خونم

تفریح هم می رم

کلی هم اتفاق خوب داره می یفته و چندتایی هم در راهه

 

فقط لطفا یکی پیدا شه یه تیپا به این حس گناه لعنتی بزنه

احمقانه س

 

غم پرست شدم انگار

زندگی بی استرس و بی دردسر به مذاقم سازگار نیست! انگار خودم دردسرها رو جذب می کنم تا با بودنشون "خودم" رو ثابت کنم. بگم که می تونم مسائل رو حل کنم. احساس قدرت کنم و توانمندیم رو به رخ خودم بکشم. انگار خوشم می یاد غصه بخورم!!!!!!!!!!!!

***********

نکته احمقانه امروز "غم پرستی" ه. لطفا نیایید منو نصیحت کنید یا شعار بدید که دنیا پر از گل و بلبله

نظرتون درباره غم پرستی برام مهمه

چون به نظر من غم پرستی یک "فرهنگ" قوی در ماست. دوست دارم بدونم ریشه این مساله ژنتیکه یا آموختنی؟

.

.

.

به قول بعضی ها پانوشت: چهارتا مساله مهم بدید من حل کنم! البته از نوع شادش لطفا

 

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 16:59  توسط غزل بانو  | 

 

الف - هویت را " داشتن احساس تمایز در عین احساس تداوم " تعریف کرده اند. به بیان دیگر احساس متمایز بودن از دیگران و در عین حال احساس همانند و همسان بودن در گذر زمان به انسانها هویت می بخشد. در واقع هنگامی نیاز هویتی فرد تأمین خواهد شد که او احساس کند از دیگران متمایز و در عین حال در گذر زمان مانند خود است. این مسأله هم در سطح فردی و هم در سطح جمعی صادق می باشد. در مورد مفهوم متأخر هویت ملی نیز می توان گفت که " احساس تعلق به گروهی از انسانهاست به واسطه اشتراک در فرهنگ و تاریخ".

ب -  " هویت متشکل از لایه های متنوع و متحولی است که شکل دهنده شخصیت فردی، اجتماعی است و از نحوه تلقی جهان تا نحوه بیان و گفتار را شکل می دهد و به مثابه واکنشی در برابر تهدید مسخ توسط هویتی دیگر بروز می یابد."

" در جوامع در حال گذار چون جامعه ما که شک و تردید در هویت گذشته و پیشینی پدیدار شده و هویت خود به مقوله ای قابل تعمق و شناخت تبدیل می شود، بحران هویت به عنوان یک معضل اساسی خود می نمایاند. فرآیند تردید، ابهام و در نتیجه خود کاوی در ماهیت هویت، آغاز بحران در هویت موجود را نشان می دهد و ضرورت تحول در هویت پیشینی را مطرح می سازد. امروزه تعریف هویت ملی – فرهنگی ما ایرانیان دستخوش بحرانی عظیم است. " ما کیستیم؟ " پرسش بزرگی است که در پیش روی ما قرار دارد و تعریف ما در عین دشواری ضروری تر از هر زمان دیگری است."

" زمانی که کیستی ( من – ما ) پیشینی یعنی همان گوهری که به واسطه برخورداری از آن احساس بودن و زنده ماندن می کند، وابسته به عوامل و اجزای مختلفی چون تاریخ، جغرافیا، باور و عقیده، زبان، وضع معیشتی و مدیریتی و ... است و در گذر زمان و قرون بسیار یک شاکله هویتی را تشکیل می دهد، در معرض تهاجم قرار می گیرد و در اجزا و مبانی و روابط و عناصر تشکیل دهنده آن از هم گسیختگی و تزلزل به وجود می آید به طوری که مجموعه این اعضا در کنار هم نتوانند آن هویت را تجسم کنند در هویت فرد و جامعه بحران ایجاد می شود."

 

 

.

.

.

منبع: هزار تا کتاب و مقاله و کلاس تو دانشگاه امیرکبیر و . . .

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:43  توسط غزل بانو  | 

 

توی یاداشتهام به متنی برخوردم که متعلق به سال هزار و سیصد و هشتاده. آمارهای تکان دهنده و تلخی هستند. اینجا می ذارمشون فقط برای اینکه دلیل نابسامانی های امروز جامعه رو نپرسید:

 

در پژوهشی که در دفتر اجتماعی وزارت کشور در سال 1380 صورت گرفته و به بررسی وضعیت احساس آنومی-( وضعیتی که در آن شرایط، فرد احساس بی هنجاری می کند و به نوعی حالت اغتشاش، گسستگی و عدم اجماع بین فرد و جامعه اشاره دارد-) اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در میان جوانان شهر تهران پرداخته است، در جامعه آماری 500 جوان با میانگین سنی 21 سال به رقم قابل توجه – 52.8 % - جوانانی برخورد می کنیم که آرزوی مرگ می کنند!

دکتر سید هادی مرجایی عضو هیآت علمی موسسه پژوهش و برنامه ریزی آموزش عالی که مدیریت این پژوهش را بر عهده داشته است معتقد است: " سردرگمی جوانان در انتخاب روش و الگوی زندگی، عدم رعایت حقوق متقابل در جامعه، تصور بی عدالتی در جامعه و این که حق به حق دار نمی رسد، عدم اطمینان نسبت به آینده، شیوع کارهایی خلاف عرف و قانون در جامعه همانند پارتی بازی و رشوه، عدم شایسته سالاری و عدم توجه به استعداد و قابلیت افراد، احساس اینکه جامعه روز به روز متشنج تر می شود، ناامیدی از ساختار حکومت در حل معضلات مردم، احساس فقر و عقب ماندگی روزافزون کشور، عدم پیش بینی درست موفقیتها و شکستها در فعالیت اقتصادی و نهایتا بی هدفی و ناامیدی جوانان از رسیدن به یک زندگی بهتر و مطلوب از یک سو و شکاف مضاعف بین آرزوها و اسباب دسترسی و تحقق آنها از سوی دیگر، معرف ابعاد مختلف شرایط " بحران اجتماعی " و ظهور آنومی و بی هنجاری در زمینه های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و شکل گیری احساس " بی یاوری و ناامیدی " در بین افراد جامعه است."

در همین پژوهش آمارهای جالب توجه دیگری نیز یافت می شود که اذعان می دارد: " 77.4 درصد از افراد این جامعه آماری با توجه به شرایط نامطمئن حاکم بر جامعه نمی دانند فردا چه اتفاقی برای آنها خواهد افتاد! " و یا " 67.4 درصد از آنها وضعیت جامعه را به گونه ای می بینند که گویا هیچ قانونی در جامعه وجود ندارد " .

 در جامعه ای با چنین آمارهای خاکستری و واقعی، تکلیف جوانان گویا از پیش تعیین گشته است...

 

نکته: من سال هزار و سیصد و هشتاد بیست و دو ساله بودم. یعنی جامعه آماری مورد نظر الان بیست و هفت هشت ساله ست. مثل من!!!!!!!

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:48  توسط غزل بانو  | 

 

شاید در دنیای بی حد و مرز امروز جامعه بیشترین نقش را در تعیین هویت افراد و شکل دهی به شخصیت آنان ایفا کند.

 اولین ورود کودک به صورت رسمی از طریق حضور در مدرسه رخ می دهد که در حال حاضر با وجود سیستم فقیر آموزشی ما به جای آموختن مهارتهای زندگی و تعریف انسانیت در لوح پاک کودکانه شان، ذهن آنان را از مسائل نالازمی انباشته می سازیم که نه تنها مدتی بعد فراموش می گردند بلکه در صورت یادآوری نیز گرهی از مشکلات هزار توی زندگیهای امروز باز نخواهند کرد.

 در مدرسه و دانشگاه وضعیت تقریبا مشابه است جز آنکه در مدرسه خلاقیت و نوآوری را در فرزندانمان می کشیم و در دانشگاه روحیه تحقیق و پژوهش را. فضای فرهنگی حاکم بر این نهادهای سرنوشت ساز آنچنان مغشوش است که گاه فرد را دچار دو شخصیتی بودن می سازد و گاه او را به سمت بی تفاوتی محض و مخرب سوق می دهد.

 در زوایای دیگر جامعه نیز هویت پذیری مخدوش افراد، آنان را به سوی بیگانگی و خود باختگی هر چه بیشتر رهنمون می گردد تا آنجا که اشخاص یا در دام دگماتیسم و سنتهای هزاره های پیش گرفتار می آیند و الگوهای سنتی تغییر ناپذیری را بر می گزینند و یا آنچنان سنتهای ایران زمین را پس می زنند که در یافتن هویت جدید و تطابق با آنچه که مد و مدرنیسم و لازمه آن می دانند دچار مشکلاتی فزاینده می گردند.

در این میان جوانان ایرانی امروز که گاه بسیار غیر سیاسی می نمایند، در جامعه سیاست زده ما هر حرکتشان معنا و بار سیاسی می یابد و سانسورهای شدید فرهنگی، حکومتی، خانوادگی آنچنان شامل رفتارها و تفکراتشان می گردد که خود نیز در چرخه نامیمون این تفکرات گرفتار می آیند.

 این جوانان افسرده یا انزواطلبی را سرلوحه رفتار خویش قرار می دهند و یا در برابر تمام ارزشهای انسانی و اخلاقی حاکم بر جامعه می ایستند و عصیان می کنند بی آنکه بدانند چه می خواهند. بعضی از اینان که نبود خویش را چاره حل مشکلات می بینند پدیده فرار مغزها را رقم می زنند و بعضی دیگر که خوراک فکری ندارند و یا شاید موقعیت مناسب فرار ندارند عدم حضور فکری و اعتیاد را بر می گزینند.

 در واقع عدم چشم انداز شغلی و موقعیت اجتماعی مناسب و فشار روانی حاصل از این معضلات و در نهایت عدم وجود یک ایده آل جوانانی که دچار هویت پذیری مخدوش شده اند را دچار مشکلات عدیده تری می سازد که تبعات آن در آینده ای نه چندان دور گریبان همین جامعه را خواهد گرفت وپاسخ گویی به آنها قطعا تفکری با سطح بالاتر از سطح به وجود آورنده این مشکلات را می طلبد

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

غزل بانو

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:25  توسط غزل بانو  | 

 

می توان گفت نظریه غالب در این زمینه در حال حاضر به صورت زیر بیان می گردد:

" مهمترین اندام جنسی، آلت تناسلی خارجی نیست، مهمترین اندام جنسی مغز است."

 .

.

.

اما در کشور ما که به جای هویت جنسی "هویت جنسیت زده" حکومت می کند، وضعیت به گونه ای دیگر رقم می خورد. در کشور ما هویت که به صورتی افراطی جنسیت زده شده است، ارزشهای انسانی را تحت قیود و محدودیتهای مرد و زن بودن می سنجد. در واقع معیار شخصیت بر اساس جنسیت شخص تعریف می گردد و شاید بر پایه همین اساس است که در بازخورهای ناشی از حکومت تفکر هویت جنسیت زده، به راحتی اصول انسانی را با منطق تلفیق جنس و جنسیت ولازمه آنها بودن محو یا کمرنگ می نمایند.

 

 گرچه کارکرد بیولوژیک متفاوت در هر دو جنس بیانگر تفاوتهایی در وضعیت جسمی یا تفکر آنان می باشد، اما اینکه به صرف جنسیت خاصی انسانی را از انجام کاری منع و یا به انجام آن وادار سازند، تنها تجاوز به حقوق انسانی و آزادی انتخابی است که در هر جامعه برای تک تک اعضا تعریف می گردد. تصمیم حضور در مجامع مختلف و انجام امور متفاوت در حیطه قانون اساسی به طور عمده به تصمیم شخص بر می گردد و نتیجه تفکرات اوست که اگر درست پرورش یافته باشد، نقش جنسیت در آنها حداقل جزو عوامل اصلی اولیه نخواهد بود.

 

 در ایران امروز هویت امروزین جامعه انسانی بسیار تحت تأثیر جنسیت تعریف شده سنتی و تبعات آن قرار دارد. به بیان دیگر زن بودن و مرد بودن بیانگر حدود و خط قرمزهایی است که گرچه گاه هیچ عقل سلیمی وجود آنها را بر نمی تابد، همچنان با اقتدار تمام بر شکل گیری هویت انسانی ما حکومت می کنند و در فرآیند معیوب بازتولید فرهنگی بسته، هزاران باره تکثیر و بازتولید می گردند.

 .

.

.

غزل بانو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:0  توسط غزل بانو  | 

 

هویت جنسی یکی از بنیادی ترین بخشهای هویت یک فرد به مثابه موجودی انسانی است. اولین سوالی که هر کسی در رابطه با ما می پرسد این است که " او مرد است یا زن؟ " در عین حال اغلب افراد عمیقا به هویت جنسی شان نمی اندیشند و در مورد درکشان از دختر یا پسر بودن به تأمل نمی پردازند. خود متعارف به ما می گوید که افراد پسر یا دختر هستند. دخترها بزرگ می شوند و به زن بدل می شوند و پسرها به مرد. پسر یا دختر بودن در هنگام تولد از روی دستگاه تناسلی خارجی آشکار است. اما شاید مسأله فراتر از اینها باشد، چرا که جنسیت و هویت جنسی هر کدام تعریف خاص خود را دارند:

جنسیت ( SEX )  بر اساس وجود کروموزومهای  X و  Y و ترکیب این دو تعیین می شوند در حالیکه هویت جنسی  ( GENDER) به درک ما از مذکر یا مونث بودنمان بر می گردد. در این میان اما نظرات و عقاید حتی گاه متضادی به چشم می خورند که قابل تأملند. در واقع اینکه درک ما از مذکر یا مونث بودنمان است که ما را به مرد یا زن تبدیل می سازد، نظر تنها بخشی از پژوهشگران این حوزه است. اما نظریات دیگری نیز هستند که خلاف این موضوع را نه تنها با بحثهای اجتماعی بلکه با ارائه نتایج کاملا ملموس و عینی آزمایشگاهی و حقیقی ثابت می کنند. یکی از پر سر و صداترین اتفاقاتی که در این عرصه رخ داد، مربوط به دکتر جان مانی و دکتر میلتون دیاموند می باشد:

" دکتر جان مانی دهه ها قبل به والدین نوزاد پسری که در یک حادثه پزشکی قسمت اعظم آلت تناسلی خود را از دست داده بود، پیشنهاد کرد که نوزاد را با جراحی به دختر تبدیل کنند – بر اساس این نظریه که در این صورت می توان نوزاد را به صورت دختری طبیعی پرورش داد نه پسری غیر طبیعی. این مورد برای پژوهش علمی بسیار پر ارزش بود زیرا این نوزاد دارای برادر دو قلوی همسان بود که از لحاظ ژنتیکی کاملا مشابه او بود و می توانست اساسی برای مطالعه رشد هویت جنسی باشد... در هر حال پس از انجام این عمل، مورد جان / جوان به عنوان یک مورد پیروزی نظریه دکتر مانی مورد استفاده قرار گرفت تا اینکه دکتر میلتون دیاموند – پروفسور دانشگاه – پس از چاپ مقالات متعدد و پژوهشات بسیار که مبتنی بر وجود امکان تعیین هویت جنسی ذاتی در هنگام تولد بود به پیگیری مورد جان / جوان پرداخت. دیاموند در ابتدای دهه نود سعی کرد " جوان " را که اکنون احتمالا می باید زنی بالیده می بود و اساس نظریه مانی قرار گرفته بود پیدا کند. دیاموند که صرفا به دنبال مطمئن شدن از گزارشهای مانی از سیر زندگی " جوان " بود، وقتی او را یافت با شگفتی متوجه شد که " جوان " هیچ گاه خود را دختر نمی دانسته است و اکنون هم مردی متأهل است.

معلوم شد که جوان از همان دوران کودکی خود را پسر می دانسته و در برابر فشارها برای وادار کردنش رفتار دخترانه مقاومت می کرده است... او بعدها با جراحی مجدد تغییر جنسیتی خود را به مرد بدل کرد و ازدواج کرد. به این ترتیب دستگاه تناسلی خارجی دخترانه و بار آمدن به صورت دختر نتوانست حس سرشتی او از هویت جنسی واقعی اش را تغییر دهد."

 

در واقع پس از این برخوردهای علمی بود که پژوهشگران عصب – زیست شناختی در پی تحقیقات فراوان و به دست آوردن شواهد علمی فزاینده به نتایج زیر رسیدند:

" شواهد علمی فزاینده ای در دست است که ساختارهای تثبیت شده مغز پیش از تولد احساسات ذاتی هویت جنسی را به وجود می آورند. به نظر می آید که بخشی از مغز ( هیپوتالاموس در ناحیه BSTC ) تعیین کننده احساس درونی هویت جنسی است. این ناحیه در مراحل اولیه بارداری بر حسب محیط هورمونی مردانه یا زنانه موجود در جنین یا رحم، در یک فرآیند نقش پذیری (  Imprinting ) ساختاری خاص به دست می آورند یا به اصطلاح hard – wired  می شوند. اگر ساختارهای مغزی در این مرحله بارداری مردانه یا زنانه شوند، فرد با هویت جنسی پسر یا دختر به دنیا می آید، جدا از آنکه ترکیب کروموزومی یا دستگاه تناسلی خارجی او چه باشد. بنابراین کاملا امکان پذیر است که فردی هویت جنسی مخالف ترکیب کروموزومی اش داشته باشد."

می توان گفت نظریه غالب در این زمینه در حال حاضر به صورت زیر بیان می گردد:

" مهمترین اندام جنسی، آلت تناسلی خارجی نیست، مهمترین اندام جنسی مغز است."

 

***********************

مطلب از من نیست. از روزنامه همشهری سالها پیش برداشته شده و در قسمتی از یکی از مقاله های من به عنوان "هویت انسانی" ذکر شده اما فراموش کردم که منبعش رو کامل یادداشت کنم.

از نویسده معذرت می خوام

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:0  توسط غزل بانو  | 

 

مسئله دست راست و چپ ما از آنجا آغاز شد که این دو تا دست صاحب نمرده با هم دعوایشان شد. یکهو ما به خودمان آمدیم دیدیم کار بالا گرفته، دست راست گره خورده و مشت شده و دنبال دست چپ گذاشته، دست چپ مان هم فرار میکرد و هر از گاهی شکلکی در می آورد و مسخرگی می کرد و حرص دست راست را بیشتر در می آورد. ما به عنوان ریش سفید و حکم رفتیم وسط، دست راست آمد به شکایت که: آقا! این دست چپ هی ما را انگولک می کنه، دست چپ شکلکی در آورد و گفت ما فقط داریم انتقاد سازنده می کنیم. دوباره دست راست در آمد که: ما هر کار میکنیم این میگه نکن، نخور، ورندار، ...
دست چپ گفت اصلا جامعه مدنی یعنی همین دیگر...
حسابی به فکر فرو رفتم.
دیدم از بچگی همیشه از هر دو دستم استفاده نمی کردم. با دست راستم خیلی کارها می کردم. غذا می خوردم (خیلی هم خوش اشتها بودم )، از جیب بابا پول کش می رفتم (خیلی هم تر دست بودم) ، توی دعوا مشت می زدم (خیلی هم خر زور بودم)...
از اینها گذشته، با دست راستم دست می دادم و همه سراغ دست راستم می اومدند. اصلا از اول این دست راست ما یک جورهایی خرش بیشتر از دست چپمان می رفت.
بعد فکر کردم دیدم از دست چپم هم به ندرت استفاده می کردم، مثلا وقتی با دست راست مشغول نوشتن بودم، همیشه پاک کن دست چپم بود و گند کاری های دست راست را جمع و جور میکردم. هر چه فکر کردم دیگر استفاده ای برای دست چپ پیدا نکردم. انگار دست چپ ما زیاد اهل عمل کردن و تکان خوردن نیست و کاربرد های عملی ندارد. به خودم گفتم حکم وجودی این دست بی دست و پا! که همه اش تصمیمات خوشگل خوشگل می گیرد ولی زورش به انجام هیچ کاری نمی رسد چیست؟
تصمیم گرفتم از یک مرجع معتبر سوال کنم تا تکلیف دست های چپ و راست ما را روشن کند، آخر عقل ما که به این مسائل قد نمی دهد. ما یک مشت ستوران سرگشته ایم که باید چارواداری راه را از چاه برای ما سوا کند.
آقای چاروادار (مرجع معتبر) ریش بلندش را خاراند و فرمود:
"
اصولا دست چپ چیز زائدی است که از اول وجود نداشته و در اثر یک جریان انحرافی در بدن بوجود آمده است.من هنوز نفهمیدم خدای تبارک و تعالی با آن همه عقل و آن همه سوادش چرا دوتا دست به آدم داد؟ همان یک دستی هم می شد غذا بهتر خورد، هم می شد پول راحت تر برداشت، هم کتک خورها را بهتر کتک زد، هم می شد توی دهن آمریکا بهتر زد. والله مردم با یک دست رهبری هم می کنند! "
(
گمانم منظور آقا رهبری ارکستر بود)
"
این ها که گفتم طبق اصل اصیل اصالت وجود و قیاس مع الفارق! از جزء به کل یعنی دست چپ کاملا زائد و بی مصرف و قطع آن از ریشه واجب وجودی است"
دیدم حاج آقا مرجع معتبر زد کانال عربی و بندهء کمترین هم زیاد چیزی دستگیرم نشد، جز این که در انتها فرمودند:
"
اصولا از قدیم گفته اند دست چپ فقط به درد طهارت کردن می خورد و بس!"

راکب این ستور

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:37  توسط غزل بانو  | 

 

شـنـیــدم که مـرغــی زمــان قدیــم

همی بود در شهر مرغان مقیم

که می بود مکار و بس چیره دست

به حـیله ببستی ز ابلیس دسـت

بسی چابک و زیـرک و تـنـد و تــیز

نمی بود کس را ز مکرش گریز

خودش را چو فـرزانـه پـنداشــتی

خیـال حکومـت به سر داشــتی

ز بــس داشــتی مـیـل شـاهــنشـهی

نمی داشت از حـال خود آگهـی

شب و روز بی خواب و بی تاب بود

نه روزش بد آرام و نه شب غنود

بسا نقشـه پرورد در ذهن خـویش

یکی عاقبت زان میان رفت پیـش

به دوز و کلک، با دروغ و فریب

سرانجام شد شاه و شد بی رقیب

چو می خواست جاپا کـند اسـتـوار

مدد جست از چوب و شلاق ودار

مخالف جماعت سر از دسـت داد

سـر معترض رفت جمله به باد

بر او خون مرغـان به جوش آمدی

بسی اعتراضش به گوش آمدی

شد او را چو سردرد عارض شَدید

زبــان همه یاوه گــویان بریــد

به اتـمـام چــون پاکـســازی رســید

یکی نقشه از بهــر آیـنـده چـید

خرافات و خودخواهی و جهل و کین

هـمی کـرد ترویـج بر نام دیـن

تعصب، تحجـر هـمی جـان گـرفــت

و را نقشه دلـخواه پایان گرفت

چنـان شـد که مـرغــان پی آب و نـان

بکـردند جـنگ و بـدادنـد جـان

ز بـهـــر مـقـــام و بـه دنــبـال گـنـج

بـسی بر فتادند مرغـان به رنج

از ایشـان تـفکـر دگـر رخـت بسـت

نگفتی کسی شاه ما ظالم اســت

و  آن شـــاه و اســلاف او تـــا ابـــد

بکردند شاهـی و کـس دم نــزد

 

 

بيهقي

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 18:53  توسط غزل بانو  | 

 

شنیدم قصه ای کو پیر زالی

گزیدی شوی نو هر چار سالی

 

دو صد راوی شنیدم نقل کردند

که نان خور داشتی هفتاد فرزند

 

همه چشم ثنا بر دست مادر

یکی از آن دگر بی دست و پا تر

 

به خوبی زندگی کردند باری

به حاصلخیز و پر برکت دیاری

 

به ناگه روزی آمد مردی از راه

که بدترکیب بود و زشت و کوتاه

 

به سرتاپا دو صد نقص و مرض داشت

زبان چرب و نرمی در عوض داشت

 

تقلب کرد و بس دوز و کلک زد

که با این پیرزن همخانه گردد

 

بکندی بهر مال زال چاله

بکردی صیغه او را چارساله

 

چو بار خویش تا مقصد رسانید

چموشی کرد و جفتک می پرانید

 

بکردی پیرزن را عقل سرقت

بخوردی پیرزن را مال و ثروت

 

به مال مفت پیر و آن یتیمان

سفر کردی به هر شهر و هر استان

 

نبودی شوی خوبی پیرزن را

ندادی بهر کاری رنج تن را

 

یتیمان را نکردی هیچ تیمار

چو بی مسئولیت بودی و بی عار

 

زمستان آمد و او در سفر بود

ز احوال یتیمان بی خبر بود

 

که بی هیزم ز سرمای زمستان

یتیمان را به هم میخورد دندان

 

چو جان بر لب رساندی جملگی را

به ایشان زهر کردی زندگی را

 

بزد فریاد پیر زال با کین

که لعنت بر من و این رأی ننگین

.

.

.

بيهقي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:37  توسط غزل بانو  | 

  

هراس: واكنش آگاهانه در احتراز از خطرهاست. هيچ آدم عاقلي از يك طرف اتوباني كه ماشين ها با سرعت بالا ازش رد مي شن، به طرف ديگه نمي دوه. استثناء: مگر اينكه "ايراني" باشه!!!!

 

ترس: دلشوره نابجا و حساسيت بيش از اندازه، با عكس العملي نامناسب و غيرعاديست. مثل اينكه وقتي مي خواهيد از خانه بيرون برويد ده تا قفل مافوق پيشرفته به در و پنجره بزنيد و باز هم تمام مدت نگران حضور سارقين باشيد. اين نگراني "ترس" است و نابجاست مگر اينكه در ايران باشيد چون حتي در اين صورت هم وقتي به خانه برمي گرديد، اگر همه چيز سر جاي خودش باشد به معني خوش شانسي تصادفي شماست. توصيه ما به شما اينست كه جشن شكرگزاري برپا كنيد.

 

فوبيا: حالت افراطي و مزمن ترس است كه منجر به رفتارهاي نامعقول مي گردد. مثل ترس از ارتفاع، خفگي در آب، جانوران بي آزار خانگي و يا فوبياي دولتمردان ايراني به آزادي، تفكر و تمامي دگرانديشان. از نمونه هاي ديگر ايراني مي توان به فوبياي زنان مدرن ايراني به "زن" بودن و فوبياي مردان امروزي به "آدم" بودن زنها اشاره كرد.

 

 

منبع: دائره المعارف غزل بانويي

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:16  توسط غزل بانو  | 

 

دغدغه هاي آدمي درصد قابل توجهي از تمركز و انرژي وجودي او را به خود اختصاص مي دهند. محيط كاري و خانوادگي، جامعه و فرد فرد انسانهايي كه با آنها رابطه دور يا نزديك و خواسته يا ناخواسته برقرار مي كنيم، به مرور زمان نقش عمده اي در شكل گيري نگرش و برداشت ما از دنياي پيرامون و درون ايفا مي كنند.

 

در جامعه اي كه رفتارهاي معيشتي و امنيتي سرنيزه خود را بيرحمانه به سمت اعصاب و روان افراد نشانه رفته اند و سنگ ها را بسته و سگ ها را گشوده اند، چرخ روان زندگي عادي آنچنان دچار از هم گسيختگي و تزلزل مي گردد كه ساده ترين برخوردها و روابط ميان فردي رنگ و بوي خشونت، بي عدالتي و زياده خواهي مي گيرند و در نهايت اين سير تسلسل در گذر زمان آنچنان به بازتوليد رفتارهاي پرخاشگرانه و ستيزه جويانه مي پردازد كه گويي از ازل تا به ابد اين سنگ آسيا همين گونه چرخيده است و ضحاك گون افراد اين جامعه به باد فنا داده. و شايد اينگونه است كه عصيان آنچنان در لايه هاي وجودي افراد جاي گير مي گردد كه تو گويي اينان مادرزاد با ژن خشونت پا به دنيا گذاشته اند.

 

 

حكايت امروز ما نيز بر همين روال است. در كشوري كه مردمانش همه به تو لبخند مي زنند و از هر فرصتي براي شاد بودن بهانه اي مي جويند، بيشترين سوالي كه به طور مودبانه از من پرسيده مي شود اين است:

چرا شما ايراني ها و عربها اينقدر خشن و عصبي هستيد؟

 

بارها براي خودم هجي مي كنم كه در جامعه مردسالار عرب روابط بر پايه زور و پول شكل گرفته اند و روابط ناسالم در نهايت انسان را از اصل وجودي خود دور مي كند و مهرباني را از او خواهد گرفت (به نظرم در بقيه دنيا هم اوضاع به همين منوال است، عرب و غير عرب ندارد) در جامعه عرب، خشونت افتخاريست چرا كه عرب بيابانگرد بايد بتواند از پس شن هاي سوزان و صحراي بيرحم بر بيايد. او از سالها پيش با شرايط سخت و ناسازگارش ساخته و شايد انتقام نامهربان بودن طبيعت و صحرا را از همنوع خود مي گيرد. كسي چه مي داند؟

 

به اينها كه فكر مي كنم از خودم مي پرسم گرچه خشونت در هيچ شرايطي محلي از اعراب ندارد، شايد بشود عرب بودن عرب ها را به نوعي توجيه كرد اما ايراني ها؟

 

ايراني كه چهار فصل خداوند را به تجربه مي نشيند، ايراني كه در كشورش هم كوه هاي سر به فلك كشيده دارد و هم سواحل نيلگون خليج اسبق فارس، ايراني كه ميهمان شب هاي پرستاره كوير مي شود و به فاصله چندصد كيلومتر جنگل هاي رويايي شمال را در آغوش مي كشد، ايراني كه تمدن و تاريخ دارد، "ايراني" چرا؟

 

به گمانم اينها كه بر شمردم، دارايي ها و مواهب طبيعي ست كه ارزانيمان كرده اند بي آنكه تلاشي كرده باشيم و لاجرم ثروت بادآورده محسوب مي شوند. دارايي حقيقي اما "شعور اجتماعي" ماست كه در گذر زمان به اضمحلال رفته است: احترام، خويشتن داري، مهرباني و گذشت واژه هاي غريبي هستند اين روزها

 

براي من كه ترجمان خشونت و فشارهاي عصبي بيمارگون را در اخبار نگران كننده اي كه هر روز از ايران مي رسد دنبال مي كنم، هميشه اين سوال وجود داشته است كه چرا؟ چرا از اوج عزت به حضيض ذلت افتاديم؟ چه آوردند بر سر ما؟ چه آورديم بر سر خودمان؟ چرا هر بلايي به سرمان مي آيد دم برنمي آوريم؟ چرا كسي اعتراضي نمي كند؟ چرا اعتراض هاي افراد شجاع ابتر و بي عقبه باقي مي ماند؟ چرا كسي از آزاديخواهان حمايت نمي كند؟ به گمانم راست است كه مي گويند "خلايق هر چه لايق"

لابد قديمي هاي چاله ميدان بهتر از من مي دانستند كه تا مردمي تن به ظلم ندهند ظالمي نخواهد بود كه اساسي ترين حقوق انساني را به راحتي زير پا بگذارد و هيچ محكمه اي هم او را به پاي ميز عدالت نخواند.

همه مي گويند دولت ناكارآمد، دولت فاسد، همه مي گويند . . . هيچ كس نمي گويد "دولتي كه اعضاي آن زاده و پرورده اين آب و خاكند" هيچ كس نمي گويد "اگر ظلمي وجود دارد بايد در برابرش ايستاد، بايد من در برابرش بايستم". من مي نشينم؛ لابد مي انديشم چرا من؟ او نيز مانند من مي انديشد و اينگونه است كه

 

"ما دوره مي كنيم شب را و روز را، هنوز را"

 

 غزل بانو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 21:47  توسط غزل بانو  | 

 

 حکایت خود از آنجا می آغازم که روزی مرا در راه کسب رزق حلال بر دیار گوهر دشت گذری اوفتاد

بیت:

             به گوهردشت می رفتم صباحی            بیفکندم به دور و ور نگاهی

            بدیدم  سردری  براق  و مشکی             بر آن بنهاده یک لوح زرشکی

            به خط خوش طلایی رنگ بر آن            امیرالمؤمنین باشد نمایان

 

باری, چون نیک به سردر نگریستم, پسرکانی بدیدم خوشروی با موی براق و سیخ! و موی بر چانه روییده و بر جای دگر نروییده .  و ابرو پیراسته و چهره آراسته.  پس نیک مردی بیامد در پیراهن آبی و ایشان را پند همی داد در باب محاسن ذوالشارب(ریش مع السبیل) و آستین و کمر پیراهن و الخ. و اینان یر خویشتن میژکیدند 

و هیچ نمی گفتند.

پس قصد دخول کردم که نیک مردی دیگر بیامد و گریبان من بچسبید که تو را باید که کارت به من بنمایی و اگر جز آن باشد تو را اذن دخول ندهم. پس به صد التماس و زاری گریبان از چنگش برهانیدم, و مرا از پند پیران یاد آمد که گفته اند:

            چو دیدی سمبه را پر زور ای دل

                                                  نمی باش از زبان چرب غافل

پس کمر همت بر بستم و به چرب زبانی و گردگیری پرداختم تا وی را رضایتی عظیم حاصل آمد از من و مرا در کنار بگرفت و سپس مرا اذن دخول بداد, و به دانشگاه شدم.

پس جماعتی را بدیدم بر طرف چمن بنشسته و یساط سیگار فراهم آورده و کبریت زده و روشن کرده. و خوبرویانی بدیدم که ایشان را پاجامه کوتاه می بود و بالاپوش تنگ. و غمی عظیم مرا در بر بگرفت که اینان چه جماعتی باشند که بدین خوبرویی از مال دنیا بی بهره اند و بهای پارچه نداشته.

پس به قصد کمک به ایشان پیش بیامدم و صدا بزدم: آبجی! و مرا در دست پولی می بود تا از آن کفش و کلاه سازند. پس آبجی پیش بیامد و مرا سیلی بزد به خشم, و بسی ناسزا بر من بار بنمود که تو نادان باشی و بی ادب باشی و.... . و علی الظاهر او را شرم بود از فقر خویش و مرا از این سیلی بزد و باطن را خدای داند. والله اعلم.

پس چون از کتک خوردن فارغ آمدم, بر قصد اطراق بر لب جدول تکیه زذم که بناگاه آبی از آسمان بیامد و مرا خیس بنمود.

         بیت:

              چه خوش باشد اگر در فصل سرما

                                                     بخیسانند ناگه کله ات را

 و چون نیک نگریستم آب از سمت چمن بیامد و چرخید و رفت. و دور بزد و دیگر بار به من نزدیک آمد تا حقیر به طرفه العین جل و پلاس جمع نموده و کتک خورده و خیس شده رخت خویش از این سرای بربستم و از دانشگاه بگریختم.

  پس این حکایت را نقل از آن کردم که تا خوانندگان را تجربه ای حاصل آید و در دل اثری کند. و باشد که همگان بدانند که دانشگاه منزلگاه چه خطر هاست و

بیت:

 ای که از سردر دانشگه ما میگذری

                                            بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

       

 

بیهقی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:41  توسط غزل بانو  | 

 

یادم می آید در دوران کودکی مادربزرگ خدابیامرزم نمی گذاشت زیاد به هسته زردآلو هایی که مغز می کرد دست بزنم و می گفت بچه اینا جیزه رودل می کنی. من در عالم بچگی نه جیز حالیم می شد، نه می دانستم رودل کردن یعنی چه. القصه، یک روز بالاخره رفتم سراغ هسته های زردآلو، گفتن ندارد که تهش را هم درآوردم.

چشمتان روز بد نبیند، "جیزی" زردآلو دامن ما رو گرفت و رودل کردیم، بعد مدتی آنچنان انرژی ای از ما صادر شد که کلاهمان از پس کله مان افتاد زمین.

این روزها که مدام دم از انرژی هسته ای می زنند یاد آن خاطره شیرین! ایام کودکی می افتم، و انرژی هسته زردآلو. خلاصه، این انرژی هسته ای جیز است و خطرات زیادی دارد، از جمله آنکه ممکن است خدانکرده کلاه آدم را به باد بدهد! 

 

بیهقی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:37  توسط غزل بانو  | 

 

 

 

گویند ابراهیم خواص را که سبد می بافتی و به نرخ دولتی[1] بر مردم عرضه می داشتی.

                   شنیدی قصه آن مرد علاف             که گشت از زور بیکاری سبدباف

 

و او را هشت گرو نه می بود و خرج بر دخل درشتی می نمود. پس ابراهیم پیشه ور در بحر تفکر غوطه ور گشت که بدین منوال روزگار دشوار گردد و چرخ زندگی نگردد.  او را یاد از پسر عم خود آمد که پیکان همی ساختی و صنعت کشور را رونق بخشیدی و او را توپ تکان نمی داد.

با خود زمزه همی کرد که:

                   دیگران کاشتند و بس خوردند          ما مگر کم ز دیگران داریم؟

ما بکاریم و یک شکم بخوریم                   تا "کل" ملتی بخوابانیم[2]

 

پس از کوه بالا رفت و خلق خدا را ندا در داد که آی مردم، اگر شما را در دست ظرف آب[3] یا در سر هوای خواب است شتاب همی کنید که هر آن کو سستی ورزد روزش دیر گردد و آن که چستی ورزد اشکم خود و عیالش سیر گردد.

 

          بر او بسیار مردم جمع گردید           یکی از آن میان از او بپرسید

          چرا بنشسته ای بر قله قاف؟            چه در سر داری ای مرد سبدباف؟

 

ابراهیم پاسخ داد که دیشب خواب نما شده ام و امروز از خواب گران پا شده ام و می خواهم که شما را همه تلفن همراه هدیه دهم. و مرا در این مهم، اندک مبالغی کمک مالی نیاز است.

 

          سری بر آسمان خواهم بسودن                   شما را "سورپریز" خواهم نمودن

                   الا یا ایهاالناس ای خلایق                فراهم آوریدم این مبالغ

                   بیارید از از برایم پول چربی           کنم تا واردات از مرز غربی

 

 بدین سان جیغ همی زد تا "مایه" تپل از مردم تیغ همی زد و رفت تا تکنولوژی از بلاد کفر وارد آورد. و در آن دوران کس را به راز کار او آگهی نمی بود که مردم درویش بودند و مشغول کار خویش. ابراهیم برفت و سالها بعد باز آمد با تیپ خفن و جامه زربفت بر تن.

                   نمی بودی دگر بنده خدا را              همی پوشیده بر پا کفش ZARA 

 

پس به خلایق حال بداد و ایشان را یکی یک موبایل بداد. و او را در آن لحظه ، برلب خنده ای بود که راز آن سر برج مردم را آشکار گشت.

 

بیامد قبض سنگین درب منزل                   شکر در کام ملت شد هلاهل

 

و در ذیل قبض نبشته آمده بود که اگر پول ندهی از تو پول سازم و تو را به خاک هلاک اندازم. ابراهیم را گویند که درآوردی پول مشتی و قارون زمان خود گشتی.

و او را در سر باد بود و زیر پا خر مراد.  پس سوار خر مراد یکه تازی و لایی بازی آغازید تا "گنده گازی"  او اهل معرفت را خوش نیامد، و چنان شد که به ناگاه دست زیاد گشت و رقیبان یک یک به کارزار آمدند و اپراتورهای دیگر به بازار آمدند. و او را ابهت و موبایل او را قیمت بشکست و مردم را سرمایه بر باد رفت. و او را غمی نمی بود که انبان خویش انباشته بود و خیمه در بالای شهر افراشته.

و چنان که گفته اند بزرگان:

                                      "بط را ز طوفان چه باک؟"

 
بیهقی

[1]    در برخی نسخ:       نرخ معرفتی

[2]    مصداق شعر:         چون قافیه تنگ آید                       شاعر به جفنگ آید.

[3]    در پاسخ خواننده نکته سنج  که پرسید مراد از ظرف آب کدام نوع ظرف است در توضیحات آمده است:

                                                                                                                                                    آفتاب آمد دلیل آفتاب....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:43  توسط غزل بانو  |