تبليغاتX
اباطیل

اباطیل

رویش جوانه های ذهن ما مدیون هوایی ست که از ما دریغ کردند و ما با ولع بلعیدیم

 

دو تا برادر بودن، از وسط به هم چسبیده بودن.  همیشه با هم بودن، چون از وسط به هم چسبیده بودن. یکی جاهل و ول بود، اون یکی عاقل و اهل دل. این اهل شعر و ادب بود، سرگردون وادی طلب، اون اهل دود و دم، بی خیال و بی غم.

یکی عاشق و خراب و دمغ، اون یکی دنبال شراب و عرق.

خلاصه یکی اهل صفا بود، اون یکی اهل جفا.

با این که خیلی به هم نزدیک بودن، از هم خیلی دور بودن.

این می گفت بریم دنبال حق و حقیقت، دنبال سلوک و طریقت، اون می رفت پی مال و منال، پی عشق و حال.

تا این که یه شب سوز و سرما، گذارشون افتاد لب دریا. این یکی گفت چه دریای زیبایی، اون یکی رفت پی پریای دریایی.

تا این یکی رفت تو فکر خطا و صواب، اون یکی بی گدار زد به آب.

این یکی گفت نرو پی دنیای فانی، اون یکی کشون کشون رفت تو دریای طوفانی.

دیگه این دو تا برادر رو هیچ کس ندید، انگار نیست شدن و نابود و ناپدید.

هیچ کس ندونست آخر این مثل اون یکی شد، یا اون با این یکی.

 

.

.

.

راکب این ستور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 2:50  توسط غزل بانو  | 

 

بعضی هدیه های گرون قیمت هستند که

جهان هستی دودستی اونا رو تقدیم آدم می کنه

مثلا توانمندی شعر گفتن رو دودستی تقدیم آقای "راکب این ستور" کرده و ما با هر بار خوندن این اشعار اول کلی پز می دیم و بعد هم می گیم خب ما که هیچی نشدیم کاش این بچه مون (که حالا مردی شده برای خودش) به جایی برسه

امروز این شعر از این خان داداش "آقای مرد" به دستم رسیده. مادر گرامی که فعلا در جوار ما امن و آسایش گزیده اند کلی کف و هورا و احساسات ابراز فرمودند (ایضا خودمان). تا نظر شما چه باشد

 

 

سلام خوبی؟ شعر اول رو استادمون به نام دکتر ........ گفتن
دومی رو من در جوابش گفتم.

 

"شیر پیر"


بیشه ای بود و در آن غلغله ای


هر طرف همهمه و ولوله ای


بیشه را رهبر و سلطانی بود


شیر پر هیبت غرانی بود


نعره اش گوش فلک کر می کرد


خشم او رعشه به تندر می کرد


چونکه می کرد گهی عزم شکار


دیو و دد پای نهادی به فرار


ببر درنده هراسانش بود


کرگدن گوش به فرمانش بود


گور و زرافه ز دستش به عذاب


پیل از هیبت او در تب و تاب


ریزه خوارش سگ و کفتار پلشت


گرگ در جنگل و روباه به دشت


عمری آنجا به تنعم گذراند


اسب توفیق به هر سوی براند


روزها رفت و شب آمد بسیار


روز او نیز بشد چون شب تار


پیر شد پادشه جنگل و سست


نه قوی ماند و نه چالاک و نه چست


رمق از جان و تن شیر بشد


پاک، مفلوک و زمین گیر بشد


دید این حالت او کفتاری


تشنه و گرسنه از ناچاری


تا که مرهم نهدش بر دل ریش


پیشش آورد ز ته مانده خویش


شیر می خواست که خیزد از جا


شکمی سیر در آرد ز عزا


از درون لیک ندایی بشنید


که سراپای وجودش لرزید


'خویشتن را نکند خوار کنی


فکر پس مانده کفتار کنی'


بی مهابا ز طمع دست کشید


چشمها بست و به جایش خوابید


صبح فردا به شکوه و اکرام


داشت این زمزمه بر لب دد و دام


'شیر پس مانده کفتار نخورد


با غرور و عظمت جان بسپرد'

.

.

.

این شعرو من در جواب استاد گفتم:

 

گفت و خوش گفت صباحی درویش


یار عزیز است و حقیقت زان بیش


گرچه مانند تو کس حق جو نیست


رسم ما لیک حقیقت گویی است


خانه از پایه اگر ویران است


اثر خواب خوش شیران است


رسم شیری دگر از بیشه گریخت


آن سبو گم شد و آن جام بریخت


شیر غران نبود در بیشه


سرو افتاده به پای تیشه


دست شیر است ز دنیا کوتاه


می زند بوسه به دست روباه


ای خوش آن شیر که پس مانده نخورد


با غرور و عظمت جان بسپرد

 

****************

 

از آنجا که ما ریشه و ساقه هر دو در یاقوت داریم و فرزند خلف نظام مقدس .... می باشیم نام دکتر مورد نظر را بی اجازه و به دلبخواه خودمان حذف فرمودیم

 

دم خان داداشمون گرم

 

 

غزل بانو

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:56  توسط غزل بانو  | 

 

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا ...

یه مار سمی بود، که تنها بود، خیلی تنها. گاهی که دلش می گرفت، می رفت از لونه اش بیرون.

می خواست دوست پیدا کنه، درد دل کنه، بخنده ، گریه کنه. اما سراغ هر کس می رفت نمی شد. همه ازش فرار می کردن. تنها تر می شد. بر می گشت تو لونه اش. می رفت تو لاک خودش.

 

تا یه بار، یه پروانه اومد. نشست رو دمش. با هم دوست شدن. درد دل کردن. خندیدن. گریه کردن.

 

مار خواست ببوسدش.

 

پروانه مرد.

مار گفت سم چه چیز بدیه. از خودش بدش اومد.

 انقدر غصه خورد تا سنگ شد.

همه می اومدن مجسمه سنگی شو می دیدن. می گفتن وقتی هر کی دوست داشت رو عذاب بدی سزات همینه.

 

مار پیش خودش می گفت

 

من از اولش هم یه تیکه سنگ بیشتر نبودم.

.

.

.

 

راکب این ستور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:47  توسط غزل بانو  | 

 

یخچال خالی بود. سرم تو کتاب بود. با یه دست شلوار و کشیدم بالا، با یه دست کیف پولو انداختم تو کوله، یا علی.

 

می خوند: باز من امشب توی دیوونه خونه م تا صب

آهنگای ساسی مانکن دیوونه کننده س

 

فکر کردم چند روز مونده تا این امتحانای لعنتی تموم شن. دیگه از بس ژولی پولی گشتم، خودم از خودم خسته شدم. کاش تموم شن. کاش می شد یه جا برم.

 

ولی من می خوام با تو فاز بگیرم

اگه بخوای بری کف پاتو گاز می گیرم

 

از خیابون که رد شدم فکر کردم، کدوم خیابون تهران شب آخر هفته اینقدر خلوت می شه؟ تازه هشت شبه. هیچ کس رو سبزه ها زنبیل نذاشته بشینه. چقدر من اینجا غریبه م.

 

رسیدم به مرکز خرید. داشتم سر خرو کج می کردم برم تو "شهروند"!!!! مون که با صدای جیغ همراه با خنده میخکوب شدم.

 

دیوونه م کردی تو چاق و چله

یه جوری می زنم جات بمونه رو پله ها

 

سرمو برنگردوندم ببینم هموطنان گرامی چه کار می کنن یا چی می بینن که اینقدر مشمول حال جیغ های هیستریک می شه.

.

.

.

 

یه ظرف بستنی نستله، کورن فلکس، دیگه چی می خواستم؟

 

اینقدر به من زنگ می زنن که سرا گیج رفت

زنگ خور من دو برابر صد و هیجده س

 

خدایا باز شروع کردن

 

ما دیوونه یم همه مون و شما

خوشتون می یاد اَزَمون و پس بیا

 

رفتم تو صف که حساب کنم. سه، پنج، هشت، پونزده تا ایرانی جز من تو صف بودن. حس دلتنگیم کاملا برطرف شد! نه تایی هم جنس لطیف این طرف و اون طرف ایستاده بودن که نگاه های ناباور اتفاقی منو هم به جمع نگاه های دیگه اضافه کردن.

 

با سلام آقای ساسی مانکن؟

نه عزیزم من مدیر عامل بانکم

 

چهار هموطنی که تقریبا دو تیکه پوشیده بودن (شایدم سه تیکه) داشتن با همراهان گرامیشون اختلاط می کردن و شیشه های مشروب رو دونه دونه می ذاشتن رو کانوایر. فکر کردم اینا که نخورده مستن!

 

بیا بیا با من بخون اینجوری

 

هیچ کس تو صف اونها نبود. همه صف ها شلوغ بود. هیچ مالایی تو اون صف نایستاد. فهمیدم چرا. فکر کرده بودن خانم های محترم شب کار تشریف دارن، اینجا کسی جز اونها اینطور آرایش نمی کنه که! فقط یه صف خالی بود: صف هموطنای من!

 

دیوونه خونه لایو رکورد تقدیم می کند

 

اونی که خمارتر از همه بود، یهو جیغ زد. چرتم پاره شد: کثافت! ببند اون چشای هیزو! این مالایی های بی ریخت چی دارن که همه ش چشات می چرخه! مرده شور چشماتو ببرن . . .

سبد و پرت کرد طرف پسرک، یکی از مشروبا افتاد پایین. ترکید. همه جا ساکت بود. کسی نفهمید هموطن خیلی محترم من به زبان شیرین فارسی چی گفت اما زبان سیلی که حواله دوست پسرش کرد کاملا بین المللی بود.

 

پسر پشت سریم همچنان زیر لب آواز می خوند: آهنگای ساسی مانکن دیوونه کننده س خب . . .

 

غزل بانو

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:44  توسط غزل بانو  | 

 

آزادی

بی تعهدی نیست

توانایی انتخاب

و

تعهد به آن انتخاب است

*

*

*

ناشناس

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:52  توسط غزل بانو  | 

 

تنهايي- احساس و علم بر اين كه انسان تنهاست بيگانه از جهان و از خويشتن- فقط ويژه مكزيكي ها نيست. همه انسان ها در لحظاتي از زندگيان خود را تنها احساس مي كنند و تنها هم هستند. زيستن يعني جدا شدن از آنچه بوديم براي رسيدن به آنچه در آينده مرموز خواهيم بود. تنهايي عميق ترين واقعيت در وضع بشري است. انسان يگانه موجودي است كه در پي يافتن ديگري است.

.

.

.

انسان خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است. بنابراين آنگاه كه او از خويشتن آگاه است از نبود آن ديگري يعني از تنهايي اش هم آگاه است.

.

.

.

احساس تنهايي ما اهميت و معنايي دوگانه دارد: از سويي آگاهي بر خويشتن است و از سوي ديگر آرزوي گريز از خويشتن

.

.

.

******************

برگرفته از كتاب: ديالكتيك تنهايي

نوشته اوكتاويو پاز

برگردان خشايار ديهيمي

انتشارات لوح فكر

****************

اين كتاب را مهم ترين رساله در زمينه آسيب شناسي فرهنگي در سرتاسر آمريكاي لاتين در قرن بيستم دانسته اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:14  توسط غزل بانو  | 

 

مي شه آدمها همديگه رو براي "حضور" دوست داشته باشند نه براي "لذت حضور"؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:46  توسط غزل بانو  | 

نمايشنامه در يك پرده

 

پرده آخر يا همون اول: سلف سرويس دانشگاه  XM (X Malaysia)

 

بازيگران: گلي و زري و تقي

 

 

گلي: واي زري! اگه بدوني، يه McD (Mc Donald)  باز شده دم كاندومينيوم (مجتمع آپارتماني) ما  7/24  راااااحت شدم! هر روز بايد كلي راه مي رفتم تا  Food Court Shopping Center   مون!

 

زري ( در حاليكه با غذاي نيم خورده توي بشقابش بازي مي كنه): من بيشتر KFC  دوست دارم،  McD ديگه تكراري شده برام. ااا، تقي! بچه سوسول تو چرا هيچي نمي خوري؟ زود باش مي خوايم بريم ها

 

تقي: مرسي. ديشب واسه خودم خورشت كرفس گذاشته بودم، برا امروز ناهار هم مونده. مي رم خونه

 

گلي (با چشماي گرد شده):  Really? Unbelievable!!!!!   مگه يو آشپزي هم بلدي؟

 

تقي: زندگي مجرديه ديگه! نمي شه كه هر روز بيرون غذا بخوري. مگه تو آشپزي نمي كني؟

 

گلي و زري (زير لبي): نه

 

زري (يه كم بلندتر): چرا!  Sometimes  نيمرو، املت، سوسيس  Rarely

 

گلي: من يه بار برنج درست كردم، خمير شد! تازه حوصله ندارم، هر روز هر روز. وقت كجا بود با اينهمه درس؟   Take it easy  بابا! خب ديگه من برم، الان اين استاده مي ياد سر كلاس. راستي زري امشب با بچه ها سينما، ساعت ده. بيا دم   Pool

 

زري (با لبخند): باشه، بهت مي زنگم. راستي تقي جون! امروز عصري بيام پيشت اشكالاي درس Math رو ازت بپرسم؟

 

 


نتايج اخلاقي و بعضا غير اخلاقي نمايشنامه:

 

  1. پسرها در غربت ايراني تر مي شوند و دخترها ... تر
  2. ديالوگ هاي بالا عين واقعيت بودن
  3. خداييش اسامي مستعار بودن، شما خواستيد بگيد ساناز و سحر و كوروش يا چيزايي تو همين مايه ها
  4. چون دخترم، اين يكي رو سانسور مي كنم، خودتون حدس بزنيد

 

 

غزل بانو از نوع پيشرفته

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:27  توسط غزل بانو  | 

درد من حصار بركه نيست

درد من زيستن با ماهيانيست

 كه حتي فكر دريا به ذهنشان خطور نمي كند

.

.

.

نمي دونم از كيه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:56  توسط غزل بانو  |