تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

 

تو محل ما یه گربه بود،  بلانسبت خیلی پپه بود. یه کمی هم تنبل بود. آب هندونه هم خیلی دوست داشت. یکی دوتا حوض کوچولو داشت، پر ماهی. هر وقت گشنه اش می شد یکی از ماهیا رو شکار می کرد ، به دندون می کشید.

 

نه که پپه بود، تو محل ما هر چی آدم زرنگ و فرصت طلب بود می اومد یه چند سالی سوارش می شد و حسابی جیباشو خالی می کرد می رفت سی خودش. گربه بیچاره هم از زور بی حالی هیچ چی نمی گفت. نه دادی، نه بیدادی، نه جنبشی، نه فریادی.

 

این گربه ما چند تا همسایه هم داشت. همسایه پایینی اش خر بود، بهش می گفتن آقا حمار. همسایه بالایی اش یه خرس گنده منده بود، بهش می گفتن تپلف.

 

این دو تا خیلی گربه بیچاره رو اذیتش می کردن، گربه هه هم همه کاراشون رو با روی خوش تحویل می گرفت و به درگاه خداوند برای هدایتشون دعا می کرد. خره هر از چند گاهی یه جفتکی می انداخت، عرعری می کرد و دوباره می رفت علفشو می خورد. خرسه هم تا حواس گربه پرت می شد یه چیزی ازش کش می رفت. گربه هه هم می گفت خوب همسایه ام ان. بالاخره متحد منن. نه یه دمی سیخ می کرد، نه یه فش ای، نه یه فریادی، نه یه جنبشی.

 

خره و خرسه تو یه چیز خیلی شبیه هم بودن. هر دوشون زود به زود تشنه می شدن. انگار تمام آب های دنیا این دو تا رو سیراب نمی کرد. همه اش می اومدن سراغ یه مثقال حوض خونه گربه هه. گربه هه هم زیاد سخت نمی گرفت. آخه گربه ها همه از آب فراری ان. تازه حالش رو هم نداشت که سخت بگیره...خلاصه، هر دفه خره می اومد عرعر می کرد و جفتک می انداخت و آب حوض پایینی رو می خورد و می رفت. خرسه هم وقتی حواس گربه به عرعر خره پرت بود یواشکی می اومد هرچی آب تو حوض بالا بود تموم می کرد و می رفت.

 

.

.

.

همین دیگه. گربه هه از تشنگی و گشنگی مرد. ولی دم مرگ راضی بود که خلق الله رو به راه راست هدایت می کرده.

 

 

راکب این ستور

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:30  توسط غزل بانو  | 

 

صبح از خواب پاشی ببینی یه مارمولک شفاف صورتی رنگ که همه امعاء و احشای بدنش کامل معلومه یه لنگه پا اونور شیشه پنجره اتاقت آویزونه و همزمان با ضربه تو به پنجره از رو شیشه پرت می شه و سی طبقه می ره پایین

چه حالی می شی؟

پ.ن۱: مارمولک به جهنم. خدا کنه رو سر کسی نیفتاده باشه

پ.ن۲: آدم امنیت جانی نداره تو این مملکت! یهو دیدی از آسمون به جای بارون مارمولک افتاد رو سرت! جل الخالق

 

پ.ن۳: منو مجسم کنید اون دنیا وردست اصغر قاتل تو صف مجرم ها ایستادم. به بهای خون یه مارمولک بی نام و نشون از رو پل صراط کله معلق می شم پایین تو دل اونهمه دیگ جوشان! ای روزگار

 

توصیه های ایمنی: می خوام برم مالزیو       کلاه من کو لیلی جان   کلاه من کو؟

 

پ.ن مهم: لپ تاپم ترکیده بود! نبودم. برگشتم. بیشتر می نویسم

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:39  توسط غزل بانو  | 

 

من:  آره نمی دونی چقدر ناراحتم! کیف مامانم رو تو کوچه مامان جونم اینا دزد برده. با کلی پول و مدارک! مامان جونم از بس هول کرده مریض شده بنده خدا! تازه از اونطرف دخترعموی کوچیکم هم مریضه تو بیمارستانه!!!!!   همه ش تقصیر منه که اینجام. خیلی اشتباه کردم اومدم!  الان که به من نیاز دارن من اونجا نیستم. به سرم زده این ترم آخری قید همه چیزو بزنم برگردم.....

 

تو: خودتو ناراحت نکن. پیش می یاد. کاش اونجا بودم

 

من: آره! خیلی به حضور یک دوست نیاز دارم!     کاش من اونجا بودم. تو اینجا بودی چه کار می کردی؟ کاری از دستت بر نمی یومد

 

تو: چرا! یه سیلی می زدم تو گوشِت از این حال در بیای 

 

من:

 

پ.ن: بیست ساعت از این مکالمه گذشته و من هنوز تو شوکم!

 

غزل بانو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:29  توسط غزل بانو  | 

 

دو تا برادر بودن، از وسط به هم چسبیده بودن.  همیشه با هم بودن، چون از وسط به هم چسبیده بودن. یکی جاهل و ول بود، اون یکی عاقل و اهل دل. این اهل شعر و ادب بود، سرگردون وادی طلب، اون اهل دود و دم، بی خیال و بی غم.

یکی عاشق و خراب و دمغ، اون یکی دنبال شراب و عرق.

خلاصه یکی اهل صفا بود، اون یکی اهل جفا.

با این که خیلی به هم نزدیک بودن، از هم خیلی دور بودن.

این می گفت بریم دنبال حق و حقیقت، دنبال سلوک و طریقت، اون می رفت پی مال و منال، پی عشق و حال.

تا این که یه شب سوز و سرما، گذارشون افتاد لب دریا. این یکی گفت چه دریای زیبایی، اون یکی رفت پی پریای دریایی.

تا این یکی رفت تو فکر خطا و صواب، اون یکی بی گدار زد به آب.

این یکی گفت نرو پی دنیای فانی، اون یکی کشون کشون رفت تو دریای طوفانی.

دیگه این دو تا برادر رو هیچ کس ندید، انگار نیست شدن و نابود و ناپدید.

هیچ کس ندونست آخر این مثل اون یکی شد، یا اون با این یکی.

 

.

.

.

راکب این ستور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:50  توسط غزل بانو  | 

 

در راستای اینکه یک بنده خدای مهربانی برای ما آموزش اینترنت برای مبتدیان گذاشتن و دارن تمام دانششون رو رایگان به ملت همیشه در صحنه هدیه می دن (آی ملت بشتابیییییییییید آموزش رایگان!!!!!!!!!!!!!!)

 

ما امروز به پاس تشکر سفرنامه جزیره پینانگ رو به ایشون هدیه می فرماییم

اول اینکه ما در کل زندگی پربرکت خویش اینقدر خدا ندیده بودیم که همه را یکجا در پینانگ رویت فرمودیم. یکی از معبدها به تنهایی ده هزار مجسمه بودا داشت (بودا که پیغمبر بود!!!!!! خودم میدونم!)

مثلا یکی مثل این

حالا این بوداست یا خدا نمی دونم

از این خدا یواشکی عکس گرفتم. توی معبد کلی مراسم دعا و نیایش بود که نشد عکس بگیرم اما بیرون معبد این شکلی بود:

 

معبد هندی ها در ارتفاع هفتصد متری از سطح دریا در پینانگ هیل

اما ما چه جوری رفتیم به پینانگ هیل؟

عرضم به حضور انورتون که یه قطار بود که فکر کنم شیب مسیرش حدود هشتاد و هفت درجه و نیم بود و هر لحظه فکر می کردید "خدایا منو بیامرز" و "قول می دم همه بدهی هام رو بدم" و از این حرفها

 

باور نمی کنید؟

این هم عکس مسیر:

مسیر قطار پینانگ هیل

 

خیلی خوب بود که معبد هندی ها با فاصله دویست متر از مسجد مسلمون ها و پونصد متر از کلیسا قرار داشت. از هم نشینی مذاهب لذت می برم چون نشون می ده که همه شون اول و آخر یکی هستن و فقط روش های اختراعی آدمها متفاوته نه اصل ماجرا

 

از پینانگ هیل هم رفتیم بزرگترین معبد چینی ها در مالزی که خیلی زیبا بود

به دلیل نزدیک بودن سال نوی چینی همه جا با فانوس های قرمز و زرد تزیین شده بود که زیبایی معبد رو صد چندان می کرد

معبد چینی ها

 

اینم یکی از مجسمه ها که داشت به ملاهای چینی درس می داد

معبد چینی ها- نمی دونم خدا بود یا پیغمبر خدا؟

 

خب این چندتا عکس برای امروز بسه

من برم سر درسم که پنج شنبه امتحان دارم

راستی "فاینانس" هم درس بامزه ایه ها

تازه دارم کشفش می کنم

 

روز خوش

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:33  توسط غزل بانو  | 

 

دلا یاد می کن ز عهد شباب

ز ایام تحصیل و مشق و کتاب

 

بگو زان معلم که می داشتی

که با ما رفاقت کمی داشتی

 

به برگ سفیدی چو دید اسممان

به ما 20 می داد در امتحان

 

خدایش بیامرزد آن رادمرد

که از بهر ما دیپلمی جور کرد

 

ز ما در عوض خواست بادش کنیم

به تعریف و تمجید شادش کنیم

 

چو از ما چنین خواست بی دردسر

ببستیم در راه مدحش کمر

 

گهی روبرو و گهی از عقب

ببستیم بر ناف او صد لقب

 

گهی در رخش نور حق یافتیم

به مدحش بسی قصه ها بافتیم

 

که آری تو پیغمبر بعدی ای

سخنورتر از حافظ و سعدی ای

 

بشد بخت ما رام و ایام ما

بدین شیوه گردید بر کام ما

 

 

که روزی رقیبی حسود و پلید

از این مدرک دیپلم ما چزید

 

بیاشفتی آن بی خرد خواب ما

زدی از بن و بیخ زیراب ما

 

بکردند صد معترض ادعا

چه طوماری آماده شد ضد ما

 

دو صد کس به طومار زد مهر خود

مرا گوهری بود و خر مهره شد

 

چو عثمان و پیراهنش شهره شد

بسی بدتر از سی دی زهره شد

 

بگفتم خدایا مجالی شود

که جریان ما ماستمالی شود

 

بکندم بسی ریش و دادم گرو

سبیلم کچل گشت و ریشم درو

 

بدادم بسی رشوه از جیب خویش

نماند آبرو و نه پول و نه ریش

 

چنان شد که انگار از زیر ما

بشد صندلی پرت و ما کله پا

 

برفت از کفم مدرک عالیه

مرا سوخت ده جا و صد ناحیه

 

شدم گرچه حیران و لرزان چو بید

ولی کس نبیند مرا نا امید

 

مرا گرچه مدرک برفتی ز دست

دو صد جاعل حرفه ای تر که هست

 

نخواهد شدن گردنم زیر تیغ

بزرگان چو هستند ما را رفیق

.

.

.

راکب این ستور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:55  توسط غزل بانو  | 

 

احساس می کنم هر چیزی که درونمه رو نمی تونم به خوبی بیان کنم. بعضی وقتها خسته می شم از اینکه اینقدر با خودم غریبه م! تا حالا شده که خودتون خودتون رو سانسور کنید؟ من مدتیه دارم یاد می گیرم که این کارو بکنم چون یه احساس احمقانه پیدا کردم و اونم نیاز به قدرته!  خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بگذریم!

 

امروز عملا به انجام "هیچی" گذشت! بد هم نبود اما خب دم امتحانا این وقت هدر دادنها باعث می شه یه چیزی مثل احساس گناه خرخره تو بجوه!

 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

دلم انگشتر می خواد. همیشه خدا خودم برای خودم انگشتر خریدم. چه لج آور، نه؟ یه جا خوندم که انگشتر تو انگشت اشاره یعنی قدرت و فرمانروایی. حالا دلم انگشتری می خواد که بندازمش تو انگشت اشاره م. همیشه خودم برای خودم انگشتر خریدم، همیشه هم برای انگشت انگشتر خریدم، نمی دونم چرا!

 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نوشته بود انگشتر تو این انگشت ربطی به عشق و عاشقی داره. فکر کنم از بس انگشتر بدلی (طلا دوست ندارم) انداختم تو این انگشت بدبخت، هرچی آدم زاقارته می یاد عاشقم می شه 

 

(عاشقای محترمی که صف کشیدید ناراحت نشید لطفا، با شما نبودم) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

احتمالا اشکال کار همین جاست و ربطی به عمله کش بودن ذاتی من هم نداره!

(جدیدا که پیرمرد کش هم شدم! اونم از نوع بنگلادشی! خدایاااااااااااااااا)

 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالا دلم می خواد یه انگشتر بخرم واسه خودم (طبق معمول) اما این بار برای انگشت اشاره م که برام قدرت بیاره چون هیچ چیزی به اندازه قدرت به من رضایت نمی بخشه!

 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

البته یکی هم باید برای انگشت کوچیکه بخرم که نماد رابطه با دیگرانه. واسه اینکه یه ذره از بداخلاقی هام کم بشه و حداقل کمتر غر بزنم!

 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

با اینکه خیلی نیاز دارم ارتباطم رو با خود وجودیم بهتر کنم؛ از بس بدم می یاد تو انگشت شست انگشتر بندازم، از خیر این یک قلم می گذرم.

 

اما یادم باشه یکی هم بخرم برای انگشت میانی (بین انگشت اشاره و انگشت انگشتر، اسمش چیه؟). این یکی نماد رابطه با خانوادس و باعث بهبود رابطه با اونها می شه اما . . .

 

من در ظاهر رابطه م با خانوادم خوبه اما همیشه ته دلم از خودم می پرسم یعنی نمی شد به افراد خانوادم نزدیکتر از این بشم؟ بشم سنگ صبورشون؟ لابد هیچ وقت اینقدر عاقلانه و بالغانه رفتار نکردم که بتونم اعتماد صد در صدشون رو جلب کنم دیگه! چه حس بدی! دلشوره گرفتم!

 خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

با این حساب هر طرف کار رو نگاه کنی، اوضاع خرابه! قاطی کردم!

 

اما در مورد یک چیز مطمئنم: دیگه هیچ وقت هیچ وقت تو انگشت انگشتریم هیچ جور انگشتری نمی ندازم تا وقتی "خودش" بیاد!

 

 

پی نوشت: کجا بیاد؟!!!!!!!!!

 پی نوشت دو: این اولین تجربه کمی تا قسمتی "جلفانه" بنده بود! ببخشید زیاد جالب نشد!

 

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 16:11  توسط غزل بانو  | 

 تو که احمدی نژادی
تو که اهل حزب بادی
تو که صد تا وعده دادی
تو که مغز اقتصادی

احمدی چه ناقلایی
احمدی خیلی بلایی

تو که از سپاه داری
دکترای افتخاری
تو که مغز روزگاری
تو با نفت صد دلاری

احمدی چه حالی کردی
جیب ما رو خالی کردی

تو که رأی آوردی از قم
توی مارمولک بی دم
چه پول نفتی آوردی
سر سفره های مردم

تو نه گرگی، نه شغالی
احمدی خیلی باحالی

کاپشن قهوه ای داری
لپای گلبهی داری
آمریکا تحریم اگر کرد
بمبای هسته ای داری

تویی بی مخ مث شعبون
احمدی مغزتو قربون

 

راکب این ستور

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 9:13  توسط غزل بانو  | 

 

ظاهرا خاله محترم تحت تاثیر اشعار جانگداز "راکب این ستور" قرار گرفته و قرار است عینک جدیدی برای ایشان بفرستد. شدت ذوق را در اشعار این بنده خدا ملاحظه بفرمایید:

 

آب زنید راه را، هین که نگار می رسد"


عینک ما که گم شده، بار قطار می رسد


تافت زنید طره را، پیشت کنید گربه را


از تلفن به گوش جان، خنده یار می رسد


پاک کنید راه ما، آن همه اشک و آه ما


آن همه سوز شعر ما، هین که به بار می رسد


‏ ‏mail‏ زنید خاله را، آن مه بیست ساله را


"کز رخ نور بخش او، نور نثار می رسد"
 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:41  توسط غزل بانو  | 

 

زنگ زدم تلفن منزل اشغال بود. به موبایل زنم زنگ زدم. دیر برداشت.

گفت الو؟ قطع کردم.

 رفتم دم منزل. طبق معمول دعوا. به من گفت شکاک. دیوانه. روانی...

دست روش بلند کردم. زدم بیرون.

 تا صبح قدم زدم. صبح رفتم سر کار. یک ساعت زودتر از همیشه برگشتم

بی صدا در حیاط را باز کردم. پاورچین آمدم داخل. زنم آشپزی می کرد.

 با دیدن من کمی جا خورد. قیافه دعوا به خودش گرفت.

 گفتم باز می خواهی بگی شکاک؟ روانی؟

 لبخند زد. دلم گرم شد. عاشق لبخند هاش بودم.

 

هروقت می گفت روانی تو دلم می گفتم عاشق. عاشق. عاشق...

 

 دست خودم نبود. نمی خواستم کسی عاشق لبخندهاش باشه.

عاشق بی آزاری بودم. چیزی نمی خواستم.

 می گفت به حریم من احترام نمی گذاری. منظورش از حریم موبایلش بود که گاه به گاه کش می رفتم.

 می فهمید و دعوا می کرد. گریه می کرد. می گفت بی اعتمادی. بیماری. می گفتم عاشق.

 

اما امروز خوش اخلاق بود. چای دم کرد. یک لیوان بزرگ ریخت آورد. نشست کنارم.

 لبخند زد.

خواستم بخورم.

هول شد. زد روی دستم.

گفت نخور.

نگاهش کردم.

 گفت هنوز داغه.

 چایم را خوردم.

 دراز کشیدم.

خوابم برد.

 

 

بیدار شدم.

زنم داشت گریه می کرد.

 می لرزید.

 رفتم جلو. گفتم چی شده؟

 

نگاهم نکرد.

 

گفتم چرا گریه می کنی؟

محلم نداد. انگار نمی شنید.

 

رفت تلفن را برداشت.

گفتم به کی می خوای زنگ بزنی؟ باز هم جواب نداد.

 

 گفت الو، صدای کلفتی گفت سلام.

زنم افتاد به هق هق. گفت خودتو سریع برسون.

صدای کلفت سوالی پرسید. زنم گفت: "آره، خورد... الان رو کاناپه است... می ترسم... آره... زود بیا."

 

 قطع کرد.

 رفت سمت کاناپه. گریه اش شدید تر شد. گفت ببین از دستت چی کار کردم. روانی. گفتم عاشق!

.

.

.

روی کاناپه را نگاه کردم. همیشه زنم می گفت با دهان باز می خوابی. راست می گفت.

 

راکب این ستور

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12:18  توسط غزل بانو  | 

توضیحات بی مورد:

این روزها سر خونواده ما خیلی گرمه. خاله خانوم از بلاد کفر تشریف فرما شدن و بازار سوغاتی و این حرفها!

 از جمله سوغاتی هایی که آوردن یکی هم یک عینک آفتابی مارک ورساچه بود برای "راکب این ستور" که متاسفانه معلوم نیست در جریان جابجایی سوغاتی ها از تهران به کرج کجا مورد سوء قصد نامردان قرار گرفته و مفقود شده. این شما و این مرثیه ی عینک مفقودی از زبان عزیز داغدیده خان داداش گرامی:

غزل بانو

.

.

.


"گلی گم کرده ام می جویم او را
به هر گل می رسم می بویم او را"
مرا بود عینکی روزی و شد گم
امان از این حسادت های مردم!
گل ما گشت پرپر وقت چیدن
ندارند این جماعت چشم دیدن!
تو عینک جان بدان هر جا که هستی
بدان گر سالمی یا گر شکستی
به جز تو عینکی در یاد ما نیست
"مرا مهر تو در دل جاودانی است!"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:13  توسط غزل بانو  | 

بنده به عنوان راکب این ستور، (راقم می گید چی می گید؟)

خلاصه، به عنوان راقم این سطور و بعضی سطور دیگر، تقاضا دارم در اسم شریف بنده یک تجدید نظری شود. آخر خواهر من، بنده شرمنده که 24 سال بیشتر ندارم، اسم بیهقی برای بنده یادآور سبیل های خون چکان آن آقایی است که خودت می دانی و اسمش را نمی آورم. (آقای ب.)

 

اسم ما را بگذار جوان رعنا، بگذار fashion boy !!‏، بگذار مانکن D&G ‏ ‏، چه ایراد دارد؟ هم خدا را خوش می آید، هم ما را ، (هم بیهقی را )

 

ها؟ آخر ما یک الف بچه درست است پا در گیوه های حاج آقا بیهقی کردیم، اما دیگر سرقت تخلص؟  نعوذ با...

  (شعر دزد دیده بودیم، شاعر دزد ندیده بودیم.)

خلاصه اسم ما را بگذارید: راکب این ستور

 

 خواهشمند است برابر قانون مطبوعات در همان صفحه و با همان فونت و در همان ستون و توسط همان تایپیست! درج شود. (به ما چه دخلی دارد که بلاگ شما یک ستون بیشتر ندارد؟)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:14  توسط غزل بانو  | 

 

انتقاد سازنده يك بانوي محترم ايراني از يك هتل پنج ستاره در مالزي

 

توضيح اول: اين هتل پنج ستاره در شهر كوالالامپور قرار دارد.

 

توضيح دوم: من قبلا صبحانه اي كه در هتل سرو مي شود را خورده ام. شامل بيش از بيست و پنج نوع غذاي مختلف براي سليقه هاي مالايي، آسيايي، اروپايي و آمريكايي ست.

 

توضيح سوم: اين خاطره هم مثل قضيه "پيشرفت از نوع فرنگي" مو به مو واقعيت دارد. قسم مي خورم، دست راستم را هم روي قلبم گذاشته ام.

 

اما ...

انتقاد بانوي محترم: خاك بر سر اين مالايي ها كنن. اين همه از آدم پول مي گيرن، يه پنير درست حسابي ليقواني، روزانه اي چيزي نمي دن آدم يه لقمه صبحونه بخوره.

 

بعدالتحرير :   بدون شرح

.

.

.

غزل بانو 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:46  توسط غزل بانو  |